تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه

اتفاق های روزانه

سلاااام و هزاران ار مرسی از این همه لطف و محبت همه تون دوست جونام واقعا نمیدونم چی بگم.امروز سالگرد عروسیمونه نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم چقدر زود گذشت و در کل چقدر خوب گذشت فقط میتونم به خاطر همه چی بگم خدایا هزاران هزار بار شکرت.فقط میتونم بگم که خیلی خوشحالم خیلیییی ذوق مرگمممم .پارسال فکرشو هم نمیکردم که امسال سه نفری باشیم وااای خیلی مزه داره هر چند که من خیلی بسیار زیاد بدجنسی رو پیشه کردم دلم خیلی بسیار زیاد میخواست که دو تایی با شوشو تنها باشیم .آخه سالگرد ازدواج ما دوتاست دیگه مگه نه؟؟؟اردوان که نبود روز عروسی تا بیاد سالگرد بگیرهتازه مامان جان باید از همین الان تمرین اردوان گوگولی داری کنه دیگه .خلاصه که از همیاری شما در امر وجدان درد نگرفتن ممنونم.الانم اردوان گوگولی رو سیر کرده و حموم کرده با شیر اضافی تحویل دادم جینگیلی مستون کردم اومدم  یه سری به کافی نت دایی جون کوچیکه بزنم تا کامی جونش دلش برای من تنگ نشه چشم الان بلند میشم میرم دنبال شوشو صبر کن شونصد تا خط دیگه بنویسم هنوز دیر نشده.

اینم کادوی امسال من به شوشو.یه شعر که با همه ی احساساتم گفتم کادوی معنوی هم خوبه دیگه نه؟از همکاری شما در امر تشویق کردن به جیب درد نگرفتن ممنونم

ای علی جان هر چه دارم بیتعارف از تو دارم              این تو بودی پروریدی مثل گل روح و روانم

در کنارت از تو من آموختم درس محبت                    نغز و شیرین گفته هایت بیگمان شد قوت جانم

هر چه بودت تو ز عشق و معرفت یادم بدادی             در مقام اجر و پاداشت دریغا ناتوانم

رنجها بردی که تا آرام باشم در کنارت                      حال جبرانش چسان بتوانم از دست و زبانم

ارزویم شادی قلب تو باشد ای عزیزم                      چهره ی خندان تو بینم مدام با دیدگانم

هر چه بردم بهره از عشق و محبت از تو باشد           ورنه من از خویشتن بیبهره و چیزی ندارم

قلب من را تو به عشق جاودان پیوند دادی               جز سپاس و حق شناسی چه بود ورد زبانم

ماهها بگذشت و ما طی کرده ایم این زندگانی           این زمان یاد آرمت با بهترین خاطراتم

سیم و زر فانی شود عشق است باشد جاودانی        بهره ور گشتم ز عشقت من سراپا پر نشاطم

ارزش عشق قشنگت کی بود بهرش بهایی                   در میان بازوانت میبود قاصر بیانم

کیمیا گر بودی از اول تو ای ارام جانم                        کیمیای عشق را تو زنده کردی در درونم

سالگرد ازدواجمون مبارک

راستی اگه قرار بود صداشو در نیارم باید نصف کامنتای قبلی رو تایید نمیکردم.بچه ها من ف میگم شما واقعا میرین فرحزاد دور میزنین بر میگردینا برای همین بود که با کسب اجازه ی تلفنی تا صاحب اجازه پشیمون نشده میگم.بلههههههه من دارم خالههههه میشم اردوانم پسر خاله شوشو هم شوهر خاله.جوووووووون الهی من قربونش برم این نقطه کومچولو تازه هه رو  که اگه خدا بخواد همش ده ماه از اردوان کوچولو تره واقعا نمیدونم چطوری احساسمو بگم خیلی ذوق مرگم خییییلییییی.

بازم ممنونم .مراقب خودتون باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:34  توسط ملودی  | 

سلااام سلام به همهی دوستای خیلی خیلی خوب و مهربونم.یه سلام به لطافت هوای بهاریییییی.ایشالا که این سال نو رو با خوبی و شادی شروع کرده باشین و تا آخر سال هم همش براتون خوبی و خیر باشه.من کجام؟؟؟؟همین جام باور کنین غیب نشدم .همه مون خوبیم .اولین عید اردوان گوگولیمون هم انقدر خوب بود انقدر کیف داشت تحویل سال کنارش که فداش بشم ساکت ساکت بود عین این شمع ندیده ها به شمعها نگاه میکرد حالا خوبه شب نبود چراغا خاموش نبود بچه م شمع ندیده ست طفلک. بعدشم که سه روز خونه بودیم در حسرت دیگران که بیشترشون شمال بودن  ما هم جو گیر شدیم رفتیم شمال .خیلی میترسیدم مسافرت با بچه تو راه که خوب بود اکثرش خواب بود ولی امان از اون چهار روزی که شمال بودیم دیگه روزی شونصد بار من زار و پشمیون به شوشو میگفتم بیا برگردیم روزی یه بارم حتما ابغوره میگرفتم .نمیدونم چرا انقدر بیطاقت و گریالو شده بود با این که همه چیزش به راه بود همیشه هم بغل بود همه هم کمک میکردن بهانه میگرفت شبا هم خوب نمیخوابید خلاصه که یه حالی به احوالات همه داد .برگشتیم هم دو سه روزی اسکیت سواری کرد رو اعصاب من ولی بعدش دیگه خوب شد .قربونششششش برم مننننن با این همه دیوونه شم هر چی میخواد منو اذیت کنه خودم در بست نوکرشم هستم. قربون بوزورگ شدنش برم من

اما اندر احوالات اینترنتات باید بگم چون کار شرکت دومیه تعطیله  منم اکانت اینترنت نگرفتم مودم دایل آپم هم کار نمیکنه خلاصه که اینترنتات تعطیل منم به امر شریف گوگول داری و شوشو داری میپردازم .از اونجایی که اون شرکتی که من باهاشون کار میکردم الان با دایی جون بزرگه اینا یه شرکت شدن و کارشون هم خیلی گسترده تر شده و دیگه نمیشه از تو خونه این کارا رو کرد من دو تا راه بیشتر نداشتم یا باید میرفتم اونجا فول تایم یا پیش بابا حمید و عموجان.بعد از اونجایی که آدرس عوض شده بود و برای من بد مسیر بود و ساعت کاریم هم زیاد بود و اردوان هم فقط شیر منو میخوره اصلا نمیتونستم و در کل تعطییییل .آییییییی جیبم چقدر جای چکای سر ماه خالی خواهد بود هی روزگار.خلاصه که از یه ماه دیگه من فقط میرم خدمت بابا حمید جان که نزدیکه و میشه زیر ابی زد مدام بین خونه و شرکت در رفت و آمد بود .اردوان هم پیش مامان سیما جونش میمونه که چند ساله بچه داری نکرده میترسم آخرش بچه داری یادش بره برای همین گفتم مامان جان شما باید تواناییهاتو به روز نگه داری قربونت برم .بماند که مامانم چطوری منو نگاه میکنه حالا.زن عمو جونم که اصلا نمیتونه اردوان گوگولی داری کنه چون کماکان نیلو جیگر با اردوان میونه ی خوبی نداره اون بنده خدا هم که نمیتونه دو تا بچه رو با هم نگه داره.خلاصه که مادر جون هم گفته روزایی که مامانم کار داره یا خرید داره یا هر چی نتیجه گوگولی داری میکنه . خلاصه که همسایه ها یاری کنین دیگهههههه.

واااااایییییی انقدر خوشحالم به خاطر یه چییییزییی حیف که نیمیتونم بگم دارم ذوق مرگ میشم.چی؟اگه نمیخواستم بگم چرا نوشتم؟اینم دیگه نیمیدونم یهو دلم خواست بنویسم .

همین دیگه این بود خبری کوتاه از حالو احوال ما.همه تون شاد شاد شاد باشین تو اولین فرصت میام به همهتون سر میزنم خیلی خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده مرسی از این همه محبت و لطف.دوستتون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:32  توسط ملودی  |