تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه - جاده خاکی

اتفاق های روزانه

سلااام سلااام هزار تا سلام به همه ی دوست جونای خیلی خیلی خیلی خوب و مهربونم.میدونم خیلی وقته ننوشتم.میدونم حتی شده یه بارم این وسط باید یه زیر آبی میزدم ولی نزدم.ببخشید به خدا نشد نه این که نتونم ولی خوب تو یه حال و هوای دیگه بودم و هستم.اون گرفتاری که تو پست قبل نوشتم  از نوع اینجوری هم قرار بود عروسی حسین باشه که نشد و منم اصلا تو مودش نیستم یه ساعت وقت شماها رو بگیرم و راجع بهش روده درازی کنم.کلا چند وقتیه روده ی درازم کمی تا قسمتی کوتاه شده و بخش بسیار زیادیش صرف اردوان گوگولی داری میشه که روز به روز داره خوردنی تر میشه و من روزی هزار بار فقط قربونش میرم.میمیرم براش عروسک خواستنی منننننننالان دیگه میشینه نصف سینه خیز و گاهی هم با ناپرهیزی چهار دست و پا و بیشتر اوقات تو روروئک همه جای خونه رو متر میکنه دقیقا اگه ازش سوال کنین میگه چند مترههنوز دندون نداره و من موندم نکنه بی دندون بمونه تنبل دست دسی هاش وچرخوندن دستای  تپلیش و نانای کردنش منو کشته.هنوزم اول از همه عاشق باباشه .دیگه داشته باشین که اردوان به حدی شوشو رو تحویل میگیره که شوشو میاد خونه اگه بیدار باشه از هر جا و مشغول هر کاری که باشه به هر طریقی خودشو به باباش میرسونه.تازه سر حال هم باشه به افتخار ورود باباش دست دسی هم میکنه الهی من قربون اون دل کومچولوی عاشقش برم .عمو احسانش معلم سر خونه ی آموزش هر چی کار بده به اردوان.شوشو میگه موندم تو چطوری به یه بچه ی به این کوچیکی اینهمه کار بد یاد میدی اگه اراده کرده بودی یه کار خوب یادش بدی تا حالا این بچه سواد خوندن نوشتن داشت.تمام این کارا به اشاره های بسیار کوچیک عمو احسان انجام میشه که شامل چک زدن تو صورت دوووو کردن و ابپاشی صورت کشیدن عینک و انداختنش به دورترین نقطه ی ممکن.انگشت تو چشم دیگران فرو کردن فوت کردن سوپ از تو دهن تو صورت طرف مقابل کوبیدن هر دو تا دست تو ظرف غذا خالی کردن جعبه ی دستمال کاغذی  عوضی گرفتن میز غذا با زمین فوتبال کوبیدن گوشی موبایل یا تلفن به میز و خاطر نشان کردن که فقط گوشی رو میشه کوبید و چیز دیگه نهههههه اردوان و اردوان هم که ماشالا با استعدااااد همه رو یاد گرفته و جالبه تو انجام این جور کارا فقط از عمو جونش حرف شنوی داره.دیگه عمو احسان نمیذاره اقلا این بچه استعداد خودشو تو کشف خرابکاری نشون بده خودش زودتر آموزش میده.دیگه کار به جایی رسیده که عمو جان در امر تربیت نوه جونش دخالت کرد و گفت دیگه فقط باید کارای خوب به اردوان یاد داده بشه.یه روز که انقدر احسان تشویقش کرد دستمال کاغذی تو کاسه ی سوپ بریزه و دستاشو بکوبه تو کاسه و سر و صورتش که چشمای نیلو از تعجب باز مونده بود با حالت جدی انگشت اشاره ی کوچولوشو رو به احسان گرفت دقیقا همون جوری که آرزو باهاش حرف میزنه گفت نههه دایی احسان این کار بده بعدشم همون کارو رو به اردوان کرد و گفت این کار بده.اون دو تا هم ماشالا چقدر فهمیدن تازه احسان به نیلو گفت نه نیلو انقدر کیف داره تو هم بیا.منم فقط تماشا میکردم منتظر بودم ببینم این تخلیه ی انرزی تا کجا ادامه داره.خلاصه که جریانیه کارای اردوان خودش یه پست طولانیه

  تو قبیله ی ما هم همه چی مرتبه همه از کوچیک و بزرگ مشغول کارایی هستن که باید باشن خدا رو شکر. دخمل گوگولی درون خاله هم حالش اونجور که از شواهد معلومه خوبه خوبه و حسابی قنبلی شده و دیگه انتظار کم کم داره تموم میشه .باورم نمیشه تا یه ماه و خورده ای دیگه خاله ی یه دخمل خوردنی میشم فداش بشم الهی.

خودم و شوشو هم خوبیم مشغول زندگی کار اردوان داری .هفته ی پیش با عمو جان و زن عموجون و آرزو و ناصر و  نیلو جونم جیگر من که برای خودش خانومی شده و دیگه با حرفای خوشگلش دل همه رو برده رفته بودیم شمال.هم خوش گذشت هم بد.خوش گذشتنش که معلومه دیگه دور هم بودن و تو سر و کول هم زدن و لوس شدن و گردش و نیلو اردوان خوری و این کارا .بد گذشتنشم دیگه مربوط به دل من و شوشو بود.فکر نمیکردم فاش کردن یه راز مشترک انقدر برای جفتمون سخت باشه که آخرش بریم و برگردیم و هیچکدوممون دلمون نیاد حرف بزنیم.اینم که میخوام بنویسم خاطره ی یه گردش نصف شب من و شوشو تو ساحله تا بدونین تو جه حال و هوایی هستم

نصفه شبه خوابم نمیبره میشینم به شوشو و اردوان نگاه میکنم عزیزترینامن دو تا مرد گنده و کوچولو هر دوتا دوست داشتنی و ماه طاقت نمیارم .اسیر وقتایی هستم که اردوانمو تو خواب ب ب وسم اونم آبدار .اردوان انقدر شیطونی کرده که خسته و مست خوابه فقط جابجا میشه و یه نفس عمیق میکشه .دلم میلزره اشکام سرازیر میشه .شوشو بیدار میشه ب غ ل م میکنه میگه چی شده ملودی چرا نمیخوابی؟ خوابم نمیبره دلم گرفته و باز گریه گریه.میگم میای بریم بیرون.میگه کجا ؟هر جا یه جای خلوت یه ساحل که هیچ آدمی نباشه.میگه این ساعت با این بارون تو هیچ ساحلی ادمیزاد پیدا نمیشه پاشو بریم.بلند میشم حاضر میشیم زن عمو جونو بیدار میکنم بهش میگم که ما به سرمون زده میخوایم بریم گردش میگه برین من پیش اردوان میخوابم خیالتون راحت باشه.میزنیم بیرون .بارونه.تو ماشین لم میدم عینکمو برمیدارم چشمامو نیمه باز میکنم نور چراغا تبدیل به خطهای تو هم میشه صدای بارون برف پاک کن لاستیک ماشین تو خیسی جاده میگم علی تندتر برو شیشه رو میکشم پایین بارون میخوره تو صورتم نور چراغا همونطوریه .میرسیم به ساحل .هنوز دو قدم نرفته تو بارون موش ابکشیده هستیم اهمیت نمیدم .موجای دریا رو دوست دارم صداشونو نا آرومیشو تاریکی رو تنهایی تو ساحلو.همین جور با شوشو حرف میزنیم و راه میریم  و خیس میشیم .یهو هوس میکنم دراز بکشم اصلا هیچی برام مهم نیست ولو میشم رو نرمی ساحل الان دیگه عینک هم دارم بارون حسابی خیس و کثییفش کرده مهم نیست چشمامو میبندم طاق باز دراز میکشم و میذارم بارون خیس خیسم کنه.شوشو کنارم دراز میکشه .دو تایی ب غ ل هم تو ساحل ساکت بر میگردیم رو به دریا.چشمام بسته ست.صدای بارون صدای دریا و از همه مهم تر صدای شوشو تو گوشمه .دعا میخونم .جشمامو باز میکنم حس میکنم دور تر ازپاهامون یه چیزی تو ساحل داره تکون میخوره انگار اب اوردتش .نمیدونم چرا یهو فکر میکنم جنازه ست پس جرا کوچیکه؟بچه ست ؟از فکر خودم وحشت میکنم بلند میشم میشینم جیغ میکشم شوشو میگه چیه ملودی چی شد؟ با گریه میگم اون بچه رو اب اورده شوشو بلند میشه به طرف جایی که اشاره کردم بره دستشو میگیرم  علی  اون بچه تو آب غرق شده باز گریه گریه گریه.چرا کوچیکه.شوشو دقت میکنه میگه جنازه چیه ملودی صبر کن ببینم میره جلوتر میگه فقط یه تیکه چوب خزه بسته ست چرا اینجوری میکنی؟حس میکنم تمام تنم میلرزه هر چی تو دلمه بهش میگم از این که از چی ترسیدم از این که تو چه فکری بودم .شوشو میگه ملودی چرا با خودت اینجوری میکنی بازم منو بغل میکنه و سعی میکنه به هر نحوی آرومم کنه.از سرما یخ کرده بودم میلرزیدم برگشتیم تو ماشین شوشو دید هم موبایل من هم خودش میس کال داریم زن عمو جون نگرانمون شده بود زنگ میزنه معلوم میشه کلی نگران شده از این که جواب ندادیم. شوشو میگه الان میایم سحری میخوریم.میگم مگه ساعت چنده؟ما این همه مدت اینجا بودیم چقدر زود گذشت؟؟؟؟؟برمیگردیم خیس و خسته و یخ کرده.میرم لباسمو عوض کنم باز خم میشم رو اردوان میبوسمش باز دلم میلرزه باز بغض میکنم.با تن لرزون میرم سحری بخورم زن عمو جون میگه ملودی چی شده حالت خوب نیست میگم خوبم.یه چایی  میخوری؟بله مرسی .آرزو میگه چیه ملودی تو فکری ؟میگم نه خوبم سردمه میره یه پتوی نازک میاره میندازه پشتم .م ی ب وسمش ازش تشکر میکنم.میگه نه بابا اصلا حالت خوب نیست .رو به شوشو میگه اون ملودی طلبکارو تو ماشین جا گذاشتی؟میزنم زیر گریه بی اختیار میگم اون ملودی مرد .عمو جان که روزه نمیگیره و فقط به شوق ما بیدار شده  میگه ملودی چی شده دخترم؟زن عمو جون به شوشو میگه چی شده علی تو چیزی بهش گفتی؟میگم نه به خدا همین جوری دلم گرفته بود رفتیم بیرون هم خیس شدم لرز کردم بدتر شدم.آرزو میگه تو مغزت به معده ت ارتباط مستقیم داره بیا اینو بخور خوب میشی و یه قاشق غذا میذاره دهنم هنوز نجوویده یکی دیگه میاره جلو میگه آها افرین در گاراژو باز کن.خنده م میگیره با دهن پر میگم این خندق بلاست گاراژ نیست .میگه میدونم خواستم جلو مادر شوهر پدر شوهر احترامتو حفظ کنم.قاشقو میگیرم میگم بده خودم میخورم.میگم ببخشیدناراحتتون کردم.شوشو برام بیشتر غذا میکشه دستشو میندازه دور گردنم میگه ملودی خوبی سردت نیست؟ میگم نه خوبم.آرزو میگه حالا که ناز کش داری بگو وای علی دارم میمیرم.همه میخندیم.میگه منم برم ناصرو بیدار کنم یه خورده نازمو بکشه از حسودی نمیرم.میگم از خواهر شوهری مردی میخوای خودم نازتو بکشم ؟یه قاشق غذا پر میکنم دم دهنش میگم بزن به معده روشن شی دختر عمو.همه میخندیم همه شادیم همه سرحالیم ولی باز تو دلم غوغاست.....................نمازمو میخونم باز اردوانو م ی ب وسم.با این که خوابه خوابه ولی هوس میکنم بیدارش کنم بهش شیر بدم .قربونش برم تو خواب و بیداری با چشمای بسته شروع به خوردن میکنه و من به صدای خوردنش گوش میدم و صدای نفساش و نفس عمیق میکشم تا بوی بینظیرشو با تمام وجود حس کنم .شوشو مثل همیشه میشینه پشتم تا بتونم بهش تکیه بدم مثل همیشه منو اردوانو ناز میکنه .میگم علی بازم تو دلم غوغاست و باز بهترین حرفای دنیا رو ازش میشنوم . میشنوم و باز تو دلم غوغاست......

هیچی نشده نگران نشین مهم نیست فقط برامون دعا کنیم.الان خوبیم هم من هم شوشو هم اردوان .نوشته ی کوچیکی بود از تعریف تو خاکی زدنای من مهم نیست.ایشالا که شما ها هم همه تون خوووووب خووووب خووووب  وشاد و سلامت  و سرحال باشین.نماز روزه هاتونم قبول یاشه عید فطر هم پیشاپیش به همه تون تبریک میگم.یه عالمه دلتنگتونم.نمیدونم کی دوباره میتونم بنویسم یا سراغ وبلاگاتون بیام .ایشالا این دفعه با خبرای خوب میام.دعا یادتون نره.

دوستتون دارم همه تونو و برای همه تون دعا میکنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:18  توسط ملودی  |