تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه - تولدانه و گزارش

اتفاق های روزانه

سلامی دوباره به همه ی شما دوستای خیلی خیلی مهربون.از هفته ی قبل میخواستم این پستو بنویسم که نشد.تازگی ها رفلکس من نسبت به زمان درست آپ کردن خیلی بسیار زیاد اینور اونور شده.میخواستم  بعد از سر زدن به وبلاگا آپ هم بکنم که اردوان گوگولم زد رو دنده ی لج بازی یکی دو ساعتی هم رو همون دنده تخته گاز میرفت بعدشم که دیگه گرفتار شدم تا الان.حالا بریم سر اصل مطلب

امسال عید فطر یکی ار بهترین عید فطرای زندگیم بود چون اون روز یکی از خاص ترین و بهترین روزا بود.دهم مهر ماه تولد شوشو که هر سال برای من بهترین روزه و کلی تو اون روز خوشحال و شاد و سرحال و عاشقترم.علی گل و مهربون و دوست داشتنی و بینظیر من بازم تولد مبارک.خدا رو خیلی خیلی خیلی شکر میکنم که سی و سه سال قبل تو رو که یه پسر کوشولو بودی به عمو جان و زن عمو جون داد تا الان بشی بهترین شوشوی دنیا و بهترین بابای دنیا برای من و پسر کوشولوی خودت.اولین تولد بابا شدنت مبارک باشه عزیز دلم .ایشالا که سالهای زیاد شاد و موفق و سلامت باشی و در کنار ما.بهترین بهترین من که میگم خود خودتی.

روز تولد شوشو هم من تنبل ترین و خواب آلو ترین ملودی دنیا زده بودم رو دست نونواها از کله ی سحر هی جابجا میشدم  هی شوشو رو نگاه میکردم تا چشماشو باز کنه و من فووووری تولدشو تبریک بگم و تا چشماشو باز کرد با چند حرکت عشقولانه و صدای بلننننند تولدشو تبریک گفتم.بعدشم دیگه گرفتم خوابیدم وقتی هم اردوان بیدار شد با کمال پررویی خودمو به کری زدم چشمامو هم باز نکردم یعنی من خوابم شوشو بلند شد به کارای اولیه ی قبل از می می خوران  اردوان  رسید.البته من این کارو همیشه به خاطر تنبلی انجام نمیدم.اون روز  میخواستم اردوان هم  شوشو رو زودتر از من ببینه تولدشو تبریک بگه.چیه خوب مگه بچه م دل نداره؟چی؟اردوان هنوز بچه ست نمیفهمه ؟خوب اون نمیفهمه باباش که میفهمه میتونست اردوانو از تخت بلند میکنه بگه پسر خوشگلم امروز تولدمه میتونی تبریک بگی.بقیه ی صبح ها و نصف شبایی هم که خودمو به کری میزنم دلیلش فقط و فقططططط اینه که این پدر و پسر دقایقی در سحرگاهان و نیمه شب با هم خلوت کنند . اصولا از اون مادرایی نیستم که هی خودشو بندازه وسط نذاره پدر و پسر با هم اختلاط کنن.دماغ دراز هم خودتیییییییی

خلاصه که ناهار هم مامان اینا و سعید و مارال و عمو جان  اینا و آرزو ناصر و نیلو جیییگرم و عزیز جون و پدر جون و مادر جون و کیوان و حسین و حمید  برای صرف ناهار و صد البته گفتن تبریک و تحویل کادوها دعوت کردم.اوا تو رو خدا خودتونو ناراحت نکنین که ملودی جون چطوری با بچه ی کوچیک مهمون داری میکنی .روز قبلش با کمک همساده ها که شامل مادر جون و زن عمو جون بود به همه ی کارا رسیده بودیم(بودن) ظهرشم چون دیدم احترام بزرگتر واجبه گذاشتم برنجو مامانم که الهی قربونش برم  زودتر بیاد درست کنه.خلاصه که همسایه ها یاری کردن منم تولد شوشو داری کردم.

یه گزارش کوتاه هم بدم که دیگه اینجا اتفاق های سالانه نشه.انقدر گرفتارم که نگو صبح بدو بدو باید اردوانو تحویل مامان بدم برم سر کار اونجا هم که دیگه نمیتونم تنبل خونه راه بندازم تخته گاز کارامو میرسم تا بتونم اقلا زودتر برم خونه.وسط روز هم یه بار به اردوان گوگولم سر میزنم.اگه مامان بعضی روزا کاری داشته باشه گاهی اوقات زن عمو جون طفلکی اردوان و نیلو رو با هم نگه میداره گاهی اوقات هم مادر جون اردوانو نگه میداره.چند بار هم گوگولمو بردم شرکت به غلط کردن افتادم بس که بهانه گرفت بس که بابا حمید منو دعوا کرد .نمیدونم جریان چیه هر وقت اردوان گریه میکنه یا بهانه میگیره از نظر بابا من مقصرم بچه داری بلد نیستم .اصولا مدافع پر و پا قرص اردوان بابا حمید منه من اگه جرات داشته باشم بگم بالای چشم اردوان ابروهه با بابا حمید طرفم.همیشه هم میگه تا بفهمی  مامانت چقدر زحمت کشیده .آخه بابا حمید جونم قربونت برم کی منکر زحمت کشیدن مامان جون منه.

مارال جیگرم هم که جوووووووننننن گرد و قنبلی شده .من فدای اون دختر گوگولی درونش بشم همش منتظرم گیرش بیارم خودشو دخملی درونشو بوس بووووسی کنم قربونشون برم الهی.این ترم هم مرخصی گرفته منتظر دختر گوگولیه که بیاد ما رو ذوق مرگ کنه.دوران نی نی درون داری مارال هم ماجرایی بودا.این خواهر گلاب من از روزی فهمید یه نقطه گوگولی داره تا الان که دیگه چیزی به دنیا اومدن نی نی جونش نمونده یه ثانیه هم از ناز کردن غافل نبوده و نیست.چیزی در حد اسکیت سواری رو دندون.حالا برای ما که کمتر . سعید موندم چطوری اینهمه ادا رو تحمل کرده.خدا صبرش بده واقعا.دیگه طوری شده که مامان و بابام بارها به مارال تذکر جدی دادن که یه ح ا م ل گ ی اینهمه ادا اصول لازم نداره.مارال هم به خرجش نرفته که نرفته.یه بار دیگه بابا حمید جلوی آقا سعید صداش در اومد به مارال گفت اینهمه آدم ح ا م ل ه بودن بچه به دنیا آوردن تو شورشو در اوردی چه خبرته نوبری؟مارال هم اعتماد به نفس بیییست گفت بابا چرا متوجه حال من نیستین من با همه فرق دارم من واقعا حالم بده مشکل دارم همه باید این وضعیتو درک کنن و این در حالی بود که از نظر علم پزشکی خودشو نی نی گوگولیش اصلا مشکلی نداشتن خدا رو شکر.بابا حمید هم اون روز ظاهرا حوصله ی درک نداشت گفت هیچکی نمیتونه درک کنه حالت بده به سعید بگو یا حلش کنه یا ببره پیش دکترت  حالتم بد  نیست بشین ادا در نیار یا برو تو اتاق استراخت کن.مارال هم دیگه سکوتو بر سخنرانی ترجیح داد الهی قربونش برم دیگه بهانه هم نگرفت.خلاصه که بهانه ی های مارال از دوران و ی ار داری و چرخی دن بچه و بزرگ شدن نی نی نقطه و آیو  وای و ایش و ویش ادامه داشت و داره حالا هم که بهانه ی داغغغغغغ ز ا ی ی دن و تازه انگار متوجه شده که این نی نی نازه دخمله .اونم بدتر از من رفلکسش چند ماه بعد کار میکنه  هی گریه میکنه به سعید میگه من میدونم خانواده ی شما یه دونه پسر داشتن دلشون میخواست نوه شون پسر باشه خودتم همینطور منو بچه مو دوست ندارین.حالا این آقا سعید و خانواده ش با چه زبونی باید بهش حالی کنن که والا به خدا اصلا اینطور نیست این حرفا چیه خیلی هم خوشحالیم خدا میدونه.کار به جایی رسید که سعید دست به دامن شوشو شده بود که مارال چند وقته همچین بهانه ای میگیره من دیگه هیچ راهی بلد نیستم بهش ثابت کنم که خیلی دختر دوست دارم خیلی هم خوشحالم .شوشو هم در حرف زدن با مارال و سفارش کردن به من و حرفای من به هیچ جا نرسید یه روز خونه شون بودیم مارال دوباره هی بهانه میگرفت جلوی مارال به سعید گفت لطف کن مارال ز ا ی م ان کرد همه چی به خوبی تموم شد اول از قول من یه دونه در جا بزن پس کله ش بعد خواستی از قول خودتم دو سه تا بزن.این دیگه  خیلی روش زیاده.الهی من قربون این خواهر گلاب جیگرم برم ما هم خندیدیم همچین بلند شد با اون نی نی قنبلی درونش قهر کرد رفت تو اتاق درو به هم زد که کلی دلم سوخت حالا هر چی هم پشت در قربون صدقه ش رفتم هی گفتم ببین اردوان داره در میزنه خاله مارالو میخواد درو باز نمیکرد که نمیکرد آخر سر شوشو اومد پشت در گفت باشه مارال معذرت میخوام حرف بدی زدم شوخی کردم خلاصه کلی منتشو کشیدیم درو باز کرد تا باز کرد شوشو رفت تو اتاق گفت مارال قول میدم این کارو از سعید نخوام صبر میکنم اومدی تو بخش خودم یه دونه بزنمت این عقده م خالی بشه.مارال دیگه انقدر عصبانی شد هر چی دم دستش بود پرت میکرد طرف شوشو .مرده بودیم از خنده.اگه سعید دخالت نمیکرد نمیگفت مارال کافیه شوخی هم حدی داره فکر کنم بدش نمیومد تختو هم بلند کنه پرت کنه.خولاصه که همه اعم از من و شوشو و مامانم و بابا حمید و کمی تا قسمتی عزیز جون منتظریم دخمل گوگولی دنیا بیاد یه حالی به احوالات این مامان ناز نازیش بدیم.الان که تا بگیم یه جفت ابروی بالای چشمای خوشگلتهفوری میگه آخ سرم آی لگد زد آی کمرم آی پهلوم وای حال ندارم...... الی آخر.یه مدت که راضی شده بود ط ب ی عی ز ا ی م ان  کنه یه مدت پشیمون شد گفت نه فقط ز ا ی م ا ن تو آب در غیر اینصورت من نمیتونم .بعد گفت اصلا نمیتونه خودشو راضی کنه باید حتما س ز ا ر ی ن بشه .الانم تازه به این نتیجه رسیده که نمیتونه عملو تحمل کنه و به هیچ روشی رضایت نمیده.خاله جون هم که خدای اذیت کردنه بهش گفت مارال غیر از ط ب ی ع ی و س ز ا رین یه راه دیگه هم هست با دخترت صحبت کن راضیش کن همونجا بمونه تو هم راحت باشی. سعید هم که بهش گفت هر چی دکتر تشخیص بده دو سه تا قلنبه هم به دکتر بنده خدا ی از همه جا بیخبر گفت بازم تاکید کرد که اصلاااااا آماده نیستم زا ی  م ا ن کنم .فیلمیه خلاصه.انگار اون دختر نازنازی گوگولی که خاله فداش بشه الهی منتظر آمادگی مامان ناز نازیش میمونه.

چقدر پشت سر مارال غیبت کردما .بذار چادر گل منگولی مو در بیارم خواهرررررر.منم خودم خوبم یعنی یه جور حالت سپردن همه چی دست خدا پیدا کردم.اردوان هم دیگه خیلی خیلی فعال شده و خسابی همه چی رو زیر و رو میکنه فدای اون فضولی هاش و کنجکاویهاش و شناختن دنیای اطرافش برم من الهییییییی جوووونمه هر چی آتیش بسوزونه بازم نوکرشم در بستتتتت. دیگه من و شوشو راز مشترک نداریم و گفتیم.البته هم خوب شد هم بد .خوب به خاطر این که خیلی تو دلمون قلنبه شده بود بد هم به خاطر اینکه مورد مواخذه قرار گرفتیم که چرا زودتر نگفتیم و مشکلات دیگه ش.خلاصه که بدجور محتاج دعا هستیم.دیگه چیزی نمونده خدایا مثل همیشه لطف و رحمت خودتو نشونمون بده. تازگیها یه مرض جدید هم گرفتم اصلا نمیتونم برم خونه ی عزیز جون.انگار از در میخوام برم تو دیوونه میشم .با وجود اینکه باید قبلا این حالتو داشتم ولی هر چی میگذره انگار من بدتر میشم.یاد بابا بزرگ دیوونه م میکنه.این که الان میرم تو به جای بابا بزگ فقط یه قاب عکس بزرگه با چندین عکس کوچیک خانوادگی اینور و اونور برام غیر قابل تحمل شده.این که کفشاش تو جاکفشی نیشت لباساش آویزون نیست .آخه کجایی بابا بزرگ خیلی دلم گرفته روز به روز بیشتر دلتنگتم.به هر بهانه ای شده نمیرم پیش عزیز جون مدام بهانه میارم به عزیز جون میگم بیاین بالا هی بهانه جور میکنم بیشتر نگه ش میدارم تا ببینمش یا بفهمم عزیز جون خونه ی هر کی هست بدو بدو میرم اونجا.دلم نمیاد بهش بگم نمیتونم بیام.قربون دل عزیز جونم برم که تو اون خونه تنها زندگی میکنه انقدر فهمیده و صبوره .یه موقع هایی از خودم لجم میگیره که انقدر بیمنطق شدم حساس و کم صبر شدم.شایدم دلیلش چیز دیگه باشه هزار تا فکر بیخود تو سرم میاد و میره.بگذریم بابا باز من دارم میزنم تو خاکی.

چقدر نوشتما.باز چونه م گرم شد هی حرف زدم کلی سر و چشمتونو درد آوردم.مرسی به خاطر همه ی پیغامای خصوصی و دلداریهاتون.برای همه تون بهترین آرزوها رو دارم.دوسستتون دارم.دعا یادتون نره.ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:42  توسط ملودی  |