تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه

اتفاق های روزانه

سلااااام به همه .یه سلام به گرمی شومینه یا بخاری گاز سوز دو آتیشه که ما به خاطر اردوان گوگولی نداریممیدونم میدونم باز رفتم گم و گور شدم ولی میگم چرا.این پست باید سوم دی نوشته میشد روز تولد بهترین هدیه ی دنیا پسر گوگولی نازمون ولی الان میگم.

تنها چیزی که میتونم بعد از یه سال با اردوان بودن بگم اینه که خدایا هزاران هزار بار شکرت که بهترین نعمت و هدیه ی خودتو به من  و شوشو دادی و به ما این لطفو داشتی که بهمون اجازه بدی لایق بهترین نعمتت بشیم.

اردوان گل و گوگولی تپلی دوست داشتنی من و بابا تولدت مبارک .بهترین و دوست داشتنی ترین موجود دنیا هستی برای من و بابا علی .هر دو تامون بد جور دیوونه و عاشقتیم و تو پاره ی وجودمونو عاشقانه میپرستیم.از خدا میخواییم تو رو همیشه سالم و موفق و شاد و سلامت داشته باشه .اصلا روز تولد اردوان باورم نمیشد یه سال گذشت.انگار همین دیروز بود که برای اولین بار با دستام حسش کردم و دیدمش و صداشو شنیدم و برای اولین بار با اون دهن کوچولوش می می خورد و بعدش که  از دیدنش سیر نمیشدم.باورم نمیشد یه سال با همه ی بدیها و خوبیهاش گذشت.باید اعتراف کنم یکی از بهترین و شیرین ترین سالهای من و شوشو بود که یه فرشته کوچولو به جمع دو نفره مون اضافه شد و امیدوارم این سالها همین طور ادامه داشته باشه

این که اولین تولد اردوان بود ولی براش تولد نگرفتیم به خاطر این که دلمون نمیومد هنوز سالگرد بابا بزرگ نشده جشنی تو خانواده گرفته بشه.فقط کیک خریدیم و رفتیم اتلیه و شب هم مامان بابا ها و مادر بزرگا و پدر جون و اقا سعید و خاله مارال و ضحی دخمل خاله گوگولی یه وجبی  و ناصر و عمه آرزو و نیلو جیگر دختر عمه ی ناز و ماه و جیگر و عمو و دایی و خاله کوچیکه ی جیگر اومدن خونه مون دیگه کادو بارون شد اردوان و کلی شیطونی کرد و هر اتیشی دلش خواست با همکاری استاد بزرگ عمو احسان و بقیه ی ادم خورا سوزوند قربونش برم من کلی ذوق کرد.حالا خوبه کسی نبودا بقیه ی قبیله هم که زنگ زدن و هر وقت دیدنمون کلی با کادوهای خوشگلشون ما رو شرمنده کردن

این پست هم که باید خیلی قبل ترا نوشته میشد ولی به علت تنبلی و این که هر دفعه یه خورده شو مینوشتم همین جور مونده بود که الان کپی میکنم اینجا .فقط بدونین که الان دیگه اردوان گوگولی اونی که تو این پست بوده نیست و کلی پیشرفت کرده که تو پستای بعد مینویسم

من و دو تا پسرا

 سلااام به همه.بدون روده درازی اولیه که همون مقدمه باشه برم سر روده درازی اصلی.ما تو خونه مون دو تا پسر داریم یکی پسر کوچیکه که همون اردوان گوگولی جیگر طلا نازدونه ست یکی دیگه هم شوشو تاج سر من یکی یدونه آقای خونه .پاچه خار م خودتی و نفر سومم خودمم دیگهههه حالا ما سه تا هم جریاناتی داریم که........

پسر کوچیکه که پنج دقیقه بیشتر نمیتونه کلاه رو کله ی خوشگلش تحمل کنه و در میاره.پسر بزرگه (در حالی که کلاهو دوباره سرش میکنه ):پسر خوشگلم کلاهتو برندار هوا سرده.پسر کوچیکه در حالی که گوگولانه نگاش میکنه دوباره دستش میره طرف کلاهه در میاره میندازه.پسر بزرگه دوباره در حال کلاه سر گذاشتن:اردوان  باید این کلاه سرت باشه  هوا سرده این لباس بیرونه. پسر کوچیکه دوباره در حال در اوردن. اینبار پسر بزرگه دست پسر کوچیکه رو هنوز به کلاه نرسیده میگیره میگه پسر خوشگلم نکن. پسر کوچیکه در حالی که کاملااااا مفهوم همه ی جملات باباشو فهمیده با اون یکی دستش نصف کلاهو جابجا میکنه. پسر بزرگه باز در حال جابجا کردن:تو که پدر منو در اوردی سرده بذار این کلاه سرت باشه  اردوان اونجا رو نگاه کن ببین چه نی نی خوشگلی ... و حواسشو پرت میکنه یه جوری هم  بغلش میکنه که روی اردوان به طرف بیرون باشه یه دستشم دور دستای اردوان حلقه میکنه و به چپ وراست  تکونش میده و میخونه تاب تاب عباسی چه پسر لجبازی و پسر کوچیکه در حال تکون دادن پاهاش برای خلاص کردن دستاش و تغییر موقعیت .خلاصه که معلوم نیست چطوری باید به یه فینگیلی شیطون فهموند بچهههههه کلاتو برندار هوا سردههههه

پسر کوچیکه از وقتی مروارید تو دهنش داشت فکر میکرد اینا برای گاز گرفتنه.موش کوشولوی ما در حال امتحان کردن دندونای تیزش بود قربون دندوناش برم الهی .حالا گاز گرفتن دست و لپ و رومیزی و اسباب بازی و قاشق و ......بماند.موقع می می خوردن هم دندوناشو امتحان میکرد.پسر بزرگه توصیه کرد هر وقت اینکارو کرد می می شو قطع کن تا بفهمه کار بدیه منم دل نداشتم. تا جایی که امکان داشت تحمل میکردم یا با اخ و اوخ و اردوان نکن متوجه هش میکردم مگه این که خیلی امتحانش جدی بود.یه شب که پسر کوچیکه در حال می می خوردن بود من:آآآآآخخخخخخ پسر بزرگه:چی شد گاز گرفت؟اردوان خیلی کار بدی کردی مامانو گاز گرفتی. پسر کوچیکه باز چشمای جیگرشو یه دوری چرخوند باباشو نگاه کرد دوباره مشغول می می خوری شد باز دوباره سر شوخیش باز شد این دفعه من برای این که قابل تحمل بود صدام در نیومد فقط چشمامو بستم یه نفس بلند کشیدم پسر بزگه ولی فهمید پسر کوچیکه رو از می می خوردن محروم کرد بغل کرد گفت اردوان هر وقت گاز بگیری نمیتونی می می بخوری .پسر کوچیکه هم که هر چی میخوای ازم بگیر می مییییی رو ازم نگییییر لب ورچید بیاد دوباره بخوره که پسر بزرگه با اشاره به  مروارید کوشولوهاش :نه گاز گرفتی نمیشه. پسر کوچیکه  بغض کرده و دلخور .من:علی دلم کباب شد عیب نداره فهمید دیگه. پسر بزرگه در حالی که پسر کوچیکه به بغل وایستاد:تو تربیت بچه با من هماهنگ باش دلسوزی بیجا نکن.بیخود میکنه گاز میگیره بچه پررو مگه مال اینه؟  من:نههههه صاحاب دارههههه........پسر بزرگه:  فکر کرده هر کاری دلش میخواد میتونه  بکنه......  پسر کوچیکه هم در حال بهانه گیری.این یکی روش تربیتی دیگه جواب داد بس که پسر بزرگه در این مورد بارها جدیت به خرج داد الان دیگه پسر کوچیکه دندونای خوشگلشو جای دیگه امتحان میکنه

پسر کوچیکه که یاد گرفته بود تند تند میگفت ب ب  (به فتح ب) .البته الانم میگه انقدرم خوشگل میگه انگار سوالی میگه ب ب؟.منم حسوووود یه شب گیر داده بودم که نگو ب ب بگو ما ما ن باز دوباره پسر کوچیکه یه نگاه گوگول تحویلم میداد میگفت ب ب   پسر بزرگه:انقدر حسودی نکن من:اردوان شیرمو حلالت نمیکنما بگووو مامان پسر کوچیکه هم میگفت ب ب  من:همینه دیگه قبیله ی مرد سالاره تا وقتی ازدواج نکرده بودم بابا حمید سالار بود بعدش جنابعالی سالاری حالا هم این نیم وجبی اول میگه ب ب لابد دو روز دیگه پسر سالاری هم میشه اخه من کی سالار باشممممم؟ پسر بزرگه:تو نمیتونی سالار باشی فقط میتونی مثلا سهیلا بشی من: اصلا  میرم عمل میکنم پسر بشم اسم خودمو میذارم سالار  پسر بزرگه:اه اه تو پسر بشی؟ اصلا این فکرو نکن یه پسر ریغو میشی من:مثلا تو خودت دختر بشی چی میشی با این هیکل گنده هیچکی نگاتم نمیکنه خوبه دیگه حرف دلتو زدی حالا دیگه من ریغو ام باشه باشه پسر بزرگه:گفتم پسر بشی ریغو میشی الان که نیستی  قربونت برم بیا قهر نکن من:نخیییر تا اردوان نگه مامان من با تو قهرم پسر بزرگه:اردوان بگو مامان. پسر کوچیکه : ب ب  پسر بزرگه:اردوان الان مامانت با من بیشتر قهر میکنه ها یه مامان بگو  پسر کوچیکه در حال کوبیدن عروسکش رو میز  ب ب .پسر بزرگه اصلا این کلمه ی بد ب ب رو از کجا یاد گرفتی ؟پسر کوچیکه انگار نه انگار مورد خطابه باز عروسکشو میکوبید رو میز بیچاره و هی میگفت ب ب .منم از اون شب دیدم اینجوری نمیشه استین و پاچه ی شلوارو بالا زدم هی رو اردوان کار کردم هی گفتم مامان که بالاخره گفت م م(بازم به فتح م)جووووووون نمیدونین چه کیفی داشت انگار تو اسمونا بودم ذوقی کرده بودم که خدا میدونه انقدر گرفتم چلوندم خوردمش که فکر کنم بچه فهمید من رسما خل شدم.ولی خودمونیما ب ب رو خوشگلتر میگه با اون چشمای گوگولش نگاه میکنه به باباش و یه ب ب سوالی میگه که دیوونه کننده ست.حالا خاله مارال مدعی همیشگی وقتی بهش خبر دادم اردوان میگه م م برگشته میگه قلبونش بره خاله الهی ملودی خاله هم یادش بده؟ من:بلههههههه یعنی این بچه چطوری باید کلمه ی خ رو تلفظ کنه؟؟؟؟؟ خاله ی طلبکار:من اینا رو نمیدونم فقط وای به حالت اگه قبل از خاله بگه عمه و دایی وعمو .حسابتو میرسم.مارال هم بگه قبوله من:

پسر کوچیکه با اون انگشتای فضول وکنجکاوش که دیوونه شونم در حال برسی تفحص کردن سیستم صوتی.قربونش برم انگشتشو به هر دگمه ای میزد ذوق زده هم شده بود پسر بزرگه:اردوان نکن این که اسباب بازی نیست .پسر کوچیکه در حالی که کاملااا متوجه شده بود  باز مشغول کار قبلی پسر بزرگه در حالی که سعی کرد یه خورده با جابجا کردن گوگولی از مورد دورش کنه پسرم خراب بشه دیگه نمیتونی نانای کنی ها نکن .پسر کوچیکه ایندفعه خوب متوجه شد چون قبلا دگمه هاشو دستکاری میکرد ایندفعه رفت جلوترشروع کرد به کوبیدن روش. پسر بزرگه رفت از برق کشید تا رقص نورش خاموش بشه دست برداره .پسر کوچیکه هم مثل این که فهمید یه خورده نگاه کرد هی انگولک کرد دید نه بابا بعد باز یه نگاه گوگولی به باباش کرد پسر بزرگه :حرف گوش نکردی از برق کشیدم بهتر نبود از اول دست نمیزدی ؟پسر کوچیکه اینجارو دیگه کاملا دریافت نکته ی تربیتی که نباید بچه رو گول زد و دروغ گفت هم فهمید چون بیشتر دست زد بیشتر کوبید روش. پسر بزرگه :اگه دست نزنی روشنش میکنم بیا بریم اونور بعد وقتی اردوان به بغل رفتن رو مبل نشستن پسر بزرگه:ملودی روشنش میکنی اردوان ببینه قول میده دیگه دست نزنه .منم  رفتم به برق زدم  صدای نانایشو در اوردم .پسر کوچیکه کاملا فهمید که باید از این وسیله درست استفاده کرد چون دس دسی کرد حسابی نانای هم کرد قربون نانای کردنش برم رقاص کوشولوو ولیییی تا پسر بزرگه گذاشتش زمین چهار دست و پا سه سوته خودشو به مورد فضولی رسوند دوباره روز از نو روزی از نو.همین جریاناتو شماها داشته باشین با تی وی مانیتور کیبورد و کیس بیچاره ی تو سری بخور و ماشین لباسشویی و هر انچه در دسترش پسر کوچیکه باشدددددد.تازه پسر کوچیکه بسیار غلاقه منده ببینه ته هر سیمی به کجا میرسه برای همین سیمو میکشه دنبال میکنه.حالا داشته باشین که باید با این مشکل چیکار کرد.ما که کلیه ی وسایل در ارتفاع سیم دارمون قطع و سیم انها بسته میباشد مگر در موقع استفاده .همین امر در مورد خونه ی مامان جان قربونش برم هم صدق میکنه.

پسر بزرگه سخخخختتتت مشغول مطالعه. پسر کوچیکه رفت خودشو بغلش جا کرد قربون جا کردنش برم. پسر بزرگه کتابو جابجا کرد و بازم  مشغول مطالعه که پسر کوچیکه اولین قدم حمله رو برداشت و به کتاب کوبید پسر بزرگه:نکن پسرم دارم میخونم. پسر کوچیکه علاقه مند به مطالب نوشته شده خم شده روی کتاب بازی با صفحات پسر بزرگه :اردوان این کتابه باید خوندش اسباب بازی که نیست .مامان ملودییی کتاب اردوانو براش میاری؟من کتاب پلاستیکی گوگولی ها رو اوردم یکیشو دادم دست پسر کوچیکه پسر بزرگه بازش کردگفت آفرین پسرم تو هم کتاب خودتو بخون .پسر کوچیکه بعد از مقداری بازی کردن و گاز و لیس زدن کتابش به این نتیجه رسید که عینک سواد میاره عینک پسربزرگه رو کشید. پسر بزرگه:نکن اردوان من بدون عینک نمیتونم بخونم. پسر کوچیکه عینکو زد به کتابش شاید عینکه بتونه بخونه براش توضیح بده  پسر یزرگه:ای بابا اومدیم دو تا صفحه مطالعه کنیما نکن اردوان  عینک خراب میشه من  گرفتار میشم .... و همچنان جریاناتشون سر مطالعه و من که داشتم روم به دیوار چشم اشپزخونه رو کور میکردم غذا درست میکردم و شاهد مطالعات دو تا پسرا بودم و گفتم:هی روزگار این همون علی بود موقع مطالعه مگس هم نباید پر میزد.پسر بزرگه:جانا سخن از زبان ما میگویی

پسر کوچیکه چهار دست و پا در حال فرار کردن پسر بزرگه هم خم شده بود دنبالش میکرد که بدو ببینم الان میام میگیرمت آقا موشه .آقا موشه هم قربونش برم من ذوقی کرده بود. هر از گاهی برمیگشت مینشست باباشو نگاه میکرد با ذوق و خنده دست میزد دوباره بدو بدو میرفت.قربون اون هیکل قنبلی گرد و غلطونش برم عاشق وقتاییم که چهار دست و پا فرار میکنه.من نشسته بودم رو زمین یه پامو بردم بالا گفتم بدو اردوان از زیر پل رد شو پسر کوچیکه هم زود از زیرش رد شد قربون اون رد شدنش از روی اون یکی پا که رو زمین بود برم من .نوبت پسر بزرگه شد پامو اوردم پایین .پسر بزرگه چطور شد پل اومد پایین؟ من:گیرم پل بالا بود تو وایستاده ماشالا با این قد و قواره میتونی از زیرش رد بشی؟ پسر بزرگه:معلومه میتونم سینه خیز میرم من در حالی که پلو بردم بالا گفتم بیا ببینم.تا پسر بزرگه بیاد رد بشه نییمیییدونم چطور شد که پل اومد پایین صاف رو پشت پسر بزرگه و بین قسمت رو و زیر پل گیر کرد.من:اوا نمیدونم چرا سیستم اتوماتیکش خراب شده کار نمیکنه. اردوان بابا زیر پل گیر کرد بدو فرار کن پسر بزرگه :خراب شده؟درستش میکنم..... و تمام اون مدتی که پسر بزرگه مشغول درست کردن سیستم اتوماتیک پل بود پسر کوچیکه خیلی براش مهم بود ببینه پل درست شد یا نه چون به هیچ جاش حساب نکرد بازی رو هم دنبال نکرد رفته بود تو اتاق خودش مشغول بود هر چی هم به پسر بزرگه گفتم بره ببینه پسر کوچیکه چی شد گفت تو اتاق که چیز خطرناکی نیست سرش گرمه فعلا تنظیم سیستم این پل واجب تره

 تو مغازه به همراهی عمه ارزو در حال خرید .پسر کوچیکه اصلا زیر بار نمیرفت که لباس گوگولی یه وجبی ها رو تنش کنیم ببینیم چه شکلی میشه.پسر بزرگه:اردوان ببین چه خوشگله بذار تنت کنم .پسر کوچیکه هم در حالی که رو پیشخون نشونده بودیمش و فکر کرده بودیم خونه ی خاله مونه شروع کرد خودشو پیچ و تاب دادن ودور کردن لباسه.پسر بزرگه در حالی که یقه ی لباسه رو گرفته بود جلوی چشماش :دالی اردوان سرتو بیار پسر کوچیکه هم با دستش بلوزه رو میزد کنار.آرزو:علی بذار پشتش انذازه کن .پسر کوجیکه بازم عصبانی و اخم و غر هی دستای گوگولیشو  میبرد پشتش خودشو میپیچوند به اعتر اض میگفت ا (الف باکسره) بلوزه رو میزد و برای فرار شروع کرد چهار دست پا رو پیشخون فرار کردن و از رو لباسایی که من و آرزو داشتیم میدیدیم رد شد ما دو تا هم خنده مون گرفته بود من در حالی که ذوق هم کرده بودم گفتم:قربون پسر شیطونم برم الهییییی بدو نگیرتت. پسر بزرگه در حالی که گرفت بغلش کرد:اردوان میفتی  به جای این که بگیریش تشویقشم میکنی؟ من:بچه م سوپر منه فداش بشم پسر بزرگه:بله مثل مامان زلزله ی لجبازش من:جان؟؟؟؟ آرزو:به تو گفت زود جوابشو بده من:چی بگم مثلا؟ آرزو:بگو زلزله ی لجباز خودتی خواهر مادرتن جد و آبادتن من:زلزله ی لجباز خواهرته آرزو:خودشو مادرشو جد ابادش چی شدن؟ من:فاکتور گرفتم آرزو :واقعا لیاقت نداری آدم جواب دادن یادت بده شوهر ذلیل پسر بزرگه:بسه دیگه همینوبگیر پوشیدن نمیخواد انذازه شه من:پس شلوار چی؟ پسر بزرگه:بلوزشو نذاشت انذازه بگیرم اونوقت تو میخوای شلوار پاش کنی؟ آرزو:وایستونش قدشواندازه بگیر  حالا همیشه پسر کوچیکه موقع خرید اروم بودا اونروز نمیدونم چرا فراری بود.پسر بزرگه در حالی که وایستوندش رو پیشخون:افرین اردوان بذار مامان شلوارو اندازه کنه پسر کوچیکه هم هی خوشو سنگین میکرد بشینه .پسر بزرگه بغلش کرد عمودی نگه ش داشت  به این خیال که پسر کوچیکه مثل خط کش صاااف و خبر دار وا میسته .پسر کوچیکه هم هی پاهاشو جلو عقب تکون مینداخت در اصل میشه  گفت جفتک مینداخت.فروشنده هم که تا حالا مبهوت حرکات و صحبتهای ادیبانه ی ما بود گفت.خانوم همون بهش میخوره ببرین اگه نشد تا بیست و چهار ساعت عوض میکنیم. آرزو:خوب اینو از اول میگفتین بچه انقدر اذیت نشه بیا بغلم عمه قربونش مامان بابا ی بد اردوانو اذیت میکنن یه لباس بلد نیستن اندازه کنن. پسر بزرگه در حالی که میرفت طرف صندوق:خواهر شوهر به تو تیکه انداخت تا من حساب میکنم جوابشو بده پسر کوچیکه هم خیالش راحتتتت بغل عمه هی دست دسی میکرد یه صداهای دلبرانه ای هم از خودش در میاورد که نگوووو .من:استاد بگو چی باید جوابتو بدم؟ آرزو:زندگی همینه ملودی به خاطر شوهرتو بچه ت باید با فامیل شوهر بسازی وبسوزی حرف نزنی من:نه بابااااااااا

وهمچنان ماجراهای متعدد ما تو حموم واشپزخونه و موقع غذا خوردن و غذا دادن و مهمونی ومهمون اومدن و بیرون رفتن و......که خودش مثنوی هفتاد من کاغذه.اخر پست هم براتون حکایت تفعل زدن خودمو بنویسم که بینتیجه مونده اسااااسییییی

همزمان با بوزورگ شدن اردوان گوگولی ونقشه های شیطانی من در جهت اختصاص وقت استراحت بیشتر برای خود شبی از شبها که اردوان گوگولی در اتاق خود به خواب شیرین و دوست داشتنی فرو رفته بود (قابل توجه مامانا:بنا بر روشهای تربیتی شوشو بچه گوگولی باید تو اتاق خودش بخوابه و شوشو دوران نوزادی هم به زور تحمل کرد تو اتاق ما باشه و دستور فرموده که اگه بهانه میگیره ما باید بریم تو اتاقش نه این که اون بیاد.همینه که اردوان الان کاملا عادت داره تو اتاق خودش بخوابه و مشکلی نداره بیدار هم میشه از صدای نازدونه ش میفهمیم و میریم سراغش)

خلاصه من تصمیم گرفتم یه خورده با شوشو وارد صحبت بشم و یه تفعلی زدم بر شعر معروف ا ی ر ج م   ی ر زا و گفتم: علییییی به نظرت بهتر نیست یه خورده تقسیم وظایف کنیم تو نگه داشتن اردوان؟ شوشو:بله چون تو تمام مدت خودت تنهایی اردوانو نگه میداری خیلی لازمه. من: مسخره نکن دیگه منظورم این بود مثلا یه وظیفه ای همش به عهده ی تو باشه یه وظیفه ای همش به عهده ی من هر کی هم کار خودشو بدونه شوشو:گیرم اینطور باشه حالا تقسیم وظایفت چطوری هست؟ من در حالی که به هیجان امده و از حالت افقی به حالت نشسته درآمدم گفتم ببین علی جان این شعره رو میدونی که مرا چو زاد مادر؟ شوشو:خوب؟ من :خوب خودت قبول داری قسمت چو زاد مادرش چقدر سخته دیگه من چقدر مشکلات کشیدمممم شوشو:اخرشو بگو من:خوب تو شبا بر گاهواره ی اردوان بیدار نشین و خفتن آموز یعنی کلا خوابوندن و اگه نخوابید بیدار شد و نخواست بخوابه و اینا شب تا صبح با تو. فقط نصف شب قسمت می می به دهان گرفتنو من میآموزم بهش دیگه نوبتی نباشه بیدار موندن شوشو:اه نه  بابا بعد تو چه وظیفه ای داری؟ من:وظایف من خیییلییی زیاده ببین من قول میدم لبخند بنهم بر لب او بعد دستش بگیرم پا به پا ببرم تا راه رفتن آموخت .الفاظ نهم در دهانش تا گفتن آموخت تازه اون قسمت  می می به دهان گرفتن اموخت هم که من انجام میدم تازه چو زاد مادرم و نه ماه قبلش پروریدن در درون آموختم با من بوده حالا این دو تا رو فداکاری میکنم میبخشم شد چهار تا وظیفه ی کلی تو الان یه وظیفه داری پس سه تا دیگه باید انجام بدی شوشو:روتو برم من:گوش کن کلام منعقد بشه بعد.اونوقت تو وقتایی که خونه هستی تمام مدت شستن و عوض کردن آموخت به اضافه ی قاشق بنهی در دهانش تا خوردن آموخت .از اونجایی که خوردن با پختن بهم وصله غذای اردوانو هم پختن و اماده کردن  اموخت حموم هم ببری ومهمتر ازهمه بازی کردن و تو خونه نگه داشتن آموووختتت.تاززه چون تو فول تایم نیستی خونه و وقتایی که سرکاری من باید  وظیفه ی تو رو خودم انجام بدم پس تمیز کردن اشپز خونه از حالت یه بار من یه بار تو در میاد تو خودت تنهایی آموخت .علییی ظرفا رو هم میشه خودت همیشه شستن آموخت ؟خوبهههه؟؟؟؟ شوشوهم که همون وسط سخنرانی تصمیم گرفته بود نشسته به سخنان من گوش جان بسپاره و بسیااااارمتعجبانه از اینهمه نبوغ داشت منو نگاه میکرد.منم که خیلی راضی از بیان و تقسیم وظایف خوبههه رو منعقدکردم نمیدونم پس گردنی از کجا خورد پس کله م که یهو فاصله م با تشک کم شد بعد فوری یه بالشم حواله م شد بعدشم شوشو  ول کن نبود با   ک ش ت ی موزون مشغول ابراز عقید ه بود که:چقدر تو رو داری هاااااااا ؟به جای این جرفا بشین تو خونه شوهر داری و بچه داری وخونه داری بیاموز. من اینهمه کارا کنم اونوقت تو دستش بگیری و پا به پا ببری و گفتن بیاموزی ؟ بد نگذره حالا دیگه من شبها بر گاهواره بشینم خفتن بیاموزم نه که از روزاول تو خودت تنهایی اموختی کارای خونه هم من بیاموزم نه که تو استادی.........به جان خودم انقدر سریع و حرفه ای شروع کرد ک ش ت ی رو که من با همه ی مهارتم با خاک مساوی شدم گفتم:  آییییی علیییی راستی راستی داری میزنی ها شوشو: خوب میکنم حقته بس که تو بچه پررویی من: علی صدام در میاد اردوان بیدار میشه باید بری سر گاهواره ش نکنننننن . خنده م هم گرفته بود یه چیزی شده بودم بین خندان و نالان .یا نیشم از حرفای شوشو باز بود میخندیدم یا داشتم از حرکتای موزون و ناموزون شوشو مینالیدم .شوشو هم دیگه یه دلی از عزا در اورد .خولاصه به من یادداد رومو کم کنم به همین کمکای شوشو و همسایه ها راضی باشم.با عرض شرمندگی از جامعه ی نسوان منم روم کم شد  اسااااسسسسسی .چرا؟؟؟چراشو نیمیدونم فقط میدونم وقتی شوشو گفت روت کم شد یا بازم میخوای تقسیم وظایف کنی گفتم نخیر میخوام بخوابم.بعدشم با خودم گفتم ملودی نیستم اگه بذارم علی بخوابه.خلاصه تا خودم از خواب غش نکرده بودم شروع کردم به سیخ زدن به شوشو که آخ اینجام آخ اونجام برو چراغو روشن کن ببین چی شده.واقعا هم کوفتگی بعد از ورزش ک ش ت ی گرفته بودم. شوشو هم به روش مخصووووصصص ناز کشی دهن لوس شده ی منو بست تا چراغونی نکنم.نصف شب هم خودش رفت اردوانو برای می می خوران اورد و برد و عوض کرد و خوابوند .ولی فرداش خورشید عالمتاب تابید منم بعد از بازرسی های بدنی تازه دیدم اووووووووووووووه کاش دیشب بیشتر سیخخخخ میزدم به روح و روانش اخه کلی جاهام تغییر رنگ داده بود مادررررر.به شوشو گفتم اینا چیه؟شوشو هم جرف نزد با تعجب نگاه میکرد من:نکنه میخوای بگی من برعکس م ا ی ک ل   ج ک س  و  ن شدم دارم از سفید به سیاه تبدیل میشم ؟؟؟؟؟ شوشو:نه قربونت برم  با هموزن خودت ک ش ت ی نگرفتی  اینجوری شد من:علییییی من چقدر یقه بسته و استین بلند تنم کنم تا اینا برهههههه من الان دلم میخواد بکشمتتتتتت........... .البته شوشو هنوز زنده ست چون تونست با روش نازکشی بالاتر از دوز روزانه منو ساکت کنه  نکشمش .مثلا منم چقدر زورم میرسه بکشمش .آرزو بر جوانان عیب نیست ولی تقسیم وظایفو بگو که اجرا نشده .هییییییییییییی روزگاااااررررررررر

 

آخرشم اند احوالات خودم بگم که کجا بودم این همه مدت.دو روز بعد از تولد اردوان داشتیم میرفتیم بیرون که من تازه یادم اومد اوا کفشای اردوانو از خونهی مامانم اینا نگرفتم به شوشو گفتم من میرم بدو بدو کفشارو میارم تا تو ماشینو ببری بیرون.حالا نه که اردوان راه رفتن بلده و میخواست کفش پاش کنه مسابقه ی ف و ت ب ا ل داشت  حتما لازم بود من برم .انقدر عجله کردم که برگشتنی موقع دوویدن یا همون بپر بدو رو پله چنان زمین خوردم که اگه هر چی دستم بود ننداخته بودم و حواسم نبود لگن و کله و همه چی داغون بود .فقط خدا رحم کرد که غیر از دست راستم که نابود شد بقیه ی  خسارات وارده کوفتگی و کبودی بود.شوهر خاله جان که تو پارکینگ بود اولین نیروی کمکی بود که با صدای من اومد تو راه پله دید من پخش زمین که نه همون پخش پله شدم .بعدشم که زود رفتیم عکس و این کارا معلوم شد هم ترک خوردگی داره هم در رفتگی و کارم به گچ کشیده شد.الان یه ملودی شدم با دست راست گچ گرفته و بچه داری و کار شرکت .الانم که این قسمت اول و اخر پستو دارم با دست چپ تایپ میکنم.ببخشید اگه کامنت نمیذارم یا سر نمیزنم چون واقعا برام سخته.سعی میکنم هر وقت تونستم یه دستی بیام تیکه تیکه بنویسم تا یه پست بشه.

مرسی هزاران بار از همه ی مهربونی ها و لطف و تبریکاتون.خیلی دوستتون دارم و بازم مرسی مرسی مرسی هوار تا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:2  توسط ملودی  |