تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه - غیبت نامه

اتفاق های روزانه

سلام و صد سلام به همهی دوست جونای خیلی خیلی خیلی  مهربونم به خاطر همه ی لطفاشون تبریکاشون احوالپرسیهاشون و دلتنگیهاشون.نمیدونین چقدر دلم برای همه تون برای نوشته هاتون برای همه چی تنگ شده ولی متاسفانه بی وفا تر از همه خودم شدم که سالی یه بار سراغ وبلاگم میام.هی روزگار .نمیدونم از کجا بگم و از چی  بنویسم.انقدر حرفا هست که نگو.خلاصه ش که بکنم این میشه .اول از همه بعد از شونصد روز تاخیر روز پدر به همه ی پدرای گل دنیا مبارک باشه مخصوصا به شوشو که اولین سال پدر شدنش بود و من هوار تا خوشحال بودم وقتی این پدر و پسر عاشقو میدیدمروزتو دوباره بهت تبریک میگم شوشو و بابای عاشق و گل و مهربون و نمونه و بینظیر.امیدوارم که سایه ی همه ی پدرای گل بالا سر بچه هاشون باشه و خدا همه پدر های در گذشته رو بیامرزه و روحشون همیشه شاد باشه مخصوصا بابا بزرگ گلمون که واقعا جاش خالی بود .هیچ وقت فکرشو هم نمیکردیم که امسال روز پدر سر خاک بابا بزرگ باشیم و در حسرت دیدارش .من و شوشو و گوگول ترین پسمل دنیا که اردوان باشه خوب خوبیم.اردوان  دوران شیرینی وحشتناکشه دیگه روزی صد بار هوس میکنم درسته بخورم قورتش بدم کپلو ی خوردنیمو حالا یه پست راجع به کارای جدیدش مینویسم .واقعا میگن عشق به فرزند راست میگنا جووووووونمونه .یه عالمه منتظریم که من خاله بشم.بله دیگه فقط من خاله میشم یعنی اینجوری رووووشن کنم که خاله شدن من از همه ی نسبتا بیشتره  دیگه داشته باشین که این دل من چقدر برای گوگولی خاله پر پر میزنه.تازه این خبرم بدم که من خاله ی یه دخمل خانوم جیگرم الهی من فداش بشم قنبلی رو .یه خبر بد هم بود که خدا رو شکر به خیر گذشت و اونم عمل سه باره ی عزیز جون گلمون بود یکی که قبلا بود و دیگه داشت یادمون میرفت  و دو تا عمل به فاصله ی کوتاه تو این مدت که یکیشون خیلی مهم نبود ولی بالاخره بیهوشی داشت و ما مردیم و زنده شدیم و الان با این که خیلی ضعیف شده و دوران نقاهت طولانی رو میگذرونه ولی خدا رو شکر فقط میتونم بگم که به خیر گذشت.خدای خیلی مهربون بود و هست که سلامتی عزیز جون بینظیرمونو دوباره بهمون داد .یه خبر خوووب هم بود اونم عروسی مریم و شهریار تو روز نیمه ی شعبان بود که هر چی فکر کردیم دیدیم نمیشه نریم به خاطر همین رفتیم عرووووووسی اونم دسته جمعی با عمو جان و زن عمو جون و کیوان و حسین .حالا شانس آوردن مامانم اینا  مهمون داشتن و مارال و آقا سعید هم به خاطر دخمل گوگولی درون از این سفرا نمیرن  وگرنه همه میرفتیم بعدش تا آخر عمر یادشون میموند که ما رو به صورت قبیله ای عروسی دعوت نکنن.با این که زن عمو جون کلی کمک حالمون بود و زحمت کشید خیلی خسته شدم دیگه حساب کنین با اردوان این همه راه جمعه رفتیم و دوشنبه برگشتیم ولی به رفتنش میارزیدخیلی بهمون خوش گذشت.ایشالا که خوشبخت ترین عروس داماد دنیا بشن خیلی خیلی خوشبخت .  تازه یه عالمه خبرا هم از عروسی دارم که بعدا مینویسم .نمیدونم با این همه حرفا چیکار کنم فکر کنم باید شونصد تا پست بنویسم

خودمم خوبم مشغول اردوان داری خانه داری کار کار کار واقعا یه وقتایی حس میکنم دارم دوبرابر انرژیم فعالیت میکنم . یاد اون روزای بیکاری بیعاری بخیر ننه .ولی خووووب اینم دورانیه برای خودش .تازه  من بازم بیستم مرداد یه سال بزرگتر شدم و اولین تولد مامان شدنمو تجربه کردم خدایا شکرت به خاطر همه ی خوبیهایی که تو این سالها ی اخیر بهم دادی اول شوشو بعدشم اردوان .بارانه جون گل ممنونم عزیزم از تبریکت خیلی ممنون که به یادم بودی قربونت برم.

ببخشید به خدا وقت نکردم جواب ایمیل و کامنتای خوشگلتونو بدم و براتون کامنت بذارم تو اولین فرصت میام و حتما براتون کامنت میذارم ولی بدونین کمابیش به وبلاگاتون سر زدم ولی هنوز وقت نکردم همه رو بخونم امیدوارم تو هر وبلاگی که میرم همه شاد باشن و خبرای خوب بخونم و همیشه برای همه تون آرزوی شادی و موفقیت و سلامتی داره از ته ته دلماونایی که تولد خودشون و نی نی های نازشون بود از همین جا به همهشون تبریک میگم تا برم تو وبلاگاشون یکی یکی تبریک بگم.

آخرشم یکی از مکالمه های خودم و شوشو رو مینویسم  که همش نتیجه ی دیدن تی وی بود.شوشو: دختر عمو حالت چطوره من:خیلی خوبم پسر عمو شوشو : (در حال اشاره کردن به اردوان) با این اسباب بازی که داری بایدم خوب باشی دختر عمو دستم درد نکنه چه اسباب بازی برات درست کردم من:تو برام درست کردی من خودم کلی زحمات قبل و بعدشو کشیدم تازه با این همه به درد اینده م هم نمیخوره میره دنبال کارش شوشو:خیلی روت زیاده دختر عمو  ولی نگران اینده ت نباش  من و مامان وبابات هستیم من:مامان وبابام چرا نکنه دفترچه ای چیزی در کاره شوشو: نخیر برای این که ببرم تحویل مامان و بابات بدمت دختر عمو من:( د ر حالی که دیگه نتونستنم حمله ی ضربتی به طرف شوشو نکنم) میکششششمتتتت پسر عمووووو منو تحویل بدی شوشو: (در حال دفاع از جان) اسباب بازیت بی پدر میشه دختر عمو خودتو کنترل کن باشه پیش خودم نگه ت میدارم من: نه تو رو خدا نگه ندار پسر عمووووو اگه به خاطر اسباب بازیم نبود کشته بودمت .جفتمون مرده بودیم از خنده تا دو سه روز هم هی کارمون شده بود میگفتیم دختر عمو پسر عمو واقعا این تبلیغ تی وی چسبیدا مناسب منو شوشو پسر عمو بود

همیشه شاد باشین و بازم ببخشید اگه سر نزدم .دوستتون دارم و براتون بهترین آرزو ها رو دارم

 

پ.ن:ببخشید به خدا نتونستم زودتر بیام و جواب کامنتای پر از مهربونیتونو بدم.هوااار تا از همه تون ممنونم.به خدا اینروزا شدیدا گرفتار شدم .البته از اوون گرفتاریهای اینجوری  حالا بعدا میام مینویسم احتمالا یکی دو هفته دیگه سرم خلوت میشه و میام در خدمت تک تک شما مهربونا هستم شرمنده همه تونم و دوستدار تک تکتون  بارانه جون مهربونمراست میگی بهتره اسم وبلاگمو بذارم اتفاق های سالانه و یا دو سالانه 

خاله شادی وبلاگت باز نمیشه اینجا مینویسم ما دربست چاکر شما هم هستیما خلاصه هر چی میخوای  بنویسی بنویس منم میخونم فقط سرمو به دیوار نکوب

بقیه ی دوست جونای خوبم میام حتما حتما یکی یکی سراغتون تا ببینم چه خبر بوده ملودی نبوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:37  توسط ملودی  |