نمیدونم باید چی بنویسم و از کجا شروع کنم.نمیدوم الان که شروع به نوشتن کردم چی باید بگم.یادمه یه بار تو وبلاگ قبلیم یه کامنت داشتم که نوشته بود یک روز رسد غمی به اندازه ی دشت یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت افسانه ی زندگی همین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت.حالا هم یه غم به اندازه ی دشت اومده یا اندازه ی دشت و کوه با هم نمیدونم ولی یه غم خیلی خیلی بزرگ.الان نه روزه که بابا بزگ مهربونو گلمون دیگه بین ما نیست.از روز سیزده اردیبهشت همه مون توی شوکیم هنوزم باورمون نمیشه.هنوزم نمیتونم باور کنم اون جمعه ی لعنتی که عزیز جون زنگ زد که علی با عجله دووید رفت که من تا اردوانو بغل کنم و برم دیر تر رسیدم که بابا بزرگ انقدر برای رفتن عجله داشت.آخ نمیدونین چقدر دلم شکست نمیدونین چقدر سخته که بابا بزرگی رو که انقدر عاشقشی از دست بدی خیلی سخته خیلی.خیلی سخته که ببینی انقدر دیر رسیدی .اصلا باورم نمیشه بدون هیچ مریضی خطرناکی بدون هیچ ناراحتی بدون هیچ بی احتیاطی یهو این اتفاق بیفته .حتی بابا بزرگ صبح بیدار شده بود صبحانه خورده بود یه ساعت بعدش رفته بود دراز بکشه .نمیدونم آخرین خواب عمرش بود نمیدونم تو خواب بود و رفت یا بیدار بود نمیدونم فهمید با نه.عزیز جون هم مشغول کارای ناهار و خونه که وقتی میبینه خیلی خوابش طولانی شده میره صداش کنه که میبینه جواب نمیده و بیدار نمیشه . نمیتونستم باور کنم انگار واقعا خواب بود اصلا نمیتونستم باور کنم .اصلا نمیدونم چطوری بگم فقط میتونم بگم دردناکترین لحظه ی عمرم بود .الانم همین جور الانم انگاز هر چی میگذره همه مون بیشتر دلتنگ میشیم انگار تازه داریم میفهمیم چه بلایی به سرمون اومده انگار همه مون یه جورایی بدون پشت و پناه شدیم.انگار تو این جور مواقع خاطره ها پر رنگتر میشن انگار همه ی صحنه های با هم بودن میاد جلوی چشمای آدم وانگار آدم روز به روز داغدار تر میشه انگار تحملش و باور کردنش سخت تر میشه.کاشکی الانم همون روز بود.کاشکی الانم بابا بزرگ رو تخت دراز کشیده بود.کاشکی دستاشو میتونستم بگیرم کاشکی بازم میتونستم بغلش کنم گریه کنم .اشکال نداشت اگه دیگه نفس نمیکشید اگه دیگه حرف نمیزد اگه دیگه حس نمیکرد اقلا بود اقلا من میتونستم حسش کنم اقلا من میتونستم صورت ماهشو ببینم.چقدر زود رفتی بابا بزرگ مهربون و گل چقدر عجله داشتی چقدر آروم و بی صدا رفتی .همه چی جلو چشممه از بچگی از بزرگسالی همیشه کنارمون بودی همیشه حامی بودی همیشه مهربون بودی روزایی که تو خونه تون بودیم روزی که برای من و علی حرف زدی وقتی گفتی ملودی تا من هستم هیچکی نمیتونه هیچی رو به تو تحمیل کنه روز عقدمون روز عروسیمون روزی که اردوانو برای اولین بار بغل کردی گفتی نتیجه خیلی شیرینه مخصوصا وقتی دو طرفه باشه .حتی دندون در اوردنشو نمیبینی چهار دست و پا رفتن و راه رفتنشو نمیبینی تولدشو نمیبینی.آخ آخ بابا بزرگ نمیدونی با رفتنت با ما چیکار کردی.نمیدونی چقدر بزرگتر بودی چقدر دوست داشتنی بودی چقدر ماه بودی چقدر برکت بودی چقدر نگاهت مهربون بود وقتی به مامانم یا زن عمو جون میگفتی دخترم چقدر دوست داشتن چقدر دوسشون داشتی چقدر طرفدارشون بودی.همه ی اینا رو ازمون گرفتی .اقلا بچه ی مارالو ندیدی اقلا برزگ شدن و جوون شدن مانلی و مانی رو ندیدی اقلا عروسی احسان و اریا و آرینو ندیدی.آخ دلم کباب میشه وقتی یادم میاد به آریا گفتی بالاخره عمر ما به دامادی تو وصال میده؟الهی من قربون تن بیجونت برم بابا بزرگ گلم آخه من چی بگم .چقدر سبک و راحت رفتی چقدر راحت آریا و علی بلندت کردن برای همیشه گذاشتنت تو ی خاک چقدر آخرین بار که روتو باز کردن رنگ پریده بودی چقدر مهربون بودی چقدر دلم میخواست اون کفن لعنتی رو نبندن اون قبروپر خاک نکنن چقدر دلم میخواست همه ی اینا خواب بود با یه کابوس بلند میشدم و میومدم خونه تون میدیدم هنوز هستی.الان خبر داری ما چی میکشیم اصلا ما رو میبینی ؟دیدی عمه جون چقدر شوکه شده بود که تو مراسم یه قطره اشک هم نریخت یه کلمه حرف هم نزد فهمیدی دو روز تو بیمارستان بستری شد میدونی فشار خون بابا حمید اصلا متعادل نمیشه میدونی عمو جان تا قرص نخوره نمیخوابه میبینی چقدر داغون شده میبینی عزیز جون چقدر تنهاست میبینی چی میکشه میبینی نمیذاره ما پیشش بمونیم و میخواد به زور تنها باشه .فهمیدی بعد ار خاکسپاری علی ما رو رسوند خونه و دوباره اومد پیشت و نصف شب داعون شده برگشت.چی بهت گفت ؟صداشو شنیدی گریه هاشو دیدی .خبر داری مارال یواشکی عکستو بغل میکنه گوشه کنار دور از چشم همه گریه میکنه که بهش نگن غصه نخور برای بچه خوب نیست خبر داری حسرت دیدنت برای آخرین بار تو دلش مونده چون همه گفتن براش خوب نیست روز خاکسپاری باشه.یادته روز عروسی بهش گفتی عروس کوچولو ؟یادته چقدر از خبر بارداریش خوشحال شدی .میبینی آرزو داره داغون میشه شنیدی گفت دلم میخواد برم سر خاک بابا بزرگ تنها باشم فقط داد بزنم و گریه کنم.بالاخره اومد یا نه حتی یادم رفت بگم به منم بگو یه جوری باهات بیام .کی دیگه دست نیلو رو بگیره تو حیاط راه ببره براش گل بچینه سرگرمش کنه .آخ همین آخریها بود زنگ زدی گفتی هوا خوبه اردوانو بیار تو حیاط تو کالسکه راهش ببرم . داغش به دلم موند اردوان خواب بود بعدشم دیگه نیاوردم .دیگه نمیشه که زنگ بزنی بگی اردوانو بیار کاش بغلش کرده بودم آورده بودم .کی دل داره وسایلتو جمع کنه ؟کی دل داره به گلایی که کاشتی نگاه کنه کی دل داره به گلدونات برسه کی دل داره جای خالیتو ببینه ای خدا چیکار کردی با ما .ای خدا چرا همچین نعمتی رو از ما گرفتی چرا.مگه ما قدرشو نمیدونستیم مگه ما ناشکری کرده بودیم مگه ما از بودنش لذت نمیبردیم مگه ما هزار بار به خاطر این نعمت شکرت نمیکردیم ؟آخ خدا داع به دلمون زدی.چقدر دلم تنگه .نمیدونم چرا اومدم اینجا بنویسم نمیدونم چرا راحت میتونم گریه کنم و بنویسم نمیدونم چرا دلم یه جار و میخواست که فقط خودم باشم که دیگه مجبور نباشم بشینم و به صدای تسلیتا گوش کنم و آروم گریه کنم .که بتونم حرف بزنم دردو دل کنم بتونم بلند بلند ناله کنم و بنویسم.بابا بزرگ اصلا میدونی من ایجا مینویسم اصلا خبر از دنیای ما داری یا نه اصلا مارو میبینی یا نه.آخ چقدر سخته دوری اونم اینجوری .چقدر نگاه کردن به عکست سخته چقدر گوشه گوشه ی این ساختمون جای خالیت حس میشه.میدونی چقدر فکرکردن به این که اگه خدای نکرده یه بار دیگه تو فامیل این اتفاق بیفته چقدر آدمو داغون میکنه ؟ اقلا یه بار به خوابم هم نمیای اقلا یه بار نمیشه باز ببینم باهام حرف میزنی بتونم بغلت کنم بتونم ببوسم حتی اگه تو خواب باشه .اصلا تو خواب هیچکی نیومدی ؟آخه چرا .چقدر تحمل کنیم چقدر بگیم مرگ حقه چقدر گریه کنم و آرزو کنم کاش یه بار دیگه بودی .درسته شاید زمان همه چی رو حل کنه ولی وقتی داغ به دل آدم میمونده دیگه مونده.هر چی هم زخمش خوب بشه بازم اثرش تا آخر عمر هست.فقط یه چیزی هست که خوب شد متوجه نشدی و ندیدی و ورفتی نمیدونم الان میدونی یا نه.اگه راست بگن که مرده به همه چی آگاهه الان دیگه میدونی .میدونم اگه بودی دعا میکردی الانم اگه آگاه باشی دعا میکنی .خدایا چی بگم باز شکرت بازم شکرت ولی دیگه اینجوری نعمتاتو از ما نگیر .خدایا ما رو اینجوری امتحان نکن خواهش میکنم .خدایا روحشو شاد کن خدایا من یکی دیگه طاقت ندارم قدرت خودتو اینجوری به ما نشون نده .
آخ چقدر دلم میخواست یه چیزی بنویسم چقدر دلم میخواست یه چیزی بگم چقدر دلم میخواد یه جوری آروم بشم و نمیشه.خدایا خودت زندگی میدی و خودت میگیری فقط میتونم دعا کنم فقط میتونم شکر کنم فقط میتونم التماس کنم که دیگه بلا به سرمون نیاری .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط ملودی
|
