تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه - عمل

اتفاق های روزانه

سلام به همه ی دوستای خیلی خیلی گلم .قبلش باید بگم که این پست دیگه دیره دیرش باید آخرای مهر نوشته میشد ولی از اونجایی که تنبل بانو شدم رفلکس آپ کردنم در کل نابود شده الان دارم مینویسم.من الان یه ملودی خیلی خوشحال و شکرگذارم.یعنی بیشتر از خوشحالی خدا رو شکر میکنم که خیلی خیلی خیلی مهربونه و هوار تا به ما لطف داره.خدایا خیییلی ممنونم.راستش نمیدونم از کجا بگم .اول از همه بگم که اردوان حالش خیلی خیلی خوبه .اینو داشته باشین تا جریانو تعریف کنم.

تا حالا کابوس داشتین؟خوب معلومه حتما داشتین ولی این که یه کابوسی مدام همراه آدم باشه خیلی بده.جریان مربوط به اردوان گوگولی من میشه .چند روز بعد از دنیا اومدنش بود که شوشو بهم گفت اردوان یه مشکلی داره که باید عمل بشه و خیلی هم عمل آسونیه .دیگه معلومه من چقدر شوکه شدم .سعید و شوشو خیلی سعی داشتن ساده جلوه بدن قضیه رو ولی من داغون شدم.بدتر از همه این بود که اصلا نمیتونستم به روی خودم بیارم چون هیچکی خبر نداشت و نمیخواستیم بگیم.شوشو گفت بهت گفتم چون مادرشی حقته همه چی رو بدونی سعی کن منطقی باشی ولی مگه دل من منطق حالیش میشد.خیلی طول نکشید که واقعیتو قبول کردم با توجه به اطلاعاتی که شوشو بهم داد راجع به عمل و مشکل اردوان که اسمش هست PDA و این که فهمیدم موضوع غیر قابل درمانی نیست و مربوط به اختلالات ژنتیکی هم نمیشه و حتی بچه هایی که پدر مادرشون نسبت فامیلی هم ندارن این مشکلو میتونن داشته باشن .مهم تشخیص به موقع و عمل به موقعه که بین نه ماه تا یه سالگی بهترین وقته.قابل حدسه که این نه ماه به من چی گذشت .دلم میخواست روزا نگذرن اردوانم بزرگ نشه زمان متوقف بشه.ولی میگذشت.فوت بابا بزرگ هم یه ضربه ی دیگه شد رو من.ظاهرمو حفظ میکردم سعی میکردم از لحظه لحظه ی بودن باهاش لذت ببرم .زندگیمون جریان معمولیشو داشت و حرفی از این موضوع نبود ولی خوب اونی که گوشه ی دلمو چنگ میزد همیشه بود.تا بالاخره وقتش شد.هر چی نزدیک تر میشد من دیوونه تر میشدم دیگه نمیتونستم هر وقت لباس تنش میکنم جایی رو که میدونستم برش میدن نبوسم هر چند این کار همیشگیم بود.یه جوری نگاش میکرم که اگه نباشه بتونم دونه دونه جزئیات صورت و تن خوشگلشو تو ذهنم داشته باشم.خلاصه روانی شده بودم حسابی .دلداریهای شوشو هم درسته امید بخش بود ولی آرامشمو بهم بر نمیگردوند.تا اونجا که میتونستم تنهایی غصه میخوردم مگه این که چی میشد جلوی شوشو میزدم تو خاکی .میدونستم تو دل شوشو هم بیشتر از دل من غوغا بود میدونستم این حرفایی که میزنه خودشم قبول نداره تو دلش چی میگذره وبیشتر سعی میکردم آرامش خودمو حفظ کنم.بالاخره همه چی رو دست خدا سپردم گفتم خدایا همیشه گفتم خودت به ما دادی خودتم برامون نگه ش دار ما رو ناامید نکن.وقتی دیگه نزدیک عمل شد و باید به همه میگفتیم برام سخت تر بود مونده بودیم چطوری بگیم آخرشم سعید به دادمون رسید به مامان و بابا حمید و عمو جان و زن عمو جون گفت.علاوه بر ناراحت شدن خیلی زیادشون گفتن چرا زودتر نگفتین همیشه یه مشکلی دارین ما باید آخر بفهمیم.به آرزو و ناصر هم خودم گفتم مارال هم که اصلا بهش نگفتیم چون اصلا تو شرایطی نبود که همچین چیزی رو بشنوه.حتی من میخواستم عمل بعد از زایمان مارال باشه ولی نشد.خلاصه که سخت ترین لحظه ی عمرم بود وقتی دکتر آخرین اکو رو دید و وقت عمل معلوم شد .شب قبل از عمل تا صبح خدا میدونه به من و شوشو چی گذشت وقتی میدیدم اردوان مثل فرشته ها آروم خوابیده.وقتی موقع آزمایش خون بود اردوان بی خبر از همه جا تو بغلم بود و من خودمو داشتم میکشتم که گریه نکنم و باهاش بازی میکردم.وقتی شوشو بردش تا ازش خون بگیرن دیگه طاقتم تموم شد قبل از این که صدای گریه ی اردوان از تو اتاق بیاد من داشتم زار میزدم به حدی که مسئول آزمایشگاه به مامانم گفت منو ببره بیرون.وقتی اردوان خوشگلمو دیدم که با چشمای پر از اشک چسبیده به گردن باباش و انگار اون حس نا امنی موقع خون گرفتنو میخواد اینجوری از بین ببره و قرمزی چشمای شوشو رو دیدم دلم اتیش گرفت و همین جور گریه میکردم.میدونستم باید آروم باشم ولی نمیتونستم.اردوان گلم گرسنه بود تشنه بود الهی من فداش بشم میدید من گریه میکنم بهانه میگرفت داشتم دیوونه میشدم.هی دلش میخواست شیر بخوره آتیش میگرفتم نمیتونستم بهش بدم.با این که عاشق بغل باباش بود ولی هی به من میچسبید غر میزد گریه میکرد شیر میخواست حاضر نبود بغل کسی بره.وقتی هم پرستار اومد اتل ببنده به دست تپلوی کوچولوش و سرم وصل کنه انقدر جیغ میزد که خدا میدونه داشت از حال میرفت سعید و شوشو به زور نگهش داشتن منم فقط گریه میکردم آخرشم کیوان رفت دست اردوانو نگه داشت گفت علی تو برو نمیتونی.من زار میزدم و شوشو همین جور بیصدا اشکاش میریخت به من میگفت گریه نکن تموم شد.یکی نبود به خودش بگه تو که بدتری آخه.پرستار گفت گریه نکن بذار بچه آروم بشه بیا بغلش کن .اردوان همچین با سوز گریه میکرد که دلم میخواست بگیرن منو تیکه تیکه کنن بچه م همچین عذابی نکشه.دلم میخواست ده تا عمل بکنم یه سوزن تو دست بچه م نره هر چی نازش میکردم فایده نداشت هی میخواست با اون دستش سرمو در بیاره گریه میکرد الهی براش بمیرم .بازی کردنای شوشو اسباب بازی هیچی هیچی شوشو دیگه گریه نمیکرد هی منو دلداری میداد هی با اردوان بازی میکرد ولی فایده نداشت .بدتر از همه این بود که شیر میخواست نمیتونستم بهش بدم .وقتی فکر میکردم پسر شکموی من الان چقدر گشنشه دیوونه میشدم.لباس بیمارستان بوی بیمارستان دست سرم زده ش آخ الانم که یادم میاد گریه م میگیره.بدترین و سخت ترین لحظه هم که اون در لعنتی بود که از اون در به بعد ورود ممنوعه.بغل شوشو بود و خودشو جدا نمیکرد سرشو چسبونده بود زیر گردن باباش گریه میکرد سفت شوشو رو با همون یه دستش چسبیده بود .بالاخره پرستار میشه گفت با تحکم بچه رو گرفت و سریع برد .واقعا دیگه حس کردم اخرین مقاومتم تموم شد اگه شوشو منو نگرفته بود رو صندلی ننشونده بود ولو میشدم .فکر میکردم الان اردوانم داره گریه میکنه الان منو میخواد الان باباشو میخواد .گریه میکردم میگفتم علی الان تنهاست الان داره گریه میکنه من و تو رو میخواد شوشو هم دیگه طاقتش تموم شده بود گریه میکرد و دلداریم میداد که الان میارنش یه ساعت بیشتر طول نمیکشه اما من حالیم نبود سرم رو سینه ی شوشو بود زار زار گریه میکردم فکر میکردم الان ازدوان اینجا بود بغلمون بود بچه م چی میشه انقدر دیگه بلند بلند گریه میکردم اومدن گفتن اینجا بیمارستانه سر و صدا نکنین نمیتونین اینجا بشینین.حالا هر چی هم شوشو میگفت ملودی اینجا نشستن فایده نداره بیا بریم بیرون نه میتونستم نه میخواستم تکون بخورم انگار اونجا به اردوان نزدیک تر بودم.بالاخره مجبور شدیم بریم آقا سعید گفت نگران نباشین من هستم مرتب تماس میگیرم.رفتن و دیدن دیگران بدتر بود انگار هر چی دلداری میدادن بدتر میشدم دیگه تقریبا همه ی قبیله بودن از عمه جون و دو تا دایی جونم و زن دایی جون کوچیکه و خاله جون و مادر جون پدر جون عزیز جون گرفته تا مادر آقا سعید هم که بنده خدا اومده بود انقدر دعا خوند برای اردوان .هر چی هم گفت به جای گریه کردن دعا بخون من اصلا مغزم کار نمیکرد.به شوشو گفتم اگه اردوانو دیگه نبینم چی بدون اردوان نمیتونم زنده بمونم علی یه کاری بکن.حالا بیچاره علی انگار چیکار میتونست بکنه غیر از دلداری دادن و قوت قلب دادن خودشم که بدتر از من بود الهی بمیرم مجبور بود به خاطر من تحمل کنه.هی هم میپرسیدم یه ساعت نشد بعدشم که یه ساعت گذشت هی میگفتم چرا تموم نشد دیگه دل همه خون بود منم بدتر میکردم دست خودم نبود عین مرغ سر کنده داشتم پر پر میزدم.آخرشم که شوشو میخواست بره بالا منم هی گریه میکردم منو با خودت ببر .همینش مونده بود که شوشو منو ببره اونجا باز بندازنمون بیرون بگن سر و صدا نکنین.خلاصه که رفت دلم داشت پاره میشد ارزو هم هی به آقا سعید زنگ میزد هی به شوشو زنگ میزد تا بابا حمید دیگه عصبانی شد گفت انقدر زنگ نزن خبری بشه خودشون میگن اینجوری ملودی هم حالش بدتر میشه.وقتی شوشو زنگ زد گفت ملودی عمل تموم شده حالش خوبه یه خورده دلم آروم شد از ته دل خدا رو شکر کردم ولی بازم دلم آویزون بود اگه به هوش نیاد چی اگه طوری بشه چی تا این که خبر داد خوبه بردنش آ ی . س ی ی و تونستم یه نفس راحت بکشم.اون موقع بود که مادر آقا سعید گفت ملودی جون بیا بریم وضو بگیر تو نماز خونه نماز شکر بخون بدو بدو باهاشون رفتم نماز شکر خوندیم.داشتم باز پر پر میزدم برم ببینمش که شوشو اومد دنبالم گفت فقط از دور میتونی ببینی اجازه نمیدن.الهی من بمیرم نمیدونین چقدر سخت بود اردوانمو اونجور رو تخت ببینم رنگ پریده بیحال اکسیژن و سرم بهش وصل دیوونه کننده بود مخصوصا که دیدم اون یکی دستشم بهش خون وصل کردن داشتم روانی میشدم همین جور باز گریه میکردم دلم داشت پر میزد برای یه ثانیه بغل کردنش که اصلا امکان نداشت.شب باید میموند بدون ملاقات و همراه.منم مگه میتونستم برم خونه شوشو گفت تو برو من هستم. تا صبح بودن تو فایده نداره برو بخواب که صبح بتونی اردوانو نگه داری هی گریه میکردم میگفتم نه آخر سر دیگه با اصرار منو بردن خونه تا خود صبح نه خوابیدم نه گذاشتم مامانم بخوابه .هی به شوشو زنگ میزدم اونم نشسته بود تو بیمارستان کاری نمیتونست بکنه فقط میگفت خوبه خوابیده نگران نباش تو بخواب .در صورتی که اردوان تا صبح کلی بیتابی میکرده شوشو رو هم راه نداده بودن بد جنسا گفته بودن دکتر هستی که هستی باید بیرون بمونی مگه این که دکتر خودش اجازه بده دکترم که اون موقع در دسترس نبود.شوشو هم بمیرم الهی همینجور عذاب کشیده بود تا صبح به منم هیچی نگفت. منم هی میرفتم سراغ مامانم گریه میکردم میگفتم دلم برای علی و اردوان تنگ شده. همین جور مامانم و بابا حمیدو زا به راه کردم خلاصه.انقدرم مشکل داشتم اردوانو شیر نداده بودم هی میدوشیدم هی گریه میکردم دلم برای می می خوردن جوجه کوچولوم تنگ میشد به مامانم میگفتم بچه م الان گرسنه ست اگه بود کلی شیر و خوراکی میخورد اینو میخورد اونو میخورد اینکارو میکرد اون کارو میکرد هی مامانم دلداریم میداد باز من ول کن نبودم.دیگه دم صبح بود خودمم خجالت کشیدم به مامانم گفتم شما برو بخواب منم مبخوابم .ولی نخوابیدم باز همین جور بیرونو نگاه میکردم منتظر صبح بودم.صبح هم کله ی سحر رفتم هر چی بابا حمید گفت صبر کن من لباس بپوشم بیام اصلا صبر نداشتم فقط گفتم با اجازه ماشینو میبرم اصلا نمیتونم صبر کنم .خیابونا هم نسبتا خلوت بود تا میتونستم تخته گاز رفتم شوشو رو که دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن کلی باز بغض و گریه بازم شوشو گفت راه نمیدن بیا بریم صبحانه بخوریم .خلاصه که رفتیم شوشو به زور به من کلی داد خوردم بعد اومدیم هی منتظر منتظر که دکتر بیاد اقلا اجازه بده ما بریم بچه رو ببینیم.انقدر دیگه سخت گیر جلوی در هم نمیذاشتن بشینیم انگار فقط ما دوتا اونجا زیادی بودیم.خلاصه تا دکتر بیاد و ببینه و عکس بگیرن ساعت ده صبح بود اجازه داد ما بریم تو ا ی س ی ی و.حالا هی باید لباس عوض کنیم و کفش در بیاریم دیگه داشتم روانی میشدم دلم میخواست پر بکشم برم تو .انگار تازه اردوانو دنیا آوردم اولین باره داشتم میدیمش نمیدونین چه حسی داشتم انگار خدا دوباره بهم داده نمیدونستم چطوری بغلش کنم بچه مو .قربونش برم الهی همون یه شبه کلی لاغر شده بود لپاش آبرفته بود نه رنگ و رو داشت نه نا داشت گریه کنه فقط ناله میکرد از حال رفته بود.دستام میلرزید اصلا نمیتونستم بغلش کنم شوشو بغلش کرد منم بغل شوشو بوسش کردم قربون صدقه ش رفتم خدا رو شکر کردم واقعا.یه دستشو باز کرده بودن اون یکی همین جور بهش سرم وصل بود هی دستشو تکون میداد گریه میکرد.اخه بچه ی به این کوچیکی چطوری تحمل کنه اینا رو .شوشو گفت میتونی بهش شیر بدی نشستم رو تخت با هزار بدبختی که دستش سرمه رو بخیه ش فشار نیاد که انقدر هم بد جایی بود درست پهلو زیر بغلش یکی هم بالاتر از کمرش .بغلش که کردم کاملا حس کردم که سبک تر شده الهی بمیرم.اولش که قهر بود تحویل نمیگرفت فقط بیتابی میکرد.نمیدونم چی تو اون دل کوچولوش بود قربونش برم لابد فکر میکرد ما مخصوصا اذیتش کردیم الهی من قربون فکرش و قهر کردنش برم .انقدر منو شوشو نازش دادیم شروع به خوردن کرد جوووونم همین جور زیر لب خدا رو شکر میکردم که دوباره اردوان گوگولیم بغلمه داره می می میخوره دیگه برام مهم نبود کجا هستیم و تو چه وضعیتی همین که میدیدم همه چی به خیر گذشته برام کافی بود.خیلی هم نخورد یعنی نتونست عمل و ودارو انقدر بیحالش کرده بود که خوابش برد منم دیگه نذاشتمش رو تخت همین جور دلم میخواست بغلم باشه ولی شوشو گفت صاف بخوابه بهتره بیدار شد دوباره بغلش کن.دیگه من و شوشو فقط زل زده بودیم به اردوان عین روز اول.دکتر که دوباره اومد واقعا نمیدونستیم چطوری تشکر کنیم شوشو که خم شد دست دکترو بوسید و کلی تشکر کرد .اونم گفت من کاری نکردم .سفارشای لازمو کرد و رفت.اونجا هم یه نفر دیگه بیشتر اجازه نمیدادن بمونه اومدن گفتن یا من یا شوشو باید بریم که شوشو رفت من موندم و اردوان که هی بیدار میشد گریه میکرد می می میخورد عوضش میکردم ناله میکرد دلم نمیومد اصلا به پانسمان نگاه کنم یکی از پرستارا دیگه خیلی مهربون بود بنده خدا کلی کمکم کرد.خلاصه که جونم داشت در میومد ولی خوشحال بودم با جون و دل حاضر بودم هر مشکلی رو تحمل کنم.هیچکی رو هم که دیگه راه ندادن بیان بالا ولی مامانم و زن عمو جون پایین موندن روز اولی اون چند ساعتی که شوشو خونه نرفت و رفت تو ماشین خوابید.من که نمیتونستم باهاشون تماس بگیرم موبایل نمیشد استفاده کرد ولی گفتن زنگ میزدیم از پایین خبر داشتن که همه چی رو براهه.خلاصه که سه روز تموم تو بیمارستان تو ا ی س ی یو بودیم من و شوشو شیفت عوض میکردیم شبا هم من میموندم چون اردوان می می میخورد روزا هم که شوشو نگه ش میداشت من فقط یه بار در روزشو میرفتم خونه دوش میگرفتم یه دراز میکشیدم غذا خورده نخورده برمیگشتم بقیه شو همین جور تو بیمارستان بودم یا میرفتم تو ماشین صندلی رو میخوابوندم دراز میکشیدم. یه استراحت کوتاه میکردم برمیگشتم بالا.روزا اردوان به نسبت بهتر بود ولی شبا اصلا.مخصوصا شب اول که تا صبح نخوابید منم برای اینکه گریه نکنه مدام بغلم بود راهش میبردم صدا مریضای دیگه رو اذیت نکنه.تا راه میبردم خوب بود انگار دلش نمیومد بخوابه احساس نا امنی میکرد هی چشماشو باز میکرد منو نگاه میکرد باز چرت میزد تا میذاشتمش زمین نا آرومی میکرد.دکتر هم گفت که با هر تنفس درد داره مخصوصا اگه نفس عمیق باشه چون دنده هاش آسیب دیده ست طول میکشه تا خوب بشه.الهی من قربون دنده ی نازکش و نفسش برم .دیگه اون شب طوری بود که من دستشویی هم میخواستم برم نمیتونستم دیگه صبر میکردم به انفجار برسم میدادم دست پرستار همونشم تا بر میگشتم گریه میکرد.ولی اون بیخوابی و خستگی انگار برام مهم نبود مهم این بود که اردوانم امشب تو بغلمه که میتونم بازم صدای نفساشو بشنوم بوش کنم مهم نبود اگه بوی دوا و بیمارستان میداد .میتونستم نگاش کنم بوسش کنم داشته باشمش.دو شب بعد دیگه خیلی اذیت نکرد فداش بشم من .رو تخت کنارش دراز میکشیدم میخوابید ولی کلافه بود زود به زود بیدار میشد مخصوصا دستش که بسته بود خیلی کلافه ش کرده بود اصلا هم باز نمیکردن میگفتن باید یه رگ باز باشه تو ا ی س ی ی و .روزا هم که دیگه یا چند تا چرت کوتاه میزد یا بغلم بود یا نشسته بودیم بازی میکردم باهاش که چند دقیقه بیشتر توجه نمیکرد.غذا هم که اصلا خوب نمیخورد .دریغ از یه شکم سیر که بخوره قربونش برم الهی اشتهاش رفته بود فقط می می بود که نسبت به چیزای دیگه خوب میخورد.بغض که میکرد غذا از دهنش میریخت میمردم از غصه .مادر جون گلم ابمیوه درست میکرد میفرستاد شوشو بیاره ولی اردوان دو تا قلپم نمیخورد .انقدرم مادر جون ابمیوه زیاد میداد که میموندم چیکار کنم .شوشو میگفت خودت بخور .آخه من و اردوان اینهمه ابمیوه میخوردیم ؟کارم شده بود که تو هر شیفت ابمیوه پارتی داشتیم با پرستارا که کلی با همه شون دختر خاله شده بودم دیگه اصلا با ما بداخلاقی نمیکردن و ایراد نمیگرفتن حتی یه بارم عصر تا شب گذاشتن شوشو هم بمونه دوتایی باشیم.موقع ویزیت کردن دکتر هم صبح به صبح شوشو میومد چون این دیگه فوق طاقت من بود اون ساعت من میرفتم بیرون شوشو میومد برمیگشتم اردوان بیحال شده بود از گریه .اصلا پرستارا یا دکتر دست بهش نزده تا نگاش میکردن یا باهاش حرف میزدن و نازش میکردن بغض میکرد خودشو بغل من قایم میکرد .انگار از همه شون یه ترسی تو دل کوچولوش داشت آخرشم که داشتیم میومدیم هر چی نازش دادن بای بای کردن باهاش اصلا محل نذاشت سرشو همچین قایم کرد که نبینتشون فرقی هم براش نداشت که عوض میشن و هر شیفت یه سری میان کلا با همه شون بد بود .خدا نصیب نکنه الهی من خودم یه بار بودم تو آ ی س ی ی و اینم که بار دوم بود آدم مریضا ی دیگه رو که میبینه خدا رو شکر میکنه .منم که فضول محله همش اردوان به بغل راه میرفتم از همه حال و احوال میکردم هر چند بنده خداها حالی نداشتن. پرستارا هم هی میگفتن حرف نزن با مریضا.یه بار وایستاده بودم با اردوان داشتم مثلا باهاش حرف میزدم میگفتم ببین اردوان خانومه اوخ شده خوابیده .حالا انگار اردوان قربونش برم اوخ نبود تازه حرفای منم میفهمید حال خانومه رو هم درک میکرد.خودم خودمو سر کار گذاشته بودم از بیکاری.پرستار اومد گفت زیاد راه بری تو دست و پای ما باشی میگم دکتر تو رو هم اوخ کنه بچه رو ببر رو تختش نگه ش دار.وقتای ملاقات هم فقط میتونستیم از دور وایستیم همه ببینن مارو اردوان روز آخر که حالش خوب بود برای عمو جان بای بای هم میکرد فداش بشم.شستن و عوض کردنشم انقدر تو اون شرایط سخت بود که خدا میدونه همشم نگران بودم که پاهاش زخم نشه نسوزه بیشتر اذیت نشه .تند تند عوضش میکردم و میشستم اردوان هم اصلا خوشش نمیومد هی بیتابی میکرد.یه مشکل بزرگ دیگه هم داشتم می می دادن اردوان بود .من همیشه میخواستم مثل دهاتیا لباسو از اونور تنم کنم که بندش جلو باشه میگفتن اونوری باید بپوشی.خوب من بدبخت هی باید در میاوردم اردوانو می می مدادم دوباره تنم میکردم تو اون فاصله هم میدیدن میگفتن تنت کن .یه بار دیگه به خانومه گفتم اخه من با این لباس جلو بسته چطوری باید بچه شیر بدم گفت باید بندای بالاشو باز کنی بیاری پایین .حالا داشته باشین اونو باز کنم باز استینو که نمیتونستم نصفه در بیارم باید در میاوردم میفتاد دور کمرم تازه باز لباس خودم بود از اینا گذشته هم هی پرده رو کشیدن و یه جوری نشستن که پرستارا و دکترا ی آقا که رد میشن منو نبینن از همه مهمتر هم اردوان گوگولی بود قربونش برم صبر نداشت من خودمو جابجا و جمع و جور کنم بیدردسر میخواست راحت بخوره . مکافاتی بود برام .بیشتر هم سعی میکردم شوشو که هست برم تو دستشویی جایی بدوشم تو شیشه بدم بخوره که اردوان اونو قبول نداشت خوش سلیقه میخواست تازه تازه بخوره یه خورده میخورد پس میزد حالا همیشه میخوردا بعد از عمل بهانه گیر شده بود .یه بارم بالا اورد که انقدر ترسیدم که خدا میدونه انقدر به خودش فشار اورد.هم گریه و بالا آوردن دیگه نفسش بند اومده بود بالا نمیمومد تو اون حالت الهی بمیرم .معلوم بود که جای بخیه ها و عملشم به شدت درد گرفته یهو رو به کبودی رفت با این که فوری یه دکتر و یه پرستار اومدن گرفتن ازم ولی داشتم دق میکردم اصلا هم نمیذاشتن من جلو برم یا دست بهش بزنم دکتر با عصبانیت گفت خانوم شما کنار وایستین اجازه بدین. منم گریه کردم و زجری کشیدم که خدا میدونه حتی لباسشو هم نذاشتن من عوض کنم خودشون عوض کردن من بعدا با دستمال مرطوب گردن و صورتشو دوباره تمیز کردم قربون صدقه ش رفتم راهش بردم باز آروم نمیشد هیچی هم نمیخورد ترسیده بود گریه میکرد پرستار اومد بهش شربت بده دهنشو باز نمیکرد آخرم که با زور گرفتن لپاش ریخت تو دهنش اردوان از اون آموزشای عمو احسان بهره گرفت همه رو ابپاشی کرد رو مقنعه و صورت پرستار انقدر خجالت کشیدم که نگو .خدا رو شکر خانومه مهربون بود خنده ش گرفت گفت فکر کردی خیلی زرنگی شیطون یه شیشه دارم تا نخوری ولت نمیکنم بازم بهش داد این دفعه چونه شو گرفت تا قورت بده دلم کباب میشد نمیتونستم ببینم اینجوری به اردوان گلم که مثل گل باهاش رفتار میکردیم دارو بدن.اردوان هم انگار از این که خورده بود عصبانییی هی اب دهنشو تف میکرد بیرون با دستمال هم که دهنشو تمیز میکردم بیشتر عصبانی میشد دست منو کنار میزد گریه میکرد.موقع تزریقاتشم که دیگه میمردم و زنده میشدم .یه بارم یکی از اون ج را حای خیلی معروف ق ل ب اومده بود یکی از مریضای خودشو ویزیت کنه اردوان رو تخت نشسته بود منم داشتم براش شعر میخوندم عروسک گردانی میکردم اومد جلوی تخت گفت این کوچولو چه مشکلی داره؟دو سه نفر هم همین جور دور و برش بودن از شدت تحویل گیری بهش گفتن مورد عملو.بعد سر اردوانو ناز کرد صورتشو آورد جلوی اردوان گفت چطوری کوچولو ؟اردوان هم که گفتم با همه سفید پوشان محبوب جامعه بد بود بدتر هم شده بود با همون مهارت ارث رسیده از قبیله عینک دکترو همچین چنگ زد باز با توجه به ژن ادمخوری پرت کرد باور کنین تو زمین و آسمون عینک بد جور مارکدار دکترو گرفتم نجات دادم گفتم ببخشید ما تو خانواده همه مون عینگی هستیم اردوان عادت کرده با عینک شوخی میکنه.دکتر هم حالا خوشش اومده بود گفت عینک دوست داری اردوان بعد اومد جلو اردوانو بوس کرد اردوان هم بغضی کرد که نگو صورتشو همون جور نشسته چسبوند به من خودشو قایم کرد.منم وقتی اردوان اینکارو میکنه انقدر ذوق میکنم از این که نی نی خودمه با بقیه غریبی میکنه خودشو به من میچسبونه تو این جور مواقع تو آسمونا در حال پروازم.خلاصه که دکتر سوال کرد کی عمل کرده و وضعیتشو سوال کرد و رفت.شانس هم اوریم که عینک دکتر ناک اوت نشد .یه بارم یکی از پرستارای آقا به جای اینکه به کار خودش برسه هی میمومد سراغ ما از من چند بار سوال کرد حالتون خوبه مشکلی نیست انگار من مریض بودم منم هی گفتم نه خیلی ممنون ول کن هم نبود اومد مثلا اردوانو ناز کنه همچین جلو اومد انگار نه انگار این بچه بغل منه باید دستشو دراز کنه بچه رو ناز کنه نه اینکه بیاد جلو اردوانم که طبق معمول قهر کرده سرشو برگردونده بود رو شونه ی من هی من رفتم عقب دیدم نه بابا آخرش گفتم ببخشید بغل کسی نمیره از پرستارا و دکترا هم میترسه باز وایستاد به حرف زدن که چیزی نیست و خوب میشه و دلداری و عملش خوب بوده منم با آره و نه جواب دادم .نه این که آدم به دور باشما کلا من با همه خودمونی شده بودم و لی متاسفانه شامه ی تیزی دارم زود میفهمم کی مرض داره کی نداره.اخرش دیدم روش زیاد شد گفت شما چند سالتونه بهتون نمیاد بچه داشته باشین. منم خودمو به کری زدم جواب ندادم خودمو با اردوان مشغول کردم .رفت بازم اومد هی میرفت کاراشو میرسید هی میومد گفت اخر به من نگفتین چند سالتونه راست میگن نباید سن خانوما رو پرسید بهتون بر خورد؟منم گفتم نه بهم برنخورد بهتون میگم حالا دیر نمیشه.فکر کرد باهاش شوخی دارم خودمونی تر شد و هی خنده و ادا بازی هی میومد دوروبر من اردوانو بهانه میکرد با من حرف بزنه .بعد شوشو که اومده بود اردوانو بهش دادم جریانو هم گفتم رفتم پرستاره رو صدا کردم اومد جلوی شوشو گفتم علی جان این آقا خیلی اصرار دارن سن و سال منو بدونن چند بار سوال کردن سر حرفو باز کردن شما بهشون بگو من چند سالمه خیالشون راحت بشه خیلی هم نگران اردوان هستن همش دوست دارن دورو بر اردوان باشن کار دیگه ندارن اینجا. شوشو هم همچین چپ چپ نگاش کرد گفت باشه حتما من بهشون میگم.منم نیش باز خوشحال و خندون جلوی چشمش صورت شوشو و اردوانو بوسیدم رفتم.شوشو هم ظاهرا حسابی براش توضیح داده بود من چند سالمه چون فهمیده بود من خیلی سند و سالمه اصلا دور و بر من نیومد .خلاصه که گذشت و یه روز و یه شب هم تو بخش بودیم که دیگه خیلی راحت شدم شوشو مدام بود شب هم اردوان سرحالتر بود همه رو دیده بود از اون محیط در اومده بود شبش خوابید منم تا صبح اقلا تونستم ارتباط صوتی با شوشو برقرار کنم تازه فهمیده بودم موبایل یکی از نعمتای خدادایه .صبحشم که دکتر اجازه ی مرخصی داد بال در آوردم از این که داشتیم میرفتییم خونه ذوق مرگ بودم.وقتی شوشو لباسای خود اردوانو تنش کرد و منم مشغول جمع کردن وسایل شدم از این که میدیدم اردوان بغل باباش همچین خوش خوشانش شده داره کیف میکنه لم داده هزار بار خدا رو شکر کردم.

رسیدیم خونه یاد وقتی افتادم که داشتیم میرفتیم و من تو دلم غوغا بود که دوباره با اردوان برمیگردیم تو خونه یا نه.دیگه معلومه قبیله ی ادم خورا چقدر تحویل گرفتن مارو.بابا حمید با این که از این عادتا نداشت و همیشه نذر میکرد گوشت به ب ه ز ی س ت ی میداد .این دفعه گوسفند قربونی کرد.رفتیم خونه ی عمو جان اینا و دیگه شرمنده ی زن عمو جون شدیم انقدر به ما رسید و محبت کرد من دیگه از شدت لوس شدن مردم.خاله مارال هم همون روزی که اردوان مرخص میشد فهمید همون موقع هم کلی گریه کرد تلفن زد انقدر بغض کرده بود الهی قربونش برم.خوب شد زودتر نگفتیم وگرنه تحمل این استرس براش خیلی سخت بود.حالا اون چند روزه آقا سعید چطوری سرشو گرم کرد که نه زیاد سراغ ما رو بگیره نه مامان اینا رو چیزی متوجه نشه دیگه از اون کارای شق القمر بودا.دست عمو سعید مهربون درد نکنه که واقعا ما رو همه جوره شرمنده ی محبتهاش کرد هم تو بیمارستان هم بعد.بعدشم که رفتیم خونه مدام مامانم و زن عمو جون و مادر جون و عزیز جون روزا نوبتی پیش من و اردوان بودن من فقط به اردوان میرسیدم دیگه کار دیگه نداشتم شبا هم که شوشو بود باز خیالم راحت بود تا دوران تقاهتش بگذره.  قربونش برم بس که شیطونی میکرد اقلا نذاشت ما اسمشو دوران نقاهت بذاریم.خدا رو شکر خونه که اومدیم هم اشتهاش خوب شد هم خوابش هم بهانه گیریهاش کم شد.دیگه شد همون اردوان گوگولی فضوله شیطونه که براش میمیرم عاشق فضولیهاشممممم. منم همش بغلش میکردم ایستاده هی بازی و هی راه ببر و هی بدو بدو میکردم تا سرگرم بشه.بیشتر وقتا هم هی خودشو خم میکرد که بذارمش زمین خودش شخصا از ارتفاع پایین به امور مربوط به وسایل خونه و اسباب بازیها رسیدگی کنه.کلا مثل اینکه مدیریت در ارتفاع فقط برای نصف شبا خوبه روزا فایده نداره.خلاصه که در کل خدا رو شکر اونم هزاران هزار بار.الان دیگه انگار نه انگار هزار ماشالا خوبه خوبه.همه چی هم طبق اکو و نظر دکتر خوب و نرماله.دوباره هم کالری زده به بدن داره جبران مافات میکنه الهی من بمیرم برای این شکموی گوگولیم .

منم هنوز خاله نشدم.یعنی خاله شدما ولی دخمل گوگولی خاله که فداش بشم هزار بار هنوز نیومده نپریده بغل خاله.تو شیمک مامان جونش جا خوش کرده تنبل خانوم.دیگه کارمون شده هی زنگ میزنیم ببینیم بالاخره این خانوم خانوما یه تکونی رو به بیرون به خودش داده یا نه .همه چیزشم هزار ماشالا خدا رو شکر خوبه و خلاصه انتظار شیرینیه این روزای آخر.بپر بیا بغل خاله دیگه دلم آب شد آخه.از همه ی شما دوستای گلم که میدونستین و برامون دعا کردین هم خیلی خیلی ممنونم.ایشالا که همیشه همه تون سلامت و شاد باشین .حتما میام وبلاگاتون سر میزنم .خیلی خیلی دوستتون دارم و برای همه تون ارزوی بهترین و شاد ترین و موفقیت امیزترین روزا رو دارم.از شونصد خط بودن پستمم شرمنده .دیگه ننوشتم ننوشتم حالا هم طومار نوشتم .ببخشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:55  توسط ملودی  |