تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه

اتفاق های روزانه

سلام به همه ی دوست جونای خوبم.ببخشید به خدا که با نوشتن پست های قبل ناراحتتون کردم.نمیدونم چطوریه که همیشه سر دردو دلم اینجا زیاد باز میشه.در هر صورت جای خالی بابا بزرگ همیشه تو دل ما هست و یادش هم همیشه تو قلبمون و دعاهای همیشگیمون برای شادی روحشون.  اصلا روحیه نداشتم برای مراسم چهلم.میگن زود میگذره ولی خیلی سخت میگذره .بگذریم ..دیگه نمیخوام اینجا ناله کنم

این دفعه  میخوام از اردوان گوگوووولی بنویسم که باورم نمیشه همین جور داره بزرگ میشه و من که همش دلم میخواد زمان متوقف بشه و نگذره و هی دلم برای روزا و هفته های قبل تنگ میشه . اردوان که روز به روز شیرینتر میشه و خوردنی تر.باید اعتراف کنم که نی نی گوگولی بیرون داری یکی از بسیار زیاد مشکلترین کارای دنیاست.با توجه به این که نی نی دور و بر ما زیاد بود هی دنیا میومدن هی بزرگ میشدن میدونستم همچین آب خوردن نیست ولی خوب دیدن کی بود مانند عمل کردن.خلاصه که جریان آسفالت و اسکیت سواری روی سیستم عصبی و دندون و این چیزا.با این همه مشکلات واقعا یه خنده ش میارزه به صد....نه دیگه مثلا دو سه شب بیخوابی حالا اگه از اون خنده صدا دارای گوگولی باشه که به یه هفته بیخوابی و شبا بغل کردن راه بردن هم میارزه الهی من قربونش برم.در کل اردوان گوگولی ترین و خوب ترین و ماه ترین پسمل دنیاست

خواب شبش دوره ایه و گاه گیر داره یهو یه هفته همچین خوب میخوابه و نصف شب بیدار میشه شیرشو میخوره میخوابه که من فکر میکنم واقعا چقدر خوبه آدم دو سه تا گوگولی داشته باشه ولی امان از شبایی که اصلا دلش نمیخواد بخوابه.یعنی اون شبا دیگه هیچ راهی نیست جز بیدار موندن حرف زدن راه بردن بازی کردن بهانه هاشو به جون خریدن این جور شبا خیلی زیاد دلم میخواد نقسیم وظایف کنیم با شوشو مثلا من بخوابم شوشو اردوان داری کنه بعد من بیدار بشم شیرشو بدم بخوابم باز دوباره شوشو اردوان داری کنه ولی نمیدونم چرا این برنامه ی من هیچ وقت انجام نشده و شوشو هر دو ساعت  شیفت عوض میکنه.یعنی من تا بخوام بخوابم بفهمم خواب بودم یا بیدار نوبتم میشه.بعدشم شانس بیارم اردوان بخوابه که خودمم از خدا خواسته میخوابم ولی اگه نخوابه من همین جور چرت میزنم خمیازه میکشم تا دو ساعت بشه زود شوشو رو بیدار کنم اردوانو تحویل بدم بپرم رو تخت.عادت هم کرده یا رو پا میخوابه یا باید بغلش کنیم راه ببریم اون رویای بچه رو بذارین رو تختش بخوابه هنوز در حد یه ارزوی دست نیافتنی برای من و شوشو مونده

در مورد پمپرز عوض کردن هم که کلا نمیدوم چرا این بسته های گوگول نشان پمپرز اصلا برکت نداره تا چشم به هم میزنم تموم میشه .ماشالا اردوان بهشون خامه میزنه و وزنشونو زیاد میکنه.موقع شستن هم انقدر وول میخوره فداش بشم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم .بیشتر وقتا هم باید لباس خودمو  بعدش یه عوضی بکنم.یه بار به شوشو گفتم این روزا خیلی در طول روز یادت میکنم همش دلم میخواد اینجا باشی در کنارم باشی .بعد چون دیدم شوشو متوجه عمق مطلب نشد بهش گفتم موقع شستشو و عوض کردن اردوان کمبودشو شدیدا حس میکنم سریع هم فرارو بر قرار ترجیح دادم تا چیزی که از دم دستش پرت میشه به من اصابت نکنه.ولی خداییش شوشو وقتایی که هست همه جوره کمک میکنه و من خیالم دیگه کاملا راحته.مرسی شوشوی گل ایشالا پسرت برات جبران کنه

حالا از غذا درست کردن بگم که روز روزش من با این مورد مشکل داشتم چه برسه به این که اردوان گوگولی هم باشه.وقتی که خوابیده انقدر کار خونه و رسیدگی به خودمو دارم که اصلا وقتی برای غذا نمیتونم بذارم وقتی هم که بیداره نمیتونم بذارمش خودم برم آشپزخونه.تازه بچه به بغل هم آشپزی کردن خیلی سخته.حالا همه چی هم اماده هست همیشه .من فقط باید یه چیزایی رو به قول شوشو مخلوط کنم بذارم سر گاز ولی همونشم انقدر برام سخته انقدر سخته که خدا میدونه.وقتایی که مهمونیم یا همسایه ها یادی از ما میکنن انقدر خوشحال میشم که نگو.ولی بلتم یه دستی اردوانو سمت چب نگه دارم یه وری وایستم با دست راست غذا ر و به هم بزنم .تازه بلتم یه دستی هر چی میخوام بذارم و بردارم تو یخچال و فریزر .تازه یه دستی هم بلد شدم میز بچینم .میوه هم میشورم چایی هم دم میکنم گردگیری هم راه افتادم فقط جارو برقی کشیدن یه دستی دیگه خیلی سخته  .یه بار امتحان کردم دیدم اصلا با گروه خونیم جور در نمیاد دارم از خستگی میمیییرم.کارایی مثل پوست کردن  و سالاد درست کردن و مثلا کتلت درست کردن و اینا که اصلا یه دستی نمیشه.ولی بلتم یه دستی جلوی آینه جینگیلی مستون کنم اینو یاد گرفتم اساسی.حالا چه ربطی به آشپزی داشت دیگه نمیدونم .خلاصه که همچنان مطبخ سوت و کوری داریم مگه این که شوشو خونه باشه

بیرون رفتن هم وقتی جالبه که با شوشو سه تایی بریم ولی وقتی من و اردوان دوتایی باشیم وقتی جالبه  که هوا خوب باشه اردوان تو کالسکه ساکت باشه جیش نکرده باشه می می خورده باشه هیچ جاش درد نکنه بهانه نگیره بعد ببرمش یه دور بزنم بیام .ولی امان از روزی که لج کنه و گریه کنه و من بدبخت مجبور بشم با یه دست اردوان بغل کنم با یه دست کالسکه خالی هل بدم یه یادی از زمین و زمان بکنم تو دلم برگردم.ولی با ماشین که برم اردوان جیک نمیزنه همچین دوست داره ماشین سواری که نگو ساکت رو صندلیش میشینه همچین گوگولی میشه که من همش دلم میخواد به جای روبرو هی از تو اینه نگاش کنم .اما وقتی گرسنه باشه یا یه خامه ای چیزی به پمپرزش زده باشه یا دیگه حجم مایع جمع شده تو پمپرز بالا رفته باشه انقدر جیغ میزنه انقدر گریه میکنه که من چند بار مجبور شدم بزنم کنار بغلش کنم عوضش کنم یا حتی می می بدم بخوره ساکت بشه یه بار هم هر کاری کردم ساکت نمیشد تا میذاشتم تو صندلی گریه میکرد اشکی هم میریخت که دلم کباب میشد تنها هم بودم نمیتونستم بغل خودم بشونم تا حالا هم همچین بی احتیاطی نکردم حتی وقتی شوشو هم هست عادتش میدم رو صندلی خودش بشینه با این که خیلی هلاک بغل کردنش و اون حالت مست و ساکت تو ماشینشم ولی خودمو کنترل میکنم تا عادت بد نکنه.خلاصه اون روز کنار اتوبان وایستاده بودم بچه به بغل یه دستم هم به موبایل هی به جون شوشو غر زدم تخلیه ی کامل انرژی کردم بازم دیدم اینجوری نمیشه نشوندمش تو صندلی هی گریه کرد هی من گریه میکردم قربون صدقه ش میرفتم فایده نداشت داشت هلاک میشد .چند بار براش بوق زدم یهو ساکت شد منم خوشم اومد دوباره بوق زدم .حالا راننده های دور بر چی تو دلشون به من گفتن بماند ولی این خاصیت بوق هم بعد از چند تا بوق جانانه خاصیتشو از دست داد و من مردم و زنده شدم و گریه کردم و دلم کباب شد تا رسیدم خونه.

تو مهمونی ها هم از اونجایی که دیگه همیشه قبیله ی ما در حال رفت و آمدن و آدمخور دور وبر خودش زیاد میبینه تو جمع اذیت نمیکنه بغل همه هم میره به همه هم میخنده و کلی شاد و شنگول و خوشحاله مگه این که کلا بیخواب و بد اخلاق باشه که تو این حالت دیگه فرقی نداره کجا باشه کولی بازی رو شاخشه.همچین قیافه ی طلبکاری هم میگره که نگو.کلا خیلی طلبکار و قلدره .روم به دیوار اصلااااا به باباش نرفته نهههههههه.

الانا دیگه عاشق حمومه و یه شب در میون حموم میبریمش  و کلی کیف میکنه و میخنده بهترین وقت برای همه جوره باری کردن باهاشه .بعدشم انقدر خوب میخوره و میخوابه که نگو

آها خوردنشو بگم که همچنان بنا بر دستورات پزشکی نه شیر خشک نه شیشه می می مامان همیشه تا شش ماهگی .ولی  همچین غذا خوردن ما رو نگاه میکنه که دلم کباب میشه تا اونجایی که بتونیم جلوش هیچی نمیخوریم.گاهی اوقات هم طاقت نمیارم یه ذره با انگشت میذارم دهنش که همیشه هم شوشو بفهمه غر میزنه میگه نکن ولی آخه نمیشه یه نگاهی میکنه آدم دلش کباب میشه الهی من قربون اون چشمات برم که خوراکی میخواد.البته حریره بادومو شروع کردیم اونم با اصرار زیاد همه شوشو راضی شد یه روز در میون یه بار  همچین هم با اشتها میخوره دلم حال میاد هزار ماشالا به اون شکم کوچولوت تپلوی شکموی من. میمیرم برای اون دهن کوچولوت که مثل جوجه باز میکنی.موقع می می خوردن هم با هیچکی شوخی نداره هر چی باهاش حرف بزنم یا شوشو نازش کنه باهاش حرف بزنه به هیچ جاش حساب نمیکنه محل نمیذاره فقط تو فکر اینه  که بخوره هنوزم همچین با حرص و اشتها میخوره انگار میخوان ازش بگیرن حتی وقتی تو گلوش میپره  طاقت نداره بلندش کنم میزنه زیر گریه .یه بار داشت همچین جور قلب قلب می می میخورد شوشو دیگه هلاک خوردنش بود طاقت نیاورد لپشو یه بووووس گنده کرد.بوس کردن همانا دهن اردوان پر شیر بود شیر از گوشه ی دهنش ریخت بیرون صورت و گردنش شیری شد همچین لب ورچید بغض کرد بقیه ی شیر هم از دهنش ریخت بیرون یه گریه ای شروع کرد که نگو.قهر هم کرده بود دیگه نمیخورد طلبکار.دیگه شوشو انقدر ناراحت شد شدیدا دچار عذاب وجدان شده بود کلی ناز آقا رو کشیدیم تا ساکت شد با چشم اشکبار دوباره شروع به خوردن کرد.برای همین همیشه وقتی شوشو هست آروم دست و پاشو یا سرشو ناز میکنه قربون صدقه ش میره اردوان هم می می میخوره و لابد مثل خر کیف میکنه .واااای عاشق وقتایی هستم که موقع می می خوردن چرت میزنه و تا میخوام بلندش کنم فوری چشماشو باز میکنه و دوباره شروع به خوردن میکنه و دوباره چرت میزنه .دیوونه ی این لحظه هاشم.پستونک هم هر از گاهی از روی سیری و بی حوصلگی میخوره نه این که بشه برای ساکت کردن ازش استفاده کرد تازگی یاد گرفته دستاشو همچین میخوره ملچ مولوچ میکنه که انگار چه مزه ای داره چنان دستشو مشت میکنه لیس میزنه آب از لب و لوچه ش آوویزون میشه که نگو.کلا علاقه ی عجیبی به لیس زدن داره مخصوصا دست .از ترس وسواس گرفتم مرتب دستامو میشورم چون اردوان در هر فرصت ممکن  در حال لیس زدنه منم در حال کیف کردن و چلوندنش.یه حالتی از دست خوریش وقتاییه که شوشو میخواد نی وی ببینه اردوانو میشونه بغل خودش دستشو میگیره اردوان هم فوری انگشت شوشو رو با دست کوچولوش میگیره انگار که داره بلال گاز میزنه به همون حالت افقی لیس میزنه.یه وقتایی که شوشو دستشو بکشه یا بلند بشه بشوره دستاشو آقا همچین بهش بر میخوره که نگو برای همین به نفع شوشو هه که همیشه قبل از تی وی دیدن و اردوان دار ی دستاشو بشوره تا مزاحم اوقات فراغت اردوان نشه.عجیبه زیاد به تی وی علاقه نشون نمیده و از اون بچه ها نیست که توجهش جلب بشه نمیدونم چرا.

اردوان گوگول الانا میشینه ولی خوب خیلی محکم نیست و یهو دیدی سقوط ازاد کرد برای همینم دوربرش همیشه بالش بارونه که اگه سقوط کرد هیچیش نشه . کاملا من و شوشو رو میشناسه و به حرفامون عکس العمل نشون میده .حتی به شعر خوندن دست زدن یا این که از پشت سر صداش کنیم عکس العمل نشون میده.هر چی اسباب بازی بهش بدم طبق معمول تو دهنشه حتی اگه از این خرسی مودارا باشه که از ترس دستش نمیدم.کلا هر چی دستش باشه یه ثانیه دیگه تو دهنشه حتی اگه موس کامی جون باشه.به ضربه زدن روی همه چی با دست خیلی علاقه داره حتی رو کف دست .یهو یه مدت طولانی کف دو تا دستای کومچولوی تپلشو میزنه به کف دست آدم.یه صداهایی هم از خودش در میاره که دیوونه صداهاشم.با این که اکثرا قبیله ی ما عینکی هستن ولی انگار این وسیله ی حیاتی براش جالبه  روبروی صورت باشه روی عینک ضربه میزنه چندین بار هم عینکای منو شوشو توسط اردوان حسابی لیس زده شده تف مالی شده .یه بار اصلا دلم نمیومد از خودم دورش کنم همچین صورتشو چسبونده بود با زبونش شیشیه ی عینک منو لیس میزد که انگار آبنباته .اینم بگم وقتی داره یه چیزی لیس میزنه ازش دور کنیم یا بگیریم انقدر بچه ی خوبیه انقدر بچه ی خوبیه میگه مرسی که نذاشتین لیس بزنم آلودگی و میکروب وارد دهنم بشه .بلهههههه.اصلا یه موقع فکر نکنین فوری بغض میکنه گریه میکنه ها نه بابا اردوان ما اصلاااااا ابداااااا از این عادتا نداره (دماغ دراز ).میونه ش با شوشو از همه بهتره و من همیشه در حال ترکیدن از حسودی هستم همچین دست و با میزنه نفس نفس میزنه بره بغل شوشو که نگو .کلا یه جور دیگه دوستش داره منم البته خیلی از این موضوع خوشحالم اینو از قیافه م وقتی سرشو زیر گردن شوشو قایم میکنه نمیخواد ازش جدا بشه بیاد بغل من میشه فهمید کلی قیافه م از حسوودی از این رو به اون رو میشه .یا وقتایی که شوشو دراز میکشه اردوانو میذاره رو سینه ش میخوابونه.اونوقته که همچین ساکت و آروم و مست میشه که نگو .یعنی من الان باید داد بزنم اعتراض کنم بگم یعنی چی که فقط موقع می می خودن عاشق منه مگه من دستگاه تولید شیر هستم هااااااااااااا.شوشو هم خیلی قشنگ باهاش ارتباط عاطفی برقرار میکنه و اصلا مثل من حرکات هیجانی و صداهای عجیب غریب ذوقانه از خودش ایجاد نمیکنه  شایدم برای همینه که اردوان بغلش یه آرامش خاص داره.خلاصه که درجه ی دوست داشتنش اول شوشو بعد من بعد عموجان بقیه رو دیگه مساویی دوست داره فعلا .اینو من طی تحقیقات فراوان بر روی عکس العملش فهمیدم.یعنی داشته باشین که این بچه پررو همه ی روز با من خوبه بعد تا شوشو رو میبینه شوشو رو نگاه میکنه دست و پا میزنه بره.اگه بدجنسی کنم ندمش بغل شوشو همچین با چشم دنبال میکنه باباشو هی پاهاشو به هم میماله تقلا میکنه که من با همه ی حسادتم روم کم میشه دلم میسوزه زود میدمش بغل شوشو تا کیف کنه .شوشو هم فکر کنم دو تا بال داره در حال پرواز کردنه.ولی دور از شوخی درسته گاهی اوقات یه خورده حسودیم میشه ولی از این رابطه دوست داشتنی و عاشقونه ی این پدر و پسر کیف میکنم و هزاران بار خدا رو شکر میکنم و منم دو تا بال دارم تو آسمونا پرواز میکنم.بغل بقیه هم باشه من و شوشو رو با چشم دنبال میکنه حواسش به ما هست ولی اگه مثلا بغل کس دیگه باشه من و شوشو روبروش باشیم فقط شوشو رو نگاه میکنه .خیلی هم طولانی بشه اقامتش تو بغل دیگران حوصله هم نداشته باشه ما هم هی جلوش رژه بریم محلش نذاریم شروع به غر زدن میکنه اهه اهه میکنه بعد اگه محل نذارن اهه اهه ش بیشتر میشه تا مرحله گریه هم میره بعد تا میاد بغل من یا شوشو ساکت میشه اینجاست که دیگه شیرم صد در صد حلالش.میونه ش با نیلو هم همچین خوب شده .یعنی این نیلو هه قربونش برم که میونه ش با اردوان خوب شده دیگه دوسش داره ولی این تا وقتیه که اردوان روشو زیاد نکنه بغل عمو جان نباشه که دیگه برای نیلو جیگرحکم ج رای م ن ام وس ی داره.

به محکم بغل شدن و بالا بایین انداخته شدن و چلونده شدن هم  عادت داره .هشتاد درصد ساکته بیست درصد هم مال وقتیه که رو مود خوش اخلاقی نباشه.چون هیچکی تو قبیله نیست که اینکارو نکنه همه از خاله ها و دایی و عمو و عمه متخصص اردوان خوری هستن بیشتر از همه هم خود من که یهو جو گیر میشم فکر میکنم عروسکه .خاله مارال هم که قبلنا یه احترامی میذاشت هر وقت میومد خودش میومد بالا اردوان خوری میکرد الان دیگه دستو ر میدن ملودی اردوانو بیار پایین .حالا من اگه بگم باشه یه ده دقیقه دیگه شروع میکنه داد و بیداد که همین الان من طاقت ندارم زود باش دلم تنگ شده.حالا بیست و چهار ساعت هم از اخرین دیدار  نگذشته باشه من باید درک کنم دلش تنگ شده و آب دستمه بذارم زمین اردوانو ببرم خدمت خاله مارال بخورتش که یهو چشم نقطه گوگولیش چپ نشه جوووونم الهی قربون نقطه ش بره خاله.اونم تا حسابی نچلولنتش و صورت خودش از هیجان و صورت اردوان از چلوندن قرمز نشه ول کن نیست الهی من قربون جفتشون برم.

دیگه دیگه .....اگه بخوام هی بنویسم که خیلی طولانی میشه همش میشه خاطرات اردوان گوگول  داری.کلی دیگه باعث سرگرمی همه مون شده مخصوصا من و شوشو که دیگه همه چیزمونه و هنوز هیچی نشده چشم و چراغمون شده.

از دکترشم اصلا خوشش نمیاد و همیشه با وزن گیری و قد گیری و دور سر گیری و معاینه مشکل داشته و داره بچه م.یه کولی بازی اساسی در میاره تو مطب.سر واکسناشم آروم بود تا سوزن رفت تو  همچین با سوز گریه کرد هر دفعه که اشکم در اومد .بعدشم تب میکرد اتقدر بیحال بود و ناله میکرد که من طاقت نداشتم همین جور اشک میریختم.تازه یه موقع فکر نکنین اردوان ما قطره فلج اطفال دوست نداره ها .اصلا صورتش از این که برای یه لحظه ی کوتاه لپاش گرفته بشه قطره تو دهنش ریخته بشه قرمز نمیشه زور هم نمیزنه گریه هم نمیکنه زبونشم اصلا بیرون نمیاره .جالبه شوشو بخواد صدای قلبشو گوش بده ساکته ولی امان از اون روی که دکترش بنده خدا بخواد اینکارو بکنه هی گریه میکنه.خلاصه در کل میونه ش با مراکز درمانی و کارکنانش اصلاااااا خوب نیست.

به اسباب بازیها هم نمیشه گفت همیشه توجه داره نمیشه گفت هم که بیتوجهه.گاهی اوقات میشه یه عروسک الکی رو جلوش بگیرم صدا در بیارم باهاش بازیش بدم یه عالمه توجه میکنه یه موقع هم نه در کل تا حالا به اسباب بازیهای صدا دار توجه نکرده فقط وقتی مانی با تفنگای پر سر و صدا جلوش حرکات نمایشی انجام میده همچین با دقت نگاه میکنه که نگو ولی اگه من همون تفنگه رو دستم بگیرم صداشو در بیارم اون توجهو نمیکنه.توپ کوجولو هم دستش بدم لیس میزنه هیچ کاری باهاش نمیکنه یه بار پاشو گرفتم توپو هم گرفتم جلوی پاش با پای خودش توپه رو شوت کردم کلی خندید ولی چند بار دیگه اینکارو کردم توجه نکرد.نمیدونم چطوری باید یه راهی پیدا کنم تا یه چیزی که همیشه علاقه داره رو پیدا کنم همین جور در حال امتحان کردن هستم.

مامانم خوب قلقشو داره و همیشه پیش مامانم میمونه بهانه نمیگیره حتی اگه مانی و مانلی هم نباشن.منم کارمو شروع کردم و اینجوریه که صبح شیر خورده و تر تمیز تحویل مامانم میدم با شیر اضافی بعد هی مجبورم برم شیر بدم و برگردم.البته چون نزدیکه میتونم برم و بیام ولی واقعا دارم از پا در میام خیلی اینجوری سخته عذای کمکی که شروع بشه یه خورده راحت میشم .بابا حمید و عمو جان هم طبق معمول خیلی هوامو دارن قربونشون برم.بابا حمید دیگه اصلا به دیر اومدن و زود رفتن و هی میرم و میام من کاری نداره.دیگه ببینین چی شده که بابا حمید چند بار گفت میخوای بری زودتر برو اردوان گناه داره.عمو جان هم که امکان نداره روزی باشه از راه میرسه اول نیاد سراغ اردوان.مگه این که ما خونه نباشیم وگرنه خونه ی هر کی تو ساختمون باشیم ما رو رد یابی میکنه. دیگه احسان کم کم داره صداش در میاد میگه از وقتی نیلو و اردوان اومدن ناز من خریدار نداره .وقتی بابا بزرگ فوت کرده بود موقع خاکسپاری زن دایی جون کوچیکه اردوانو نگه داشت.وقتی برگشتم دیدم اردوان و زن دایی جون هر دو تا داغون شده هستن.بس که اردوان گریه کرده بود زن دایی جون هم مرتب راه برده بود و فایده نداشته.منم که خودم حال خوشی نداشتم فقط تونستم بغلش کنم شیر بدم بازم هی ناله میکرد و گریه میکرد.انگار فهمیده بود همه ناراحتن روش اثر گذاشته بود.تو مراسم هم یا پیش خاله جون بود یا زن دایی کوچیکه دو سه بار هم شقایق اومد خونه ی خودمون اردوانو نگه داشت من هی میرفتم پایین میرفتم بالا بهش شیر میدادم همش هم بهانه میگرفت بد خلق بود و خوب نمیخوابید.خلاصه که الهی قربونش برم خیلی اذیت شد اون مدت. الانم که من روزا نیستم تا ساعت چهار .درسته میام و میرم و لی بچه میفهمه که من مدام نیستم برای همین هم بغلی بود بدتر هم شده مدام بغل منه یا شوشو.با مامانم هست تو آغوش ادا در نماره مامانم هم به کاراش میرسه ولی با من هست اصلا تو آغوش نمیمونه.دلم نمیاد باهاش مباره کنم این عادت بغلی بودنشو بگیرم .دلم میخواد هر چی دوست داره برای من و باباش ناز کنه.حالا ایشالا که بزرگتر بشه بهتر بشه خودش بتونه چهار دست و پا بره تو روروئک بره سرش گرم بشه انقدر به فکر بغل نباشه.

یه موقع هایی که خیلی دیگه سرحال باشه باهاش خرف بزنیم برامون او او میکنه یا صداهای عجیب عریب از خودش تولید میکنه بخواد ذوق کنه یه صدای گگگگگگگ از خودش در میاره با تمام وجود.انقدر بامزه میگه که نگو.بیشتر با شوشو  که میذارتش رو زانوش دو تا دستاشو میگیره هی باهاش حرف میزنه اردوان هم از خودش صدا در میاره و او او میکنه .البته اگه من بذارم به قول شوشو بچه دو کلام حرف بزنه زود هیجان بهم دست میده هی بوسش میکنم میچلونمش قربونش میرم که اصلا یادش میره داشت چیکار میکرد ولی وقتی برای خودم اینکارو میکنه دیگه کاری ندارم میذارم ارتباط صوتیشو برقرار کنه.اصلا بدجنس نیستم نهههههه.وقتایی که بابا حمید باشه نمیذاره هیچکی مثل عروسک بگیره بچلونتش و بیشتر مواقع از دست ادمخورا نجاتش میده میگیره بعل خودش اونم همچین موش میشه ساکت بغل بابا حمید به ابراز علاقه از راه دور توجه میکنه که نگو.هنوزم به اون مدل رو دست خوابوندن آقا سعید و پشتشو ماساژ دادن عکس العمل نشون میده و ساکت ولو میشه آقا سعید هم خسته نمیشه یه ساعت هم اردوان رو دستش باشه همین جور بیحرکت و آروم نگهش میداره و اصلا یهو جو گیر نمیشه بچلونتش برای همین بعل آقا سعید هم یه آرامش خاصی داره.من اگه بخوام اینکارو بکنم زود خسته میشم از کت و کول میفتم هی باید تغییر بدم زاویه ی دستمو ولی شوشو و آقا سعید نه. انگار این  اردوان یه قسمت از دست خودشونه و وزنی نداره.تا حالا چند بار هم رفته خونه ی خاله ما هم رفتیم بیرون.البته زود اومدیما .من و شوشو اصولا با کسانی که از تنهایی بیرون رفتن ما حمایت میکنن و اردوانو نگه میدارن روابط دو جانبه ی خوبی داریم یعنی زود برمیگردیم تا پشیمون نشن حالا  شاید اردوان به سوپ خوری و فرنی خوری و سرلاک خوری افتاد بیشتر بمونیم ولی فعلا که می می میخوره نمیشه.

میخواستم از مارال و نی نی عشق منش هم بنویسم که دیگه خیلی طولانی میشه حالا بعدا مینویسم .فقط همینو بگم که از وقتی قنبلی شده و دیگه معلومه داره نی نی میشه بیشتر عاشقش شدم و دیوونه وار انتظارشو میکشم .هر دفعه کلی این جوجه درونو بوس میکنم و قربونش میرم و باهاش حرف میزنم تا دنیا بیاد بگیرم بخورمش.

این دفعه دیگه خیلی نوشتم ببخشید.برای همه تون آرزوی یه دنیا شادی و سلامتی میکنم و دوستتون دارم حتما میام به وبلاگاتون سر میزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط ملودی  | 

سلام به همه ی شما دوستای خوب و مهربون که همیشه در غم وشادی کنارم بودین.خیلی خیلی از تک تکتون تشکر میکنم به خاطر همه ی کامنتها و تسلیتها و پیغامای خصوصی و ایمیلای محبت آمیزتون.امیدوارم خدا همه ی رفتگان شما رو هم بیامرزه و روح درگذشتگانتون شاد و قرین رحمت الهی باشه و عزیزانتونو همیشه براتون سالم و سرحال و خوشبخت در کنارتون نگه داره.

آقا علیرضا فکر نمیکردم هنوزم وبلاگ منو میخونین.فوت پدر بزگ عزیزتونو که تقریبا همزمان با فوت پدر بزرگ گل ما بود از صمیم قلب بهتون تسلیت میگم و کاملا درک میکنم تو چه شرایطی هستین.امیدوارم روحشون شاد باشه و غم آخرتون باشه .نانازی جان فوت پدر بزگ شما رو هم تسلیت میگم و امیدوارم روح ایشون هم شاد باشه و غم آخرتون باشه.کاری جز دعا خوندن و فاتحه خوندن و دعا برای شادی روح این دو عزیز درگذشته ازم بر نمیاد.امیدوارم روحشون در آرامش باشه و صبر و سلامتی  برای بازماندگانشون آرزو میکنم.

خیلی ممنون از همه ی دوستای گلم که نگرانمون بودین.هنوزم تحمل و باورش سخته و انگار این زخم هر چی کهنه تر میشه بیشتر عمق خودشو نشون میده .همه خوبیم.کار دوباره شروع شده زندگی بازم جریان داره. تنها چیزی که مونده یه خاطره ی تلخه.یه روز منو مارال و ارزو و مامانم و زن عمو جون  پیش عزیز جون بودیم .الهی من قربونش برم به ما گفت یادتون نره شماها جوونین زنده این باید زندگیتونو بکنین بابا بزرگتون هیچ وقت راضی به ناراحتی و گریه شما نبود .به زندگی و بچه هاتون برسین اگه بابا بزگتونو دوست دارین درست زندگی کنین و براش دعا کنین بیشتر منظورشم به مارال بود که تو این شرایط  فقط نباید به خودش فکر کنه.اگه مجبور نبودم بغضمو نگه دارم همون موقع که این حرفا رو میزد میزدم زیر گریه و خیلی چیزا داشتم که بگم ولی هیچی نگفتم.دلم میخواست بگم بله همه چی میگذره بازم یه عالمه شادی میاد  ولی خدا بد تلنگری بهمون زد.الهی من قربون دل عزیز جون برم که میدونم چی داره میکشه و داغدار واقعی اونه ولی انقدر صبوره انقدر مهربونه که نمیذاره دیگران به خاطرش غصه بخورن .دیگه فهمیدیم جز دعا کردن و قدر اونایی که هستنو بیشتر دونستن هیچ کاری نمیشه کرد .

میدونم خیلی وقته به خاطر دلیلای مختلف به وبلاگای قشنگتون سر نزدم و بیمعرفت شدم.خیلی ببخشید.تک و توک خواننده وبلاگاتون بودم و از اوضاع احوال خبر دارم ولی الان دارم یکی یکی میام تا هم تشکری کرده باشم و هم بگم که خیلی دوستتون دارم و برام عزیزین.فقط اگه این کار  طول کشید و من هر وقت فرصت کردم چند تا وبلاگو سر زدم یه موقع فکر نکنین که نمیام.بازم ممنونم از همه تون و برای همه تون آرزوی بهترین روزا رو دارم.این بار که اومدم از همه چی و از جریانای روزمره براتون مینویسم.اردوان گوگولی ناز ما هم خوبه .فرشته کوچولوی خوشبو و مهربون و دوست داشتنیمون که همه چیزمون شده .انقدر زود بزرگ میشه و انقدر زود کاراش تغییر میکنه که واقعا عجیبه برام.انقدر که دلم میخواد روزا دیرتر بگذرن و دلم برای حتی یه هفته پیشش تنگ میشه .مارال هم خوبه و خدا رو شکر همه چیز نرماله اولین سونو گرافی رو هم کرد.جونم قربون نی نی تو دلش برم من که یه جور عجیبی از همین الان  عاشقش شدم.همه تون شاد و سالم و موفق باشین.دوستتون دارم و بازم ممنونم به خاطر همه چی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:58  توسط ملودی  |