تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه

اتفاق های روزانه

سلاااام به همه ی دوستای ماه و گلم.بدون مقدمه بگم که من خاله شدم من خاله شدم من خاله شدم من خاله شدم من خاله ملودی شدم شوشو هم شوهر خاله و اردوان گوگولم هم پسمل خاله جوووووووووووووووووووننننننن.بالاخره دخمل گوگولی پرید بغل خاله ملودی منم تا میتونستم خوردمش عسلی رو.بله میدونم طبق معمول دارم دیر خبر میدم شرمنده م به خدا.پنجشنبه بیست و سوم آبان ماه .تو عصر  پاییزی به قول بابا سعیدش دقیقا پنج و سی و هشت دقیقه عشق خاله که همون ضحی جون ناز و دوست داشتنی باشه با سه کیلو و هفتصد گرم وزن و پنجاه سانتیمتر قد  با مدل جد وآباد جلوی چشم بیار طبیعی دنیا اومد.خاله الهی قربون قد و بالات بره جیگر نازه ی من.به دنیای ما خوش اومدی ضحی جون گلم.آقا سعید و مارال گلم تولد ضحی ناز و گلتون مبارک باشه ایشالا سالیان سال زیر سایه تون باشه و شماها هم از داشتن و بزرگ شدنش لذت ببرین و خانواده ی سه تایی دوست داشتنیتون همیشه شاد و سلامت و موفق باشین. دست خانوم دکتر مهربون هم درد نکنه که دخمل گوگولی درون خاله رو تبدیل نی نی ضحی بیرونی گوگولی خاله کرد.

الهی من قربون مارال جیگرم برم.الهی من قربون درد کشیدناش برم.اگه بدونین چی بهمون گذشت انگار خودم داشتم دوباره نی نی دنیا میاوردم بس که بیطاقت بودم و همش تصور میکردم خواهر کوچولوی نازم الان تو چه وضعیتیه.وقتی شنیدم همه چی به خیر گذشته و ضحی خوشگلمون سالم دنیا اومده و مارالم حالش خوبه اصلا قابل کنترل نبودم انگار فنر کف پاهام وصل بود دستای  شوشو رو گرفته بودم همین جور بالا پایین میپریدم ذوق میکردم .انقدر دیگه جون و قربونش برم و علی من خاله شدم گفتم که فکر کنم مادر آقا سعید و خواهر وسطی حتما به این نتیجه رسیدن که نوه و برادر زاده شون دارای یه عدد خاله ی بالا خونه اجاره داده شده ست..انگار نه انگار دو دقیقه قبلش عین دستگاه ابغوره گیری مشغول تولید آبغوره بودم.اگه بابا حمید تذکر چشمی و کلامی نداده بود تازه بیشتر هم جا داشت ذوق کنم.تازه به زن عمو جون زنگ زدم به جای اینکه مثل آدم خبر بدم گفتم سلااام من خاله شدم اردوان پسر خاله شده باورتون میشه؟شوشو گفت نه باورشون نمیشه اصلا مامانم اینا انتظارشو نداشتن مارالو هم ندیده بودن نمیشناختن تو هم همش پای تلفن نبودی گزارش نمیدادی.حالا اینا به کنار انگار خودم نبودم اردوانو داده بودم به زن عمو جون بدو بدو رفته بودم بیمارستان.تازه تاکید هم کردم زن عمو جون به اردوان هم بگه پسر خاله شده.چیکار کنم خوب تا حالا خاله نشده بودم ذوق زده شدم دیگه.

وااااای وقتی رفتیم از پشت شیشه ضحی رو دیدیم دیگه تنها آرزوم اون لحظه این بود که بتونم از شیشه عبور کنم برم اونور بگیرم بغلم باز همین جور ذوق میکردم قربونش میرفتم یکی از پرستارا رد میشد دید من دارم خودمو تیکه تیکه میکنم  وخاله شم کلی از عزیز بودن خواهر زاده گفت اخرم گفت ایشالا این دفعه بیای اینجا بچه ی خودتو به دنیا بیاری منم با نیش یه متر باز گفتم ایشالااااااا خدا از زبونتون بشنوه.نیمیدونم این حرف من چرا انقدر تو حافظه ی شوشو مونده بود که وقتی به علت ذوق زدگی فراوان و یاد دهات کردن و عدم استفاده از آسانیور از پله ها پایین میرفتیم جلوی مامانم گفت اون چه حرفی بود زذی ؟منم گفتم من حرف زیاد میزنم تو کدومشو میگی حالا؟شوشو هم گفت همونی که گفتی ایشالا خدا از زبونتون بشنوه مگه ما بچه نداریم؟منم باز نیشم باز شد گفتم آهاااا اون حرف برای نی نی دومی بود .اینجا بود دیگه مامانم زودتر از شوشو صداش در اومد فداش بشم.انگار این مامان جان من با داشتن چهار تا بچه ی ناز و مامانی تازگی مسئول ت ن ظ ی م خ ا ن و ا ده در قبیله شده گفت خیلی روت زیاده  تو خجالت نمیکشی؟شوشو هم که خودش آماده بود آماده تر شد گفت دفعه ی آخرت باشه از این هوسای گنده تر از خودت میکنی ها دو سه بار دیگه هم شنیدم به روی خودم نیاوردم حواست باشه.ای بابا حالا انگار من بیچاره چه حرف بدی زده بودم گفتم مگه من چی گفتم حرف غیر اخلاقی و غیر قانونی زدم از قدیم گفتن یکی کمه دو تا غمه سه تا مرهمه .اینجا بود که دیگه شوشو جان امپرش رفت بالا گفت از قدیم غلط کردن با تو نگفتم حرف نزن؟و در اخر بعد از دو سه تا دیالوگ سااااده بین من و شوشو در جهت حل مشکل تن ظ یم  خ ا ن و ا ده شماها شاهد باشین من خودم داشتم مثل بچه ی آدم از پله پایین میرفتم  تقصیر شوشو بود که  من مثل خانومای با شخصیت از پله پایین نرفتم و مجبور شدم بدووم از پله ها تازه خود شوشو هم به علت این که من هوس گنده تر از خودم کرده بودم و افزایش آمپر مجبور شد  دنبالم کنه.فکر کنم یکی از آرزوهای دست نیافتنی شوشو این باشه که رو پله یا یه فضای باز منو دنبال کنه بتونه بگیرتم.تنها چیزی که تونست بگیره یه گوشه ی کومچولو از مانتوم بود که اونم اگه سر پیچ مجبور نبودم سرعتمو کم کنم عمرا میتونست.ای بابا عجب دل پری داشتما حالا بگذریم

واااااای نمیدونین چه حالی داشتم وقتی مارالو دیدم اونم وقتی ضحی بغلش بود مونده بودم اول کدومشونو بغل کنم.یه لحظه همین جوری مات مونده بودم .انگار تمام بچه گی تا بزرگی مارال جلوی چشمم بود .باورم نمیشد این مارال بود با دخترش.این همون دختر کوچولو شیطونه بود الان مامان شده همین جور اشک میریختم اخرشم یه جوری بغلشون کردم یه دستم دور ضحی باشه یکی دیگه مارال ولی اول مارال جیگر خودمو بوووووس کردم اونم ابدار.مارالم انقدر دیگه خسته بود نا نداشت نه صداش درست حسابی در میومد نه چشماشو میتونست باز نگه داره. فاصله ی بین درداش و دنیا اومدن ضحی خیلی زیاد نبود ولی خیلی اذیت شده بود و در کل از اون نی نی دنیا اوردنای خیلی سخت بوده الهی من قربون سختی کشیدنش برم. بعدشم ضحی روو الهی من فداش بشم که بیدار هم بود بووووس کردم.اصلا هر کی گفته بچه رو نباید بوس کرد خیلی اشتباه گفته .اگه صورت کوشولوی نازشو بوس نمیکردم میترکیدم  و کلی عقده ای میشدم.چشم نی نی سومی نیومده هم چپ میشد چه برسه به دومی.فکر کنم چشم اردوان هم تو خونه چپ میشد.تازه من که با یه بوس قانع نبودم نه ماه منتظر بودم تا بیاد بوس بوسیش کنم و  بغلش کنم دیگه ول کن نبودم همین جور دستای کوشولوشو پاهاشو سرشو شکمشو خلاصه دیگه فرقی نمیکرد قسمتای بی لباسو با لباسشو همین جور بوس بوسی کردم بغلش کردم نمیدونین چه حسی داشت.یکی از بهترین احساسای عمرم بود .الهی خاله قربونش بره.پریده بود بغل خاله ملودی کم مونده بود قورتش بدم.هی میگفتم وای علی چشماشو ببین دماغشو ببین دستاشو ببین لپشو ببین دهنشو ببین همین جور اشاره به اعضا و جوارح ضحی میکردم .بابا حمید گفت ملودی انگار تا حالا بچه ندیده منم گفتم بچه که دیدم ولی خواهر زاده گوگووولییی ندیدم.خلاصه راضی شدم دوباره بذارمش سر جاش هنوز نذاشته حس کردم دلم براش تنگ شد جاش تو بغلم خالی شد.

آقا سعید هم که دیگه تا میتونستیم تبریکات فراوانو خسته نباشید به خاطر همه ی زحمتایی که تو این مدت برای مارال کشده بود و تبریک ویژه ی بابا شدن.انقدر دیگه آقا سعید خوشحاله خوشحاله خوشحاله که خدا میدونه .اون روز هم که معلومه دیگه چقدر خوشحال بود وقتی دست کوچولوی ضحی رو گرفته بود  نگاش میکرد منو شوشو مبهوت این نگاهای عاشقانه پدر به دختر کوچولوش بودیم.ماها هم دیگه زود رفع زحمت کردیم اقلا پدر و مادر و دخمل تنها باشن با هم راحت باشن انقدر نگاشون نکنیم.

اما از اردوان و نیلو بگم.نیلو جونم عشق کوچو لوی من که یه بار هوو سرش اومده اصلا مشکلی با ضحی نداره انقدر دوسش داره که خدا میدونه ولی اردوان با این که هنوز یه وجبه همچین با دقت به ضحی نگاه میکنه که خدا میدونه همشم هر جا باشه تند تند خودشو به ضحی میرسونه تا صداشو میشنوه.قربون اون با دقت نگاه کردنش برم من الهی .میمیرم برای چشمای شیطون و کنجکاوش.اولین بار ضحی رو نشون دادم گفتم ببین اردوان ضحی رو  چه خوشگله چه نازه نی نی کوچولوهه اردوان هم همچین با دقت نگاه میکرد منم شیش دنگ حواسم بود یه بار دستش از یه فاصله ای به ضحی نزدیکتر نشه حرکات ضربتی قبیله ای از خودش نشون نده.دستشو گرفتم آروم کشیدم رو دست و سر ضحی گفتم نازی نازی .ولی یه بار که ضحی بغل شوشو بود اونم داشت هی نازش میداد دیدم اردوان تند تند خودشو رسوند به باباش که بره بغلش.جوووونم الهی مامان قربون دلت بره قربون حساسیتت به بابات بره فدات بشم من.شوشو هم اردوانو نشوند بغل خودش بوسش کرد کلی تحویلش گرفت که بفهمه جایگاهش حفظه.یه بارم مارال خواب بود ضحی بیدار شده بود دلم نیومد بیدارش کنم اول از آقا سعید اجازه گرفتم بعدشم به ضحی می می دادم .جووووون قربون می می خوردنش برم من همچین کیف هم کرده بود که خدا میدونه همش نگران بودم تو گلوش نپره چون بالاخره شیر بیشتری میاد.انقدر لحظه ی دوست داشتنی بود هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز بچه ی مارالو شیر بدم .هی چرت میزد هی میخورد هی من قربون صدقه ش میرفتم ذوق مرگ شده بودم.دیگه مثل این که خیلی به دهنش مزه کرده بود ولی مامانم گفت زیاد بهش نده  دل درد نگیره.چند بار دیگه هم که سیر نشده بود و من بودم بهش می می دادم که یه بار اردوان دید . بغل باباش بود تازه اومده بودن تو اتاق همچین با بغض خودشو خم کرد که بیاد  طرف من.اصلا باورم نمیشد بچه ی به این کوچولویی این جور احساسات داشته باشه نمیدونستم چیکار کنم نه میتونستم بغض اردوانو ببینم نه میتونستم ضحی رو پایین بذارم شوشو اردوان به بغل نشست کنار من شروع کرد ناز دادن اردوان و ببین ضحی داره می می میخوره ببین چه نازه منم اردوانو بوس کردم هی براش شعر خوندم قربونش رفتم بغضش تبدیل به گریه و بهانه گیری نشد ولی معلوم بود دلخوره دیگه ضحی هم خیلی نخورد اردوان خدا رو شکر به آخرای می می خوردن دخمل خاله ش  رسیده بود .ضحی رو دادم به شوشو خودم اردوانو بغل کردم نازش کردم بوسش کردم اونم معلوم بود کلی حسودیش شده. الهی من قربون احساسات ضد رقیبش برم با این که سیر بود ولی باز میخواست می می بخوره منم اون یکی رو که ضحی نخورده بود دادم بخوره تا غصه تو دل مهربونش نره پسر گوگولی من.از اون به بعد هم منو شوشو خیلی مراقبیم که یه جوری رفتار کنیم تا به اردوان گوگولمون بر نخوره یه موقع تو دلش فکرای بد بد نکنه.

خلاصه که جریانی داریم با این خوشگل خاله.از بیمارستان که مرخص شدن یه راست رفتن خونه ی خودشون تا یه هفته مامانم روزا اونجا بود مادر جون شبا  عزیز جون هم روزی یه بارو حتما میرفت و برمیگشت.منم که هم شرکت و هم اردوان نمیتونستم واقعا فقط شب به شب  میرفتیم سر میزدیم.اردوانو هم زن عمو جون نگه میداشت من میرفتم شرکت عزیز جون هم وقتی بود میرفت  کمک. چون بنده خدا زن عمو جون خسته میشه هم نیلو هم اردوان.امشب هم  مامانم  ضحی خوشگله رو پاگشا کرد ه .البته کسی نیست ما هستیم وعمو جان اینا و آرزو  و عزیز جون ومادر جون و پدر جون .احتمالا چند روزی بمونن خونه ی مامان اینا.خلاصه که مامانم همش تو راه خونه ی خودش خونهی مارال بود.مانلی و مانی هم بیشتر وقتایی که مامان نبود  و من بودم خونه ی ما بودن  سه تایی با اردوان گروه هنری خوبی رو تشکیل میدادن در تولید صوت و زلزله فداشون بشم.منم منتظزم تا بالاخره ضحی جونم بیاد خونه ی خاله.پس سهم من چی میشه؟ گفتم دو سه روز میمونم خونه بیان تا خاله قربون خودشو مامانش بره یه خورده .البته پنجشنبه شب من و شوشو و اردوان خونهی مارال اینا بودیم .انقدر شب خوبی بووووود.وااااای اصلا دیگه نذاشتم ضحی بره پیش مامان باباش.گفتم شما بخوابین خیالتون راحت منو شوشو اینکاره ایم.مادر جونم   تو این مدت شبا که ضحی هوس خواب نداشت همش نگه ش میداشت ولی دیگه می می نداشت بده بخوره که.من دیگه خود کفا بودم اقلا آقا سعید و مارال راحت خوابیدن.ضحی و اردوان هم اصلا اذیت نکردن فداشون بشم .اردوان که خوابش مرتبه و شبا فقط یه بار بلند میشه می می میخوره و یه بارم صبح زود.ضحی هم هی میخوابید هی بلند میشد می می میخورد ناز و ادا میکرد دوباره میخوابید.خاله قربون نازش بره الهی.انقدر دیگه ذوق داشتم ضحی خوابید بغلم گذاشتمش کنار اردوان چراغ خوابو جابجا کردم دوتاییشونو بهتر ببینم نشسته بودم هی قربون صدقه ی این دو تا فرشته کوچولوی خوابیده میرفتم هی خدا رو شکر میکردم دیگه شوشو صداش در اومد گفت حالا این دو تا خوابیدن تو ول کن نیشتی تو رو هم باید بگیرم بخوابونم؟بیا بخواب تا یکیشون پشیمون نشده بیدار نشده.خلاصه که از اون شبای دوست داشتنی بود.صبح دیگه معلوم بود بابا سعیدش خیلی دلش برای دخمل کومچولوش تنگ شده بود اومد در زد ضحی رو بگیره شوشو هم اذیت میکرد درو باز نمیکرد گفت ما خوابیدیم تو اتاق هم نمیشه بیای هر وقت بیدار شدیم دلمون خواست درو باز میکنیم از دور دخترتو ببینی.خلاصه که کلی اذیت کرد تا بالاخره ضحی خوابیده ی نازدونه رو داد بغل باباش.البته آقا سعید شب هم یکی دو بار در زد ببینه ضحی اذیت نکنه .ولی مارال قربونش برم تا صبح تخته گاز خوابید.نوش جونش اون خواب.من خودم میدونم که ادم بچه دار چقدر کیف میکنه اگه یکی بچه شو نگه داره یه ذره استراحت کنه اونم روزای اول.قربون خواهر جون نازدونه ی تازه مامی شده م برم .

وای چقدر نوشتما.یه خبری هم راجع به گوگولی خودم بدم که مروارید غلطون داره .وااااااااییییی ذوق مرگ شدم وقتی دندوناش نیش زد باز دوباره فنر زیر پام رفت انقدر ذوق کردم بالا پایین پریدم اردوان به بغل رفتم یکی کی به همه ی قبیله خبر دادم .جای شوشو خالی بود.صبر هم نداشتم تا در بیاد که همش منتظر بودم میلیمتری رشدشو دنبال میکردم.لنقدرم دندوناش تیزه واااااااای.حالا میام مینویسم باز.ببخشید به خدا با این پستای طولانی منهمه تون شاد و سلامت و موفق باشین.دوستتون دارم و از محبتاتون یه دنیا ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:16  توسط ملودی  |