تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Breastfeeding Ticker اتفاق های روزانه

اتفاق های روزانه

اول از همه و یه روز جلوتر  روز مادر به همه ی مامانای گل و ناز و مهربون و دوست داشتنی دنیا مبارک باشه و همیشه سلامت و شاد و باشن و بالا سر بچه ها شون.خیلی خیلی خیلی مبارک باشه .منم امسال برای خودم مامان شدما باورم نمیشه ولی آخه پسمل من که این حرفا حالیش نیست فقط بلده می می بخوره جیش بزنه الهی من فداش بشم.خدایا هزاران بار شکرت که لذت مادر بودنو به من نشون دادی .هر چی شکر کنم بازم کمه

روز زن هم به همهی خانومای خوب و ناز و مهربون و جینگیلی مستون مبارک باشه .با آرزوی موفقیت و سلامتی و شادی برای همه

نیم سالگی اردوان گوگول ما هم مبارک باشه .باورم نمیشه شش ماه پیش بود که نی نی گوگولی درون من شد اردوان گوگولی بیرون و چقدر دوست داشتنی و گل بود و هست.دیشب تو بغلم خوابیده بود و با خودم فکر میکردم چقدر این شش ماه زود گذشت و چقدر دلم میخواد زمان نگذره و متوقف  بشه .یادم اومد چقدر روزای اول فکر میکردم اوووه کو تا چهل روزگی و الان میبینم شش ماه مثل برق و باد گذشت و همین جور میگذره.امسال به خاطر فوت بابا بزگ گل نه به فکر تولد نیلو جیگر ناز بودیم نه شش ماهگی اردوان و نه هیچ چیز دیگه.فقط از خدا میخوام همونطور که بهمون داده همون طور هم برامون نگش داره.خدایا همه ی بچه های نازو خودت حفظ کن از هر گزندی.

ایشالا که همه ی شما دوستای خوبم هم همیشه شاد باشین.برای شادی روح بزرگ و مهربون همه ی مامانای درگذشته هم دعا میکنم و از خدا سلامتی و خوشبختی و موفقیت بچه هاشونو میخوام و آرامش روح مادرها رو

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:57  توسط ملودی  | 

سلام به همه ی دوست جونای خوبم.ببخشید به خدا که با نوشتن پست های قبل ناراحتتون کردم.نمیدونم چطوریه که همیشه سر دردو دلم اینجا زیاد باز میشه.در هر صورت جای خالی بابا بزرگ همیشه تو دل ما هست و یادش هم همیشه تو قلبمون و دعاهای همیشگیمون برای شادی روحشون.  اصلا روحیه نداشتم برای مراسم چهلم.میگن زود میگذره ولی خیلی سخت میگذره .بگذریم ..دیگه نمیخوام اینجا ناله کنم

این دفعه  میخوام از اردوان گوگوووولی بنویسم که باورم نمیشه همین جور داره بزرگ میشه و من که همش دلم میخواد زمان متوقف بشه و نگذره و هی دلم برای روزا و هفته های قبل تنگ میشه . اردوان که روز به روز شیرینتر میشه و خوردنی تر.باید اعتراف کنم که نی نی گوگولی بیرون داری یکی از بسیار زیاد مشکلترین کارای دنیاست.با توجه به این که نی نی دور و بر ما زیاد بود هی دنیا میومدن هی بزرگ میشدن میدونستم همچین آب خوردن نیست ولی خوب دیدن کی بود مانند عمل کردن.خلاصه که جریان آسفالت و اسکیت سواری روی سیستم عصبی و دندون و این چیزا.با این همه مشکلات واقعا یه خنده ش میارزه به صد....نه دیگه مثلا دو سه شب بیخوابی حالا اگه از اون خنده صدا دارای گوگولی باشه که به یه هفته بیخوابی و شبا بغل کردن راه بردن هم میارزه الهی من قربونش برم.در کل اردوان گوگولی ترین و خوب ترین و ماه ترین پسمل دنیاست

خواب شبش دوره ایه و گاه گیر داره یهو یه هفته همچین خوب میخوابه و نصف شب بیدار میشه شیرشو میخوره میخوابه که من فکر میکنم واقعا چقدر خوبه آدم دو سه تا گوگولی داشته باشه ولی امان از شبایی که اصلا دلش نمیخواد بخوابه.یعنی اون شبا دیگه هیچ راهی نیست جز بیدار موندن حرف زدن راه بردن بازی کردن بهانه هاشو به جون خریدن این جور شبا خیلی زیاد دلم میخواد نقسیم وظایف کنیم با شوشو مثلا من بخوابم شوشو اردوان داری کنه بعد من بیدار بشم شیرشو بدم بخوابم باز دوباره شوشو اردوان داری کنه ولی نمیدونم چرا این برنامه ی من هیچ وقت انجام نشده و شوشو هر دو ساعت  شیفت عوض میکنه.یعنی من تا بخوام بخوابم بفهمم خواب بودم یا بیدار نوبتم میشه.بعدشم شانس بیارم اردوان بخوابه که خودمم از خدا خواسته میخوابم ولی اگه نخوابه من همین جور چرت میزنم خمیازه میکشم تا دو ساعت بشه زود شوشو رو بیدار کنم اردوانو تحویل بدم بپرم رو تخت.عادت هم کرده یا رو پا میخوابه یا باید بغلش کنیم راه ببریم اون رویای بچه رو بذارین رو تختش بخوابه هنوز در حد یه ارزوی دست نیافتنی برای من و شوشو مونده

در مورد پمپرز عوض کردن هم که کلا نمیدوم چرا این بسته های گوگول نشان پمپرز اصلا برکت نداره تا چشم به هم میزنم تموم میشه .ماشالا اردوان بهشون خامه میزنه و وزنشونو زیاد میکنه.موقع شستن هم انقدر وول میخوره فداش بشم که نمیفهمم دارم چیکار میکنم .بیشتر وقتا هم باید لباس خودمو  بعدش یه عوضی بکنم.یه بار به شوشو گفتم این روزا خیلی در طول روز یادت میکنم همش دلم میخواد اینجا باشی در کنارم باشی .بعد چون دیدم شوشو متوجه عمق مطلب نشد بهش گفتم موقع شستشو و عوض کردن اردوان کمبودشو شدیدا حس میکنم سریع هم فرارو بر قرار ترجیح دادم تا چیزی که از دم دستش پرت میشه به من اصابت نکنه.ولی خداییش شوشو وقتایی که هست همه جوره کمک میکنه و من خیالم دیگه کاملا راحته.مرسی شوشوی گل ایشالا پسرت برات جبران کنه

حالا از غذا درست کردن بگم که روز روزش من با این مورد مشکل داشتم چه برسه به این که اردوان گوگولی هم باشه.وقتی که خوابیده انقدر کار خونه و رسیدگی به خودمو دارم که اصلا وقتی برای غذا نمیتونم بذارم وقتی هم که بیداره نمیتونم بذارمش خودم برم آشپزخونه.تازه بچه به بغل هم آشپزی کردن خیلی سخته.حالا همه چی هم اماده هست همیشه .من فقط باید یه چیزایی رو به قول شوشو مخلوط کنم بذارم سر گاز ولی همونشم انقدر برام سخته انقدر سخته که خدا میدونه.وقتایی که مهمونیم یا همسایه ها یادی از ما میکنن انقدر خوشحال میشم که نگو.ولی بلتم یه دستی اردوانو سمت چب نگه دارم یه وری وایستم با دست راست غذا ر و به هم بزنم .تازه بلتم یه دستی هر چی میخوام بذارم و بردارم تو یخچال و فریزر .تازه یه دستی هم بلد شدم میز بچینم .میوه هم میشورم چایی هم دم میکنم گردگیری هم راه افتادم فقط جارو برقی کشیدن یه دستی دیگه خیلی سخته  .یه بار امتحان کردم دیدم اصلا با گروه خونیم جور در نمیاد دارم از خستگی میمیییرم.کارایی مثل پوست کردن  و سالاد درست کردن و مثلا کتلت درست کردن و اینا که اصلا یه دستی نمیشه.ولی بلتم یه دستی جلوی آینه جینگیلی مستون کنم اینو یاد گرفتم اساسی.حالا چه ربطی به آشپزی داشت دیگه نمیدونم .خلاصه که همچنان مطبخ سوت و کوری داریم مگه این که شوشو خونه باشه

بیرون رفتن هم وقتی جالبه که با شوشو سه تایی بریم ولی وقتی من و اردوان دوتایی باشیم وقتی جالبه  که هوا خوب باشه اردوان تو کالسکه ساکت باشه جیش نکرده باشه می می خورده باشه هیچ جاش درد نکنه بهانه نگیره بعد ببرمش یه دور بزنم بیام .ولی امان از روزی که لج کنه و گریه کنه و من بدبخت مجبور بشم با یه دست اردوان بغل کنم با یه دست کالسکه خالی هل بدم یه یادی از زمین و زمان بکنم تو دلم برگردم.ولی با ماشین که برم اردوان جیک نمیزنه همچین دوست داره ماشین سواری که نگو ساکت رو صندلیش میشینه همچین گوگولی میشه که من همش دلم میخواد به جای روبرو هی از تو اینه نگاش کنم .اما وقتی گرسنه باشه یا یه خامه ای چیزی به پمپرزش زده باشه یا دیگه حجم مایع جمع شده تو پمپرز بالا رفته باشه انقدر جیغ میزنه انقدر گریه میکنه که من چند بار مجبور شدم بزنم کنار بغلش کنم عوضش کنم یا حتی می می بدم بخوره ساکت بشه یه بار هم هر کاری کردم ساکت نمیشد تا میذاشتم تو صندلی گریه میکرد اشکی هم میریخت که دلم کباب میشد تنها هم بودم نمیتونستم بغل خودم بشونم تا حالا هم همچین بی احتیاطی نکردم حتی وقتی شوشو هم هست عادتش میدم رو صندلی خودش بشینه با این که خیلی هلاک بغل کردنش و اون حالت مست و ساکت تو ماشینشم ولی خودمو کنترل میکنم تا عادت بد نکنه.خلاصه اون روز کنار اتوبان وایستاده بودم بچه به بغل یه دستم هم به موبایل هی به جون شوشو غر زدم تخلیه ی کامل انرژی کردم بازم دیدم اینجوری نمیشه نشوندمش تو صندلی هی گریه کرد هی من گریه میکردم قربون صدقه ش میرفتم فایده نداشت داشت هلاک میشد .چند بار براش بوق زدم یهو ساکت شد منم خوشم اومد دوباره بوق زدم .حالا راننده های دور بر چی تو دلشون به من گفتن بماند ولی این خاصیت بوق هم بعد از چند تا بوق جانانه خاصیتشو از دست داد و من مردم و زنده شدم و گریه کردم و دلم کباب شد تا رسیدم خونه.

تو مهمونی ها هم از اونجایی که دیگه همیشه قبیله ی ما در حال رفت و آمدن و آدمخور دور وبر خودش زیاد میبینه تو جمع اذیت نمیکنه بغل همه هم میره به همه هم میخنده و کلی شاد و شنگول و خوشحاله مگه این که کلا بیخواب و بد اخلاق باشه که تو این حالت دیگه فرقی نداره کجا باشه کولی بازی رو شاخشه.همچین قیافه ی طلبکاری هم میگره که نگو.کلا خیلی طلبکار و قلدره .روم به دیوار اصلااااا به باباش نرفته نهههههههه.

الانا دیگه عاشق حمومه و یه شب در میون حموم میبریمش  و کلی کیف میکنه و میخنده بهترین وقت برای همه جوره باری کردن باهاشه .بعدشم انقدر خوب میخوره و میخوابه که نگو

آها خوردنشو بگم که همچنان بنا بر دستورات پزشکی نه شیر خشک نه شیشه می می مامان همیشه تا شش ماهگی .ولی  همچین غذا خوردن ما رو نگاه میکنه که دلم کباب میشه تا اونجایی که بتونیم جلوش هیچی نمیخوریم.گاهی اوقات هم طاقت نمیارم یه ذره با انگشت میذارم دهنش که همیشه هم شوشو بفهمه غر میزنه میگه نکن ولی آخه نمیشه یه نگاهی میکنه آدم دلش کباب میشه الهی من قربون اون چشمات برم که خوراکی میخواد.البته حریره بادومو شروع کردیم اونم با اصرار زیاد همه شوشو راضی شد یه روز در میون یه بار  همچین هم با اشتها میخوره دلم حال میاد هزار ماشالا به اون شکم کوچولوت تپلوی شکموی من. میمیرم برای اون دهن کوچولوت که مثل جوجه باز میکنی.موقع می می خوردن هم با هیچکی شوخی نداره هر چی باهاش حرف بزنم یا شوشو نازش کنه باهاش حرف بزنه به هیچ جاش حساب نمیکنه محل نمیذاره فقط تو فکر اینه  که بخوره هنوزم همچین با حرص و اشتها میخوره انگار میخوان ازش بگیرن حتی وقتی تو گلوش میپره  طاقت نداره بلندش کنم میزنه زیر گریه .یه بار داشت همچین جور قلب قلب می می میخورد شوشو دیگه هلاک خوردنش بود طاقت نیاورد لپشو یه بووووس گنده کرد.بوس کردن همانا دهن اردوان پر شیر بود شیر از گوشه ی دهنش ریخت بیرون صورت و گردنش شیری شد همچین لب ورچید بغض کرد بقیه ی شیر هم از دهنش ریخت بیرون یه گریه ای شروع کرد که نگو.قهر هم کرده بود دیگه نمیخورد طلبکار.دیگه شوشو انقدر ناراحت شد شدیدا دچار عذاب وجدان شده بود کلی ناز آقا رو کشیدیم تا ساکت شد با چشم اشکبار دوباره شروع به خوردن کرد.برای همین همیشه وقتی شوشو هست آروم دست و پاشو یا سرشو ناز میکنه قربون صدقه ش میره اردوان هم می می میخوره و لابد مثل خر کیف میکنه .واااای عاشق وقتایی هستم که موقع می می خوردن چرت میزنه و تا میخوام بلندش کنم فوری چشماشو باز میکنه و دوباره شروع به خوردن میکنه و دوباره چرت میزنه .دیوونه ی این لحظه هاشم.پستونک هم هر از گاهی از روی سیری و بی حوصلگی میخوره نه این که بشه برای ساکت کردن ازش استفاده کرد تازگی یاد گرفته دستاشو همچین میخوره ملچ مولوچ میکنه که انگار چه مزه ای داره چنان دستشو مشت میکنه لیس میزنه آب از لب و لوچه ش آوویزون میشه که نگو.کلا علاقه ی عجیبی به لیس زدن داره مخصوصا دست .از ترس وسواس گرفتم مرتب دستامو میشورم چون اردوان در هر فرصت ممکن  در حال لیس زدنه منم در حال کیف کردن و چلوندنش.یه حالتی از دست خوریش وقتاییه که شوشو میخواد نی وی ببینه اردوانو میشونه بغل خودش دستشو میگیره اردوان هم فوری انگشت شوشو رو با دست کوچولوش میگیره انگار که داره بلال گاز میزنه به همون حالت افقی لیس میزنه.یه وقتایی که شوشو دستشو بکشه یا بلند بشه بشوره دستاشو آقا همچین بهش بر میخوره که نگو برای همین به نفع شوشو هه که همیشه قبل از تی وی دیدن و اردوان دار ی دستاشو بشوره تا مزاحم اوقات فراغت اردوان نشه.عجیبه زیاد به تی وی علاقه نشون نمیده و از اون بچه ها نیست که توجهش جلب بشه نمیدونم چرا.

اردوان گوگول الانا میشینه ولی خوب خیلی محکم نیست و یهو دیدی سقوط ازاد کرد برای همینم دوربرش همیشه بالش بارونه که اگه سقوط کرد هیچیش نشه . کاملا من و شوشو رو میشناسه و به حرفامون عکس العمل نشون میده .حتی به شعر خوندن دست زدن یا این که از پشت سر صداش کنیم عکس العمل نشون میده.هر چی اسباب بازی بهش بدم طبق معمول تو دهنشه حتی اگه از این خرسی مودارا باشه که از ترس دستش نمیدم.کلا هر چی دستش باشه یه ثانیه دیگه تو دهنشه حتی اگه موس کامی جون باشه.به ضربه زدن روی همه چی با دست خیلی علاقه داره حتی رو کف دست .یهو یه مدت طولانی کف دو تا دستای کومچولوی تپلشو میزنه به کف دست آدم.یه صداهایی هم از خودش در میاره که دیوونه صداهاشم.با این که اکثرا قبیله ی ما عینکی هستن ولی انگار این وسیله ی حیاتی براش جالبه  روبروی صورت باشه روی عینک ضربه میزنه چندین بار هم عینکای منو شوشو توسط اردوان حسابی لیس زده شده تف مالی شده .یه بار اصلا دلم نمیومد از خودم دورش کنم همچین صورتشو چسبونده بود با زبونش شیشیه ی عینک منو لیس میزد که انگار آبنباته .اینم بگم وقتی داره یه چیزی لیس میزنه ازش دور کنیم یا بگیریم انقدر بچه ی خوبیه انقدر بچه ی خوبیه میگه مرسی که نذاشتین لیس بزنم آلودگی و میکروب وارد دهنم بشه .بلهههههه.اصلا یه موقع فکر نکنین فوری بغض میکنه گریه میکنه ها نه بابا اردوان ما اصلاااااا ابداااااا از این عادتا نداره (دماغ دراز ).میونه ش با شوشو از همه بهتره و من همیشه در حال ترکیدن از حسودی هستم همچین دست و با میزنه نفس نفس میزنه بره بغل شوشو که نگو .کلا یه جور دیگه دوستش داره منم البته خیلی از این موضوع خوشحالم اینو از قیافه م وقتی سرشو زیر گردن شوشو قایم میکنه نمیخواد ازش جدا بشه بیاد بغل من میشه فهمید کلی قیافه م از حسوودی از این رو به اون رو میشه .یا وقتایی که شوشو دراز میکشه اردوانو میذاره رو سینه ش میخوابونه.اونوقته که همچین ساکت و آروم و مست میشه که نگو .یعنی من الان باید داد بزنم اعتراض کنم بگم یعنی چی که فقط موقع می می خودن عاشق منه مگه من دستگاه تولید شیر هستم هااااااااااااا.شوشو هم خیلی قشنگ باهاش ارتباط عاطفی برقرار میکنه و اصلا مثل من حرکات هیجانی و صداهای عجیب غریب ذوقانه از خودش ایجاد نمیکنه  شایدم برای همینه که اردوان بغلش یه آرامش خاص داره.خلاصه که درجه ی دوست داشتنش اول شوشو بعد من بعد عموجان بقیه رو دیگه مساویی دوست داره فعلا .اینو من طی تحقیقات فراوان بر روی عکس العملش فهمیدم.یعنی داشته باشین که این بچه پررو همه ی روز با من خوبه بعد تا شوشو رو میبینه شوشو رو نگاه میکنه دست و پا میزنه بره.اگه بدجنسی کنم ندمش بغل شوشو همچین با چشم دنبال میکنه باباشو هی پاهاشو به هم میماله تقلا میکنه که من با همه ی حسادتم روم کم میشه دلم میسوزه زود میدمش بغل شوشو تا کیف کنه .شوشو هم فکر کنم دو تا بال داره در حال پرواز کردنه.ولی دور از شوخی درسته گاهی اوقات یه خورده حسودیم میشه ولی از این رابطه دوست داشتنی و عاشقونه ی این پدر و پسر کیف میکنم و هزاران بار خدا رو شکر میکنم و منم دو تا بال دارم تو آسمونا پرواز میکنم.بغل بقیه هم باشه من و شوشو رو با چشم دنبال میکنه حواسش به ما هست ولی اگه مثلا بغل کس دیگه باشه من و شوشو روبروش باشیم فقط شوشو رو نگاه میکنه .خیلی هم طولانی بشه اقامتش تو بغل دیگران حوصله هم نداشته باشه ما هم هی جلوش رژه بریم محلش نذاریم شروع به غر زدن میکنه اهه اهه میکنه بعد اگه محل نذارن اهه اهه ش بیشتر میشه تا مرحله گریه هم میره بعد تا میاد بغل من یا شوشو ساکت میشه اینجاست که دیگه شیرم صد در صد حلالش.میونه ش با نیلو هم همچین خوب شده .یعنی این نیلو هه قربونش برم که میونه ش با اردوان خوب شده دیگه دوسش داره ولی این تا وقتیه که اردوان روشو زیاد نکنه بغل عمو جان نباشه که دیگه برای نیلو جیگرحکم ج رای م ن ام وس ی داره.

به محکم بغل شدن و بالا بایین انداخته شدن و چلونده شدن هم  عادت داره .هشتاد درصد ساکته بیست درصد هم مال وقتیه که رو مود خوش اخلاقی نباشه.چون هیچکی تو قبیله نیست که اینکارو نکنه همه از خاله ها و دایی و عمو و عمه متخصص اردوان خوری هستن بیشتر از همه هم خود من که یهو جو گیر میشم فکر میکنم عروسکه .خاله مارال هم که قبلنا یه احترامی میذاشت هر وقت میومد خودش میومد بالا اردوان خوری میکرد الان دیگه دستو ر میدن ملودی اردوانو بیار پایین .حالا من اگه بگم باشه یه ده دقیقه دیگه شروع میکنه داد و بیداد که همین الان من طاقت ندارم زود باش دلم تنگ شده.حالا بیست و چهار ساعت هم از اخرین دیدار  نگذشته باشه من باید درک کنم دلش تنگ شده و آب دستمه بذارم زمین اردوانو ببرم خدمت خاله مارال بخورتش که یهو چشم نقطه گوگولیش چپ نشه جوووونم الهی قربون نقطه ش بره خاله.اونم تا حسابی نچلولنتش و صورت خودش از هیجان و صورت اردوان از چلوندن قرمز نشه ول کن نیست الهی من قربون جفتشون برم.

دیگه دیگه .....اگه بخوام هی بنویسم که خیلی طولانی میشه همش میشه خاطرات اردوان گوگول  داری.کلی دیگه باعث سرگرمی همه مون شده مخصوصا من و شوشو که دیگه همه چیزمونه و هنوز هیچی نشده چشم و چراغمون شده.

از دکترشم اصلا خوشش نمیاد و همیشه با وزن گیری و قد گیری و دور سر گیری و معاینه مشکل داشته و داره بچه م.یه کولی بازی اساسی در میاره تو مطب.سر واکسناشم آروم بود تا سوزن رفت تو  همچین با سوز گریه کرد هر دفعه که اشکم در اومد .بعدشم تب میکرد اتقدر بیحال بود و ناله میکرد که من طاقت نداشتم همین جور اشک میریختم.تازه یه موقع فکر نکنین اردوان ما قطره فلج اطفال دوست نداره ها .اصلا صورتش از این که برای یه لحظه ی کوتاه لپاش گرفته بشه قطره تو دهنش ریخته بشه قرمز نمیشه زور هم نمیزنه گریه هم نمیکنه زبونشم اصلا بیرون نمیاره .جالبه شوشو بخواد صدای قلبشو گوش بده ساکته ولی امان از اون روی که دکترش بنده خدا بخواد اینکارو بکنه هی گریه میکنه.خلاصه در کل میونه ش با مراکز درمانی و کارکنانش اصلاااااا خوب نیست.

به اسباب بازیها هم نمیشه گفت همیشه توجه داره نمیشه گفت هم که بیتوجهه.گاهی اوقات میشه یه عروسک الکی رو جلوش بگیرم صدا در بیارم باهاش بازیش بدم یه عالمه توجه میکنه یه موقع هم نه در کل تا حالا به اسباب بازیهای صدا دار توجه نکرده فقط وقتی مانی با تفنگای پر سر و صدا جلوش حرکات نمایشی انجام میده همچین با دقت نگاه میکنه که نگو ولی اگه من همون تفنگه رو دستم بگیرم صداشو در بیارم اون توجهو نمیکنه.توپ کوجولو هم دستش بدم لیس میزنه هیچ کاری باهاش نمیکنه یه بار پاشو گرفتم توپو هم گرفتم جلوی پاش با پای خودش توپه رو شوت کردم کلی خندید ولی چند بار دیگه اینکارو کردم توجه نکرد.نمیدونم چطوری باید یه راهی پیدا کنم تا یه چیزی که همیشه علاقه داره رو پیدا کنم همین جور در حال امتحان کردن هستم.

مامانم خوب قلقشو داره و همیشه پیش مامانم میمونه بهانه نمیگیره حتی اگه مانی و مانلی هم نباشن.منم کارمو شروع کردم و اینجوریه که صبح شیر خورده و تر تمیز تحویل مامانم میدم با شیر اضافی بعد هی مجبورم برم شیر بدم و برگردم.البته چون نزدیکه میتونم برم و بیام ولی واقعا دارم از پا در میام خیلی اینجوری سخته عذای کمکی که شروع بشه یه خورده راحت میشم .بابا حمید و عمو جان هم طبق معمول خیلی هوامو دارن قربونشون برم.بابا حمید دیگه اصلا به دیر اومدن و زود رفتن و هی میرم و میام من کاری نداره.دیگه ببینین چی شده که بابا حمید چند بار گفت میخوای بری زودتر برو اردوان گناه داره.عمو جان هم که امکان نداره روزی باشه از راه میرسه اول نیاد سراغ اردوان.مگه این که ما خونه نباشیم وگرنه خونه ی هر کی تو ساختمون باشیم ما رو رد یابی میکنه. دیگه احسان کم کم داره صداش در میاد میگه از وقتی نیلو و اردوان اومدن ناز من خریدار نداره .وقتی بابا بزرگ فوت کرده بود موقع خاکسپاری زن دایی جون کوچیکه اردوانو نگه داشت.وقتی برگشتم دیدم اردوان و زن دایی جون هر دو تا داغون شده هستن.بس که اردوان گریه کرده بود زن دایی جون هم مرتب راه برده بود و فایده نداشته.منم که خودم حال خوشی نداشتم فقط تونستم بغلش کنم شیر بدم بازم هی ناله میکرد و گریه میکرد.انگار فهمیده بود همه ناراحتن روش اثر گذاشته بود.تو مراسم هم یا پیش خاله جون بود یا زن دایی کوچیکه دو سه بار هم شقایق اومد خونه ی خودمون اردوانو نگه داشت من هی میرفتم پایین میرفتم بالا بهش شیر میدادم همش هم بهانه میگرفت بد خلق بود و خوب نمیخوابید.خلاصه که الهی قربونش برم خیلی اذیت شد اون مدت. الانم که من روزا نیستم تا ساعت چهار .درسته میام و میرم و لی بچه میفهمه که من مدام نیستم برای همین هم بغلی بود بدتر هم شده مدام بغل منه یا شوشو.با مامانم هست تو آغوش ادا در نماره مامانم هم به کاراش میرسه ولی با من هست اصلا تو آغوش نمیمونه.دلم نمیاد باهاش مباره کنم این عادت بغلی بودنشو بگیرم .دلم میخواد هر چی دوست داره برای من و باباش ناز کنه.حالا ایشالا که بزرگتر بشه بهتر بشه خودش بتونه چهار دست و پا بره تو روروئک بره سرش گرم بشه انقدر به فکر بغل نباشه.

یه موقع هایی که خیلی دیگه سرحال باشه باهاش خرف بزنیم برامون او او میکنه یا صداهای عجیب عریب از خودش تولید میکنه بخواد ذوق کنه یه صدای گگگگگگگ از خودش در میاره با تمام وجود.انقدر بامزه میگه که نگو.بیشتر با شوشو  که میذارتش رو زانوش دو تا دستاشو میگیره هی باهاش حرف میزنه اردوان هم از خودش صدا در میاره و او او میکنه .البته اگه من بذارم به قول شوشو بچه دو کلام حرف بزنه زود هیجان بهم دست میده هی بوسش میکنم میچلونمش قربونش میرم که اصلا یادش میره داشت چیکار میکرد ولی وقتی برای خودم اینکارو میکنه دیگه کاری ندارم میذارم ارتباط صوتیشو برقرار کنه.اصلا بدجنس نیستم نهههههه.وقتایی که بابا حمید باشه نمیذاره هیچکی مثل عروسک بگیره بچلونتش و بیشتر مواقع از دست ادمخورا نجاتش میده میگیره بعل خودش اونم همچین موش میشه ساکت بغل بابا حمید به ابراز علاقه از راه دور توجه میکنه که نگو.هنوزم به اون مدل رو دست خوابوندن آقا سعید و پشتشو ماساژ دادن عکس العمل نشون میده و ساکت ولو میشه آقا سعید هم خسته نمیشه یه ساعت هم اردوان رو دستش باشه همین جور بیحرکت و آروم نگهش میداره و اصلا یهو جو گیر نمیشه بچلونتش برای همین بعل آقا سعید هم یه آرامش خاصی داره.من اگه بخوام اینکارو بکنم زود خسته میشم از کت و کول میفتم هی باید تغییر بدم زاویه ی دستمو ولی شوشو و آقا سعید نه. انگار این  اردوان یه قسمت از دست خودشونه و وزنی نداره.تا حالا چند بار هم رفته خونه ی خاله ما هم رفتیم بیرون.البته زود اومدیما .من و شوشو اصولا با کسانی که از تنهایی بیرون رفتن ما حمایت میکنن و اردوانو نگه میدارن روابط دو جانبه ی خوبی داریم یعنی زود برمیگردیم تا پشیمون نشن حالا  شاید اردوان به سوپ خوری و فرنی خوری و سرلاک خوری افتاد بیشتر بمونیم ولی فعلا که می می میخوره نمیشه.

میخواستم از مارال و نی نی عشق منش هم بنویسم که دیگه خیلی طولانی میشه حالا بعدا مینویسم .فقط همینو بگم که از وقتی قنبلی شده و دیگه معلومه داره نی نی میشه بیشتر عاشقش شدم و دیوونه وار انتظارشو میکشم .هر دفعه کلی این جوجه درونو بوس میکنم و قربونش میرم و باهاش حرف میزنم تا دنیا بیاد بگیرم بخورمش.

این دفعه دیگه خیلی نوشتم ببخشید.برای همه تون آرزوی یه دنیا شادی و سلامتی میکنم و دوستتون دارم حتما میام به وبلاگاتون سر میزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط ملودی  | 

سلام به همه ی شما دوستای خوب و مهربون که همیشه در غم وشادی کنارم بودین.خیلی خیلی از تک تکتون تشکر میکنم به خاطر همه ی کامنتها و تسلیتها و پیغامای خصوصی و ایمیلای محبت آمیزتون.امیدوارم خدا همه ی رفتگان شما رو هم بیامرزه و روح درگذشتگانتون شاد و قرین رحمت الهی باشه و عزیزانتونو همیشه براتون سالم و سرحال و خوشبخت در کنارتون نگه داره.

آقا علیرضا فکر نمیکردم هنوزم وبلاگ منو میخونین.فوت پدر بزگ عزیزتونو که تقریبا همزمان با فوت پدر بزرگ گل ما بود از صمیم قلب بهتون تسلیت میگم و کاملا درک میکنم تو چه شرایطی هستین.امیدوارم روحشون شاد باشه و غم آخرتون باشه .نانازی جان فوت پدر بزگ شما رو هم تسلیت میگم و امیدوارم روح ایشون هم شاد باشه و غم آخرتون باشه.کاری جز دعا خوندن و فاتحه خوندن و دعا برای شادی روح این دو عزیز درگذشته ازم بر نمیاد.امیدوارم روحشون در آرامش باشه و صبر و سلامتی  برای بازماندگانشون آرزو میکنم.

خیلی ممنون از همه ی دوستای گلم که نگرانمون بودین.هنوزم تحمل و باورش سخته و انگار این زخم هر چی کهنه تر میشه بیشتر عمق خودشو نشون میده .همه خوبیم.کار دوباره شروع شده زندگی بازم جریان داره. تنها چیزی که مونده یه خاطره ی تلخه.یه روز منو مارال و ارزو و مامانم و زن عمو جون  پیش عزیز جون بودیم .الهی من قربونش برم به ما گفت یادتون نره شماها جوونین زنده این باید زندگیتونو بکنین بابا بزرگتون هیچ وقت راضی به ناراحتی و گریه شما نبود .به زندگی و بچه هاتون برسین اگه بابا بزگتونو دوست دارین درست زندگی کنین و براش دعا کنین بیشتر منظورشم به مارال بود که تو این شرایط  فقط نباید به خودش فکر کنه.اگه مجبور نبودم بغضمو نگه دارم همون موقع که این حرفا رو میزد میزدم زیر گریه و خیلی چیزا داشتم که بگم ولی هیچی نگفتم.دلم میخواست بگم بله همه چی میگذره بازم یه عالمه شادی میاد  ولی خدا بد تلنگری بهمون زد.الهی من قربون دل عزیز جون برم که میدونم چی داره میکشه و داغدار واقعی اونه ولی انقدر صبوره انقدر مهربونه که نمیذاره دیگران به خاطرش غصه بخورن .دیگه فهمیدیم جز دعا کردن و قدر اونایی که هستنو بیشتر دونستن هیچ کاری نمیشه کرد .

میدونم خیلی وقته به خاطر دلیلای مختلف به وبلاگای قشنگتون سر نزدم و بیمعرفت شدم.خیلی ببخشید.تک و توک خواننده وبلاگاتون بودم و از اوضاع احوال خبر دارم ولی الان دارم یکی یکی میام تا هم تشکری کرده باشم و هم بگم که خیلی دوستتون دارم و برام عزیزین.فقط اگه این کار  طول کشید و من هر وقت فرصت کردم چند تا وبلاگو سر زدم یه موقع فکر نکنین که نمیام.بازم ممنونم از همه تون و برای همه تون آرزوی بهترین روزا رو دارم.این بار که اومدم از همه چی و از جریانای روزمره براتون مینویسم.اردوان گوگولی ناز ما هم خوبه .فرشته کوچولوی خوشبو و مهربون و دوست داشتنیمون که همه چیزمون شده .انقدر زود بزرگ میشه و انقدر زود کاراش تغییر میکنه که واقعا عجیبه برام.انقدر که دلم میخواد روزا دیرتر بگذرن و دلم برای حتی یه هفته پیشش تنگ میشه .مارال هم خوبه و خدا رو شکر همه چیز نرماله اولین سونو گرافی رو هم کرد.جونم قربون نی نی تو دلش برم من که یه جور عجیبی از همین الان  عاشقش شدم.همه تون شاد و سالم و موفق باشین.دوستتون دارم و بازم ممنونم به خاطر همه چی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:58  توسط ملودی  | 

نمیدونم باید چی بنویسم و از کجا شروع کنم.نمیدوم الان که شروع به نوشتن کردم چی باید بگم.یادمه یه بار تو وبلاگ قبلیم یه کامنت داشتم که نوشته بود یک روز رسد غمی به اندازه ی دشت یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت افسانه ی زندگی همین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت.حالا هم یه غم به اندازه ی دشت اومده یا اندازه ی دشت و کوه با هم نمیدونم ولی یه غم خیلی خیلی بزرگ.الان نه روزه که بابا بزگ مهربونو گلمون دیگه بین ما نیست.از روز سیزده اردیبهشت همه مون توی شوکیم هنوزم باورمون نمیشه.هنوزم نمیتونم باور کنم اون جمعه ی لعنتی که عزیز جون زنگ زد  که علی با عجله دووید رفت که من تا اردوانو بغل کنم  و برم  دیر تر رسیدم که بابا بزرگ انقدر برای رفتن عجله داشت.آخ نمیدونین چقدر دلم شکست نمیدونین چقدر سخته که بابا بزرگی رو که انقدر عاشقشی از دست بدی خیلی سخته خیلی.خیلی سخته که ببینی انقدر دیر رسیدی .اصلا باورم نمیشه بدون هیچ مریضی خطرناکی بدون هیچ ناراحتی بدون هیچ بی احتیاطی یهو این اتفاق بیفته .حتی بابا بزرگ صبح بیدار شده بود صبحانه خورده بود یه ساعت بعدش رفته بود دراز بکشه .نمیدونم آخرین خواب عمرش بود نمیدونم تو خواب بود و رفت یا بیدار بود نمیدونم فهمید با نه.عزیز جون هم مشغول کارای ناهار و خونه که وقتی میبینه خیلی خوابش طولانی شده میره صداش کنه که میبینه جواب نمیده و بیدار نمیشه . نمیتونستم باور کنم انگار واقعا خواب بود  اصلا نمیتونستم باور کنم .اصلا نمیدونم چطوری بگم فقط میتونم بگم دردناکترین لحظه ی عمرم بود .الانم همین جور الانم انگاز هر چی میگذره همه مون بیشتر دلتنگ میشیم انگار تازه داریم میفهمیم چه بلایی به سرمون اومده انگار همه مون یه جورایی بدون پشت و پناه شدیم.انگار تو این جور مواقع خاطره ها پر رنگتر میشن انگار همه ی صحنه های با هم بودن میاد جلوی چشمای آدم  وانگار آدم روز به روز داغدار تر میشه انگار تحملش و باور کردنش سخت تر میشه.کاشکی الانم همون روز بود.کاشکی الانم بابا بزرگ رو تخت دراز کشیده بود.کاشکی دستاشو میتونستم بگیرم کاشکی بازم میتونستم بغلش کنم گریه کنم .اشکال نداشت اگه دیگه نفس نمیکشید اگه دیگه حرف نمیزد اگه دیگه حس نمیکرد  اقلا بود اقلا من میتونستم حسش کنم اقلا من میتونستم صورت ماهشو ببینم.چقدر زود رفتی بابا بزرگ مهربون و گل چقدر عجله داشتی چقدر آروم و بی صدا رفتی .همه چی جلو چشممه از بچگی از بزرگسالی همیشه کنارمون بودی همیشه حامی بودی همیشه مهربون بودی روزایی که تو خونه تون بودیم روزی که برای من و علی حرف زدی وقتی گفتی ملودی تا من هستم هیچکی نمیتونه هیچی رو به تو تحمیل کنه  روز عقدمون روز عروسیمون روزی که اردوانو برای اولین بار بغل کردی گفتی نتیجه خیلی شیرینه مخصوصا وقتی دو طرفه باشه .حتی دندون در اوردنشو نمیبینی چهار دست و پا رفتن و راه رفتنشو نمیبینی تولدشو نمیبینی.آخ آخ بابا بزرگ نمیدونی با رفتنت با ما چیکار کردی.نمیدونی چقدر بزرگتر بودی چقدر دوست داشتنی بودی چقدر ماه بودی چقدر برکت بودی چقدر نگاهت مهربون بود وقتی به مامانم یا زن عمو جون میگفتی دخترم چقدر دوست داشتن چقدر دوسشون داشتی چقدر طرفدارشون بودی.همه ی اینا رو ازمون گرفتی .اقلا بچه ی مارالو ندیدی  اقلا برزگ شدن و جوون شدن مانلی و مانی رو ندیدی اقلا عروسی احسان و اریا و آرینو ندیدی.آخ دلم کباب میشه وقتی یادم میاد به آریا گفتی بالاخره عمر ما به دامادی تو وصال میده؟الهی من قربون تن بیجونت برم بابا بزرگ گلم آخه من چی بگم .چقدر سبک و راحت رفتی چقدر راحت آریا و علی بلندت کردن برای همیشه گذاشتنت تو ی خاک چقدر آخرین بار که روتو باز کردن رنگ پریده بودی چقدر مهربون بودی چقدر دلم میخواست اون کفن لعنتی رو نبندن اون قبروپر خاک نکنن چقدر دلم میخواست همه ی اینا خواب بود با یه کابوس بلند میشدم و میومدم خونه تون میدیدم هنوز هستی.الان خبر داری ما چی میکشیم اصلا ما رو میبینی ؟دیدی عمه جون چقدر شوکه شده بود که تو مراسم یه قطره اشک هم نریخت یه کلمه حرف هم نزد فهمیدی دو روز تو بیمارستان بستری شد میدونی فشار خون بابا حمید اصلا متعادل نمیشه میدونی عمو  جان تا قرص نخوره نمیخوابه میبینی چقدر داغون شده  میبینی عزیز جون چقدر تنهاست میبینی چی میکشه میبینی نمیذاره ما  پیشش بمونیم و میخواد به زور تنها باشه .فهمیدی بعد ار خاکسپاری  علی ما رو رسوند خونه و دوباره اومد پیشت و نصف شب داعون شده برگشت.چی بهت گفت ؟صداشو شنیدی گریه هاشو دیدی .خبر داری مارال یواشکی عکستو بغل میکنه گوشه کنار دور از چشم همه گریه میکنه که بهش نگن غصه نخور برای بچه خوب نیست خبر داری حسرت دیدنت برای آخرین بار تو دلش مونده چون  همه گفتن براش خوب نیست روز خاکسپاری باشه.یادته روز عروسی بهش گفتی عروس کوچولو ؟یادته چقدر از خبر بارداریش خوشحال شدی  .میبینی آرزو داره داغون میشه شنیدی گفت دلم میخواد برم سر خاک بابا بزرگ تنها باشم فقط داد بزنم و گریه کنم.بالاخره اومد یا نه حتی یادم رفت بگم به منم بگو یه جوری باهات بیام .کی دیگه دست نیلو رو بگیره تو حیاط راه ببره براش گل بچینه سرگرمش کنه .آخ همین آخریها بود زنگ زدی گفتی هوا خوبه  اردوانو بیار  تو حیاط تو کالسکه راهش ببرم  . داغش به دلم موند اردوان خواب بود بعدشم دیگه نیاوردم .دیگه نمیشه که زنگ بزنی بگی اردوانو بیار کاش بغلش کرده بودم آورده بودم .کی دل داره وسایلتو جمع کنه ؟کی دل داره به گلایی که کاشتی نگاه کنه کی دل داره به گلدونات برسه کی دل داره جای خالیتو ببینه ای خدا چیکار کردی با ما .ای خدا چرا همچین نعمتی رو از ما گرفتی چرا.مگه ما قدرشو نمیدونستیم مگه ما ناشکری کرده بودیم مگه ما از بودنش لذت نمیبردیم مگه ما هزار بار به خاطر این نعمت شکرت نمیکردیم ؟آخ خدا داع به دلمون زدی.چقدر دلم تنگه .نمیدونم چرا اومدم اینجا بنویسم نمیدونم چرا راحت میتونم گریه کنم و بنویسم نمیدونم چرا دلم یه جار و میخواست که فقط خودم باشم که دیگه مجبور نباشم بشینم و به صدای تسلیتا گوش کنم و آروم گریه کنم .که بتونم حرف بزنم دردو دل کنم بتونم بلند بلند ناله کنم و بنویسم.بابا بزرگ اصلا میدونی من ایجا مینویسم اصلا خبر از دنیای ما داری یا نه اصلا مارو میبینی یا نه.آخ چقدر سخته دوری اونم اینجوری .چقدر نگاه کردن به عکست سخته چقدر گوشه گوشه ی این ساختمون جای خالیت حس میشه.میدونی چقدر فکرکردن به این که اگه خدای نکرده یه بار دیگه  تو فامیل این اتفاق بیفته چقدر آدمو داغون میکنه ؟ اقلا یه بار به خوابم هم نمیای اقلا یه بار نمیشه باز ببینم باهام حرف میزنی بتونم بغلت کنم بتونم ببوسم حتی اگه تو خواب باشه .اصلا تو خواب هیچکی نیومدی ؟آخه چرا .چقدر تحمل کنیم چقدر بگیم مرگ حقه چقدر گریه کنم و آرزو کنم کاش یه بار دیگه بودی .درسته شاید زمان همه چی رو حل کنه ولی وقتی داغ به دل آدم میمونده دیگه مونده.هر چی هم زخمش خوب بشه بازم اثرش تا آخر عمر هست.فقط یه چیزی هست که خوب شد متوجه نشدی و ندیدی و ورفتی نمیدونم الان میدونی یا نه.اگه راست بگن که مرده به همه چی آگاهه الان دیگه میدونی .میدونم اگه بودی دعا میکردی  الانم اگه آگاه باشی دعا میکنی .خدایا چی بگم باز شکرت بازم شکرت ولی دیگه اینجوری نعمتاتو از ما نگیر .خدایا ما رو اینجوری امتحان نکن خواهش میکنم .خدایا روحشو شاد کن خدایا من یکی دیگه طاقت ندارم  قدرت خودتو اینجوری به ما نشون نده .

آخ چقدر دلم میخواست یه چیزی بنویسم چقدر دلم میخواست یه چیزی بگم چقدر دلم میخواد یه جوری آروم بشم و نمیشه.خدایا خودت زندگی میدی و خودت میگیری فقط میتونم دعا کنم فقط میتونم شکر کنم فقط میتونم التماس کنم که دیگه بلا به سرمون نیاری .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط ملودی  | 

سلاااام و هزاران ار مرسی از این همه لطف و محبت همه تون دوست جونام واقعا نمیدونم چی بگم.امروز سالگرد عروسیمونه نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم چقدر زود گذشت و در کل چقدر خوب گذشت فقط میتونم به خاطر همه چی بگم خدایا هزاران هزار بار شکرت.فقط میتونم بگم که خیلی خوشحالم خیلیییی ذوق مرگمممم .پارسال فکرشو هم نمیکردم که امسال سه نفری باشیم وااای خیلی مزه داره هر چند که من خیلی بسیار زیاد بدجنسی رو پیشه کردم دلم خیلی بسیار زیاد میخواست که دو تایی با شوشو تنها باشیم .آخه سالگرد ازدواج ما دوتاست دیگه مگه نه؟؟؟اردوان که نبود روز عروسی تا بیاد سالگرد بگیرهتازه مامان جان باید از همین الان تمرین اردوان گوگولی داری کنه دیگه .خلاصه که از همیاری شما در امر وجدان درد نگرفتن ممنونم.الانم اردوان گوگولی رو سیر کرده و حموم کرده با شیر اضافی تحویل دادم جینگیلی مستون کردم اومدم  یه سری به کافی نت دایی جون کوچیکه بزنم تا کامی جونش دلش برای من تنگ نشه چشم الان بلند میشم میرم دنبال شوشو صبر کن شونصد تا خط دیگه بنویسم هنوز دیر نشده.

اینم کادوی امسال من به شوشو.یه شعر که با همه ی احساساتم گفتم کادوی معنوی هم خوبه دیگه نه؟از همکاری شما در امر تشویق کردن به جیب درد نگرفتن ممنونم

ای علی جان هر چه دارم بیتعارف از تو دارم              این تو بودی پروریدی مثل گل روح و روانم

در کنارت از تو من آموختم درس محبت                    نغز و شیرین گفته هایت بیگمان شد قوت جانم

هر چه بودت تو ز عشق و معرفت یادم بدادی             در مقام اجر و پاداشت دریغا ناتوانم

رنجها بردی که تا آرام باشم در کنارت                      حال جبرانش چسان بتوانم از دست و زبانم

ارزویم شادی قلب تو باشد ای عزیزم                      چهره ی خندان تو بینم مدام با دیدگانم

هر چه بردم بهره از عشق و محبت از تو باشد           ورنه من از خویشتن بیبهره و چیزی ندارم

قلب من را تو به عشق جاودان پیوند دادی               جز سپاس و حق شناسی چه بود ورد زبانم

ماهها بگذشت و ما طی کرده ایم این زندگانی           این زمان یاد آرمت با بهترین خاطراتم

سیم و زر فانی شود عشق است باشد جاودانی        بهره ور گشتم ز عشقت من سراپا پر نشاطم

ارزش عشق قشنگت کی بود بهرش بهایی                   در میان بازوانت میبود قاصر بیانم

کیمیا گر بودی از اول تو ای ارام جانم                        کیمیای عشق را تو زنده کردی در درونم

سالگرد ازدواجمون مبارک

راستی اگه قرار بود صداشو در نیارم باید نصف کامنتای قبلی رو تایید نمیکردم.بچه ها من ف میگم شما واقعا میرین فرحزاد دور میزنین بر میگردینا برای همین بود که با کسب اجازه ی تلفنی تا صاحب اجازه پشیمون نشده میگم.بلههههههه من دارم خالههههه میشم اردوانم پسر خاله شوشو هم شوهر خاله.جوووووووون الهی من قربونش برم این نقطه کومچولو تازه هه رو  که اگه خدا بخواد همش ده ماه از اردوان کوچولو تره واقعا نمیدونم چطوری احساسمو بگم خیلی ذوق مرگم خییییلییییی.

بازم ممنونم .مراقب خودتون باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:34  توسط ملودی  | 

سلااام سلام به همهی دوستای خیلی خیلی خوب و مهربونم.یه سلام به لطافت هوای بهاریییییی.ایشالا که این سال نو رو با خوبی و شادی شروع کرده باشین و تا آخر سال هم همش براتون خوبی و خیر باشه.من کجام؟؟؟؟همین جام باور کنین غیب نشدم .همه مون خوبیم .اولین عید اردوان گوگولیمون هم انقدر خوب بود انقدر کیف داشت تحویل سال کنارش که فداش بشم ساکت ساکت بود عین این شمع ندیده ها به شمعها نگاه میکرد حالا خوبه شب نبود چراغا خاموش نبود بچه م شمع ندیده ست طفلک. بعدشم که سه روز خونه بودیم در حسرت دیگران که بیشترشون شمال بودن  ما هم جو گیر شدیم رفتیم شمال .خیلی میترسیدم مسافرت با بچه تو راه که خوب بود اکثرش خواب بود ولی امان از اون چهار روزی که شمال بودیم دیگه روزی شونصد بار من زار و پشمیون به شوشو میگفتم بیا برگردیم روزی یه بارم حتما ابغوره میگرفتم .نمیدونم چرا انقدر بیطاقت و گریالو شده بود با این که همه چیزش به راه بود همیشه هم بغل بود همه هم کمک میکردن بهانه میگرفت شبا هم خوب نمیخوابید خلاصه که یه حالی به احوالات همه داد .برگشتیم هم دو سه روزی اسکیت سواری کرد رو اعصاب من ولی بعدش دیگه خوب شد .قربونششششش برم مننننن با این همه دیوونه شم هر چی میخواد منو اذیت کنه خودم در بست نوکرشم هستم. قربون بوزورگ شدنش برم من

اما اندر احوالات اینترنتات باید بگم چون کار شرکت دومیه تعطیله  منم اکانت اینترنت نگرفتم مودم دایل آپم هم کار نمیکنه خلاصه که اینترنتات تعطیل منم به امر شریف گوگول داری و شوشو داری میپردازم .از اونجایی که اون شرکتی که من باهاشون کار میکردم الان با دایی جون بزرگه اینا یه شرکت شدن و کارشون هم خیلی گسترده تر شده و دیگه نمیشه از تو خونه این کارا رو کرد من دو تا راه بیشتر نداشتم یا باید میرفتم اونجا فول تایم یا پیش بابا حمید و عموجان.بعد از اونجایی که آدرس عوض شده بود و برای من بد مسیر بود و ساعت کاریم هم زیاد بود و اردوان هم فقط شیر منو میخوره اصلا نمیتونستم و در کل تعطییییل .آییییییی جیبم چقدر جای چکای سر ماه خالی خواهد بود هی روزگار.خلاصه که از یه ماه دیگه من فقط میرم خدمت بابا حمید جان که نزدیکه و میشه زیر ابی زد مدام بین خونه و شرکت در رفت و آمد بود .اردوان هم پیش مامان سیما جونش میمونه که چند ساله بچه داری نکرده میترسم آخرش بچه داری یادش بره برای همین گفتم مامان جان شما باید تواناییهاتو به روز نگه داری قربونت برم .بماند که مامانم چطوری منو نگاه میکنه حالا.زن عمو جونم که اصلا نمیتونه اردوان گوگولی داری کنه چون کماکان نیلو جیگر با اردوان میونه ی خوبی نداره اون بنده خدا هم که نمیتونه دو تا بچه رو با هم نگه داره.خلاصه که مادر جون هم گفته روزایی که مامانم کار داره یا خرید داره یا هر چی نتیجه گوگولی داری میکنه . خلاصه که همسایه ها یاری کنین دیگهههههه.

واااااایییییی انقدر خوشحالم به خاطر یه چییییزییی حیف که نیمیتونم بگم دارم ذوق مرگ میشم.چی؟اگه نمیخواستم بگم چرا نوشتم؟اینم دیگه نیمیدونم یهو دلم خواست بنویسم .

همین دیگه این بود خبری کوتاه از حالو احوال ما.همه تون شاد شاد شاد باشین تو اولین فرصت میام به همهتون سر میزنم خیلی خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده مرسی از این همه محبت و لطف.دوستتون دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:32  توسط ملودی  | 

سلااااام به همه ی دوستای مهربون و خوبم.سال نو داره میاد با این که چند بار تبریک گفتم بازم تبریک میگم.سال نو به همه تون مبارک باشه وهر جای دنیا که هستین و هر کاری که میکنین و تو هر شرایطی که هستین ایشالا بهترین سال براتون باشه وسال رسیدن به خواسته ها و موفقیت همراه با دل شاد و تنی سالم در کنار اونایی که دوستشون دارین و دوستتون دارن.

منم همه ی کوزت کاریام تموم شده و منتظر شروع سال هستم .امسال بیشتر از همیشه خدار و شکر میکنم به خاطر همه ی اون چیزایی که بهم داده.امسال اردوان گوگولیمون اولین عید زندگیشه و قرار شده هر جوری شده بیدار باشه .ببخشید که یکی یکی تبریک نگفتم .دوستتون دارم و موقع تحویل سال به یادتون هستم.سال خوب و خووووب و خووووبتری داشته باشین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:41  توسط ملودی  | 

سلام.راستش میخواستم نوشته ی قبلی آخرین نوشته م تو سال باشه و اگه قرار باشه چیز جدیدی بنویسم اقلا تو سال دیگه باشه.ولی یهو اومدم بنویسم.حالا چی شد که اومدم.راستش یادتونه که قبلنا چندتا شعر گفته بودم؟خوب از اون موقع عادتمو کنار نذاشتم و هر از گاهی تک مضراب یه چیزایی مینوشتم ولی تو وبلاگ نمینوشتمشون چون دلم نمیخواست یا مربوط به دل خودم بود یا خانوادگی.حالا اینو داشته باشین.بعد از دنیا اومدن اردوان بهترین وقتی که میتونم یه خورده برای خودم باشم وقتاییه که اردوان خوابیده شوشو هم خونه نیست.بهترین وقتی که میتونم به همه چی فکر کنم میدونین چه وقتیه؟دقیقا نصف شبا که نوبت اردوان داری منه اردوان رو پامه دارم تکونش میدم اونم در حال چرت زدنه یا وقتی باید بغلش کنم و راهش ببرم اون کیف میکنه و جیک نمیزنه منم همون طور که راه میرم فکر میکنم .هر از گاهی هم با تکونای اردوان از فکرم میام بیرون و قربون صدقه ی کپلچه میرم.حالا اینم داشته باشین.چیه چرا همچین نگاه میکنی مگه خبر از سایز روده ی من نداری صبر کن حالا حالا ها مونده ننه.روزا هم که میخوام اردوانو بخوابونم بهترین وقت برای کتاب خوندن و نوشتن همین موقع خوابوندن اردوانه که میتونم رو پام تکونش بدم و به کار خودمم برسم.این دفعه هم بعد از ظهر بود اردوان هم بلاچه به هیچ صراطی مستقیم نبود هی تکونش میدادم چرت میزد تا تکون نمیدادم همچین منو نگاه میکرد که انگار فقط باید در حال حرکت بخوابه .منم هی تکونش میدادم که رفتم تو فکر وبلاگ و برو بچ و این که قدر ایمیل دارم باید جواب بدم خودم یه عالمه کار دارم تا سراغ کامی میرم باید کارای شرکتو برسم و وبلاگارو بخونم ببینم چه خبره دیگه وقت نمیکنم و این حرفا همین جور فکرم رفت و رفت و رفت و به همه جا سرک کشید.رسید به یه وبلاگی که تازگی کار نقدر وبلاگا رو شروع کرده.آقایی به اسم کوروش که تو کامنتدونیش یه بار سر وبلاگ من و کار بیخود من  کلی حرف و حدیث بود و همون هم باعث شد به شوشو بگم دوباره چی شده و الی آخر.همین شد که یه بار نشستم همه ی پستا و کامنتاشو تا اونجا که تونستم خوندم . قبلا هم وقتی لینک نقد وبلاگ گیلاسی رو تو کامنتدونی خودم دیدم رفته بودم خونده بودم و هر از گاهی سرمیزدم ولی خوب کامنت نذاشتم .تا اونجا که یادمه یکی دو تا کامنت خصوصی گذاشتم که مربوط به خودم بود .خلاصه که دورادور همه ی خبرای وبلاگه رو داشتم حالا پس و پیش بود خبرا دیگه نمیدونم.یهو به سرم زد شعر بنویسم اونم راجع به همین نقد وبلاگا.این شد که زود رفتم کاغذ و خودکار آوردم و شاهد باز شدن چشم اردوان گوکولیم تا تههههه شدم و کم مونده بود کار به جاهای پر سر و صدا هم برسه که گذاشتمش رو پام و تکونش دادم و فکرمو متمرکز کردم و د بنویس .حالا داشته باشین شعری که تو این شرایط نوشته بشه چی میشه معلومه شعر نمیشه معر میشه نه قانون داره نه قافیه درست حسابی نه ترکیب بندی همین جور پر اشکال میشه.ولی خلاصه نوشتم وسطاش هم دیگه خسته شدم مخم هنگ کرد با روش پرش از موضوع سرو تهشو هم آوردم.حالا میخوام اون شعره رو اینجا بنویسم.ولی قبلش یه چیزی بگم.اولا من با کسی دشمنی ندارم منظور خاصی هم ندارم .بعدشم نمیخوام از یکی تعریف کنم یکی رو تکذیب کنم.اگه نویسنده ی نقد وبلاگها هم اومد و اینجا رو خوند بدونه که من فقط چیزی که به ذهنم اومد نوشتم .اصلا قصد بد یا خوبی نداشتم و ندارم.یه شوخی کوچولو در قالب یه شعر بدون ساختار طنز از زبان نویسنده ی اون وبلاگ نوشتم  چند بیت آخرشم از زبان خودم.میخواستم چند بیت دیگه به آخرش اضافه کنم که نکردم چون عدد بیتهاشصت تا بود نمیخواستم بیشتر بشه همینه که بعدشم یه توضیح کوچولو میدم.از همکاری همه هم ممنونم که نمیان بگن اوا این چیه اینجا اینو برای چی نوشتی اوا  منظورت به کی بود نکنه دفاع کردی یا بیاین بگین اوا خوب کاری کردی .هر کدومو بگین اشتباه کردین بازم میگم نه منظورم تعریف بود نه تکذیب .خلاصه مرسی. به جان خودم حال و حوصله ی حرف و حدیث ندارم.دستتون درد نکنه.چشماتون هم هنوز نخونده همینطور .مرسییییییی

روزی اندر خلوتم آمد به سر یک فکر ناب                  فکر ایجاد بلاگ و نقد این و نقد آن

روزگاری بود میخواندم تمامی یک به یک                 تا ببینم چیست در آن صفحه ی وبلاگ نام

خاطرم آمد که دارم من نظرها بهر خود                    پس چرا اینجا نسازم یک بلاگ از بهر خود؟

زود رفتم من سراغ آن بلاگفای عزیز                      گفتمش وبلاگ میخواهم یکی تر و تمیز

گفت بلاگفایم بیا اینجاست ثبت وبلاگ                  پر کنش فرم و کلیک کن و بساز یک وبلاگ

ساختم من آن بلاگ و کردمش بینام ،نام               تا ز بینامی رود نامی زما در این میان

بود آن صفحه سفید و پاک و عاری از کلام               من زدم رنگی بر آن و فکر کردم در کلام

کار خود را نقد میدانستم اندر آن محیط                   نقد فکر و کا و بار و زندگی دیگران

پست اول را کشیدم قرعه بر نام صمیم                   خواندمش آرشیو را با اینکه بودش بس حجیم

آمدم آن فکر در سر ،نقد یعنی کشتنش                  خواستم تا من بکوبم یک هواری بر سرش

فکر تخریب بنا بودم به سر از ابتدا                           برگرفتم تیشه و کوبیدمش بر آن بنا

ثبت مطلب را زدم رفتم به وبلاگ صمیم                     زود نوشتم یک کامنتک بهر اطلاع صمیم

آن کامنتک را فرستادم به سوی چند بلاگ                   تا بیایند و ببینند بحث نقد و انتقاد

جمله ی خوانندگان کردند کلیک بر لینک من              مانده بودند سخت عحب اندر نشان و نام من

مانده بودند در تفکر نقد یعنی کارزار؟                        این نوشته انتقاد است؟یا جنگ و جدال؟

هی نوشتندم کامنت و هی بگفتد ای آقا                 چیست آیا مشکل تو با چنین حرف و سخن؟

من بدادم پاسخ و گفتم منم یک منتقد                   کار من این است و میدانم درست است یک به یک

هر چه گفتند و نوشتند من نرفتم زیر بار                  چون که تنها یک عدد پا مرغ وبلاگم بداشت

گفتم اینک این منم یک منتقد صاحب کمال             خوب میدانم اصول و نیک میدانم کلام

سالها من بوده ام یک منتقد در زندگی                      جمله اصحاب سخن گویند: ما یکی و او یکی

من بدارم کار با فکر و روش دیگران                          کار من نیک است و این باشد همه ختم کلام

هی بگفتندم آقا تو نیز همچون دیگران                    داری چندین نقطه ضعفه سبک و فکر اشتباه

هی بگفتم من که کیستی تو؟گویی نقد ما؟             ریز میبینم دشمنانم را برو دیگر نیا

هر چه گفتم راست بود این است همه اسلوب نقد     هر که گوید نیست لابد دشمن است و بیخرد

چند روزی گذشت و باز رفتم در بلاگ                       پست مطلب را زدم هی تایپ کردم در بلاگ

نقد دوم قرعه ام افتاد بر گیلاس جان                     خواندمش وبلاگ و ارشیو و کامنت این و آن

باز بودم تیشه در دست و بنایی پیش رو                 یک خدا قوت بگفتم و بکوبیدم بر او

هی نوشتم هی بکوبیدم بنای وبلاگ                      هی خوشم آمد ادامه دادم اندر آن مقال

آخر سر خسته از کوبیدن پتک گران                         ثبت مطلب را زدم گفتم چنینم و چنان

جایگاه نام را دادم تغییر در کامنت                          باز فرستادم کامنتک سوی این و سوی آن

هی بشد جنگ و جدال و خون و خونریزی به پا          هی زدم خوردم نوشتم کوفتم بر آن بنا

هر که گفت این نیست گفتم هست گویی نه ؟برو       این بلاگ مال من است خواهم نویسم حرف نو

سومین نقدم برفتش سوی دختر ساروی                   خوانده بودم من بلاگ ها و کامنتهایش بسی

این دفعه اعلام کردم نام او را در بلاگ                        تا بیایند و بخوانند و بدانند آن کلام

نام من شد کوروش و توضیح دادم در بلاگ                 این منم کوروش نویسم هر چه خواهم در بلاگ

ایندفعه تیشه نهادم بر زمین و بیل گرفتم من بدست       زیر و رو کردم بلاگ ساروی کیجا به نظم

لحن خود تغییر دادم و شدم یک خوش بیان                گفتم آره این منم اینجور هم دارم کلام

ساروی کیجا بیامد با قلم بالا سرم                           گفت اینجا من نشینم تا بخوانم مطلبت

هر چه گویی دارمش من یک جواب از بهر تو               هستم اندر این بلاگ و این کامنتدانی تو

این بگفت و آن بگفت و بحث و حرف و گفتگو              چون نبودم پتک و تیشه، زیاد نبودندم عدو

یه دفعه آمد سرم گویم دو سه تا نقل قول                 چند ایراد و گلایه و روش نادرست

کس نبود اندر میان گوید به من وبلاگ نویس             هر کسی دارد سلیقه بهر خود در این میان

تو نویسی اینچنین و او نویسد آنچنان                      تو چیکار داری به کار و بار و سبک دیگران؟

نقد آخر قرعه ام افتاد بر یک جای دنج                       گفتمش من که کی گفته هست اینجا جای دنج؟

وقتی که من آمدم کردم بلاگ را زیر و رو                   یعنی اینجا دنج نیست حال هر چه خواهی تو بگو

تیشه ام برداشتم و کوبیدمش بر و بلاگ              گفتمش این است حرف و هر چه گویم هست راست

هر که گفت اینجا مکانی است برای خانوما                   گفتمش نه نیست برو و دیگرم اینجا نیا

عاقبت سال شد تمام و من تمام کردم بیان             گفتم آیم سال دیگر باز سراغ این و آن

باز نوشتم واکنش از این بلاگ و آن بلاگ                  هی بکردم روشن و روشنتر آن مطلب تمام

باز نمیدانم چه خواهم کرد در سال نوین                  سال نو آمد نویسم هر چه هست در آستین

این ملودی هم نشسته اینجا و هی بهر من             مینویسد شعر و هی خواهد که گوید نقد من

حالا شوخی یا به جدی یا به طعنه او نوشت            من بخوانم پیش خود گویم که او بیجا نوشت

من بباشم منتقد ،صاحب کمال صاحب جمال             او چه باشد وبلاگش ریز تر از حد مثال

من بباشم بهتر و برتر میان این همه                      من پرنده و عقابم دیگران هچون پشه

تو اگر خواهی زمن نامی بری رو توبه کن                  من ندارم عیب و ایرادی ،کار خود را چاره کن

خوب این قسمتی که مثلا از زبان نویسنده نوشته بودم و همه ش هم برگرفته از اون چیزایی بود که تو بلاگ خوند بودم الان چند بیت بعدی رو از زبان خودم مینویسم

من که شوخی کردم و خواستم نویسم معر ناب            شایدم باشد میانش چند تایی حرف ناب  

من که دانم اشتباهاتم تمامی یک به یک                    با تلاش خواهم که گردد رفع آنها یک به یک

این دگر ربطی ندارد نه به من نه این نه آن                   او چه خواهد کرد و چه خواهد نوشت در آن مکان

در میان معرکه هر کس بدارد کار خویش                      هر کسی گوید ز کار و بار و از افکار خویش

بهتر است حرمت بداریم دیگران را همچو خویش           پاس داریم فکر و رای دیگران چون مال خویش

 خوب اینم توضیح کومچولو موچولوی آخرش .همه ما میدونیم که بفرما و بشین و بتمرگ یه معنی میده و اونم فعل جلوس فرمودنه این دیگه بستگی به خودمون داره چطوری بگیم.بله میشه گفت بتمرگ ولی بهتراینه که بگیم بفرمایید.هر کسی یه ایرادایی داره .خود من بیشتر از همه  .هر کی هم بگه من فلان ایرادو ندارم معلومه بیشتر از همه داره.حالا ما میخوایم بگیم کارت ایراد داره ؟خیلی خوبه خود منم تو نوشته ی قبلیم نوشته بودم هیچ چی به اندازه ی یه توصیه ی دوستانه نمیچسبه وبارها شده بچه ها بهم تذکر دادن و اشتباهاتمو گفتن بارها هم شده که خودم با یه کامنت خصوصی و با یه ایمیل به بچه ها گفتم این کارتون درست نیست دلیل منطقی هم آوردم اونا هم نه ناراحت شدن نه هیچی قبول هم کردن.چند بار هم شده رفتارایی که به نظرم غلط میومد تو وبلاگ کلی نوشتم هیچکی هم بهش بر نخورد.همین دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.این دو تا بیت اخر یعنی همون حدیث و اینا.بازم مرسی و ببخشید اگه سو تفاهمی شد.منم برم میز ناهارو بچینم شوشو رو بیدار کنم تا این پسره بلند نشده بندری نزده یه ناهار بزنیم به معده.بازم سال نوی نیومده  مبارک.

 

پ.ن :(شنبه ) ای بابا آدمو محبور میکنن باید پی نوشت بنویسه این هواااااا.چی؟اینکه هنوز یه خط هم نشده؟بله نشده ولی خوب قراره بشه این هوااااا.من قبل از شروع کردن شعر نوشته بودم چی؟؟؟خوب نترسین بابا نمیگم همه چی رو توضیح داده بودم که .بعدشم من هیچ جا کامنت نذاشتم برای وبلاگ نویسا  بیاین بخونین ببینین چی نوشتم .اومدن تو بلاگ از دماغ خونی و دندون شکسته  و سر بریده نوشتن؟نههههههههه به جان خودم دم عیدی پولامو میخوام جمع کنم نمیخوام دیه بدم .حالا خدا وکیلی کی بود اومد اینجوری شلوغش کرد؟شمایه ندا به من میدادین تا اقلا منم ساکت نمونم یه جوابی بهش بدم طفلک فکر کرده بود اینجا رینگ بوکسه  .من نوشتم اگه نوسنده ی وبلاگ نقد وبلاگها اومدو خوند.باور کنین من اصلا نمیخواستم حتی دعوت کنم.اصلا شایدم شما نمیخوندی .باز اومدن شلوغش کردن دیگه من چیکار کنم عادتشونه.والادیگه ببخشید برای یافتن آدرس ما اینور اونور رفتین .یکی دیگه گفته منتظر واکنشه دلیل میشه من منتطر واکنش باشم؟اولش خوبه به همه گفتم  نیاین بگین اوا  منظورت به کی بود نکنه دفاع کردی یا بیاین بگین اوا خوب کاری کردی .هر کدومو بگین اشتباه کردین بازم میگم نه منظورم تعریف بود نه تکذیب کامنترا شلوغش کردن ببخشید. من یه شوخی کردم شعر نوشتم  شما هم که خوشحال شدین از ذوق و استعداد من تعریف کردین لبخند هم  زدین نمیدونم اینا چی میگن حالا .واقعا هم شعر من جای لبخند و تشکر داشت باور کنین قصد و غرضی توش نبود.اصلا اینا حسودیشون شد دوست داشتن من برای اونا شعر بنویسم ننوشتم بعد به شما حسودی کردن.اینم بگم که من چد تا کامنت که فقط راجع به خودم بود و خصوصی هم بود تو کامنت شما گذاشتم اصلا یادم نیست یکی بود یا دو تا بود نکنه خدای نکرده کسی اومده با اسم ملودی حرف بیخود زده که میگین کامنتدونی شما رو منور کردم؟اگه اینجوری بوده که معذرت میخوام و میگم من اصلا راجع به نقد و پست شما هیچ کامنتی نذاشتم و نمیذارم.وبلاگو خوندم بازم میخونم .خوب شما هم مینویسی که بیان بخونن دیگه .اگه دیگران اومدن تو کامنتدونی شما راجع به من حرف زدن که  به من مربوط نیست به خودشون مربوطه.امیر علی هم یه بار اومد اینجا شفاف سازی کرد دور از جون پدرش در اومد گفت ملودی اینا عجب زوری دارن چقدر حرف میزنن.منم گفتم کجاشو دیدی علی جان میخواستی از اول یکی یکی جواب ندی . با اجازه بازم کامنت نمیذارم نه برای شما نه هیچ کس دیگه به یه دلیل شخصی .اگه اومدن گفتن بدو برو دندونتو شکسته شما بدونین فک خودش داغون شده اشتباه گرفته.

 خووووب قسمت آخر کامنت نشون میداد که پشت لبخند شما یه ناراحتی هم بود عیب نداره منم باز این شعرم غنچه بود شکفت با اجازه چند بیتی از اون شعرا نوشتم .با اجازه ی بزرگترا و وکیل مدافعای مجلس و کاسه های داغتر از آشه مجلس .رخصت

طبع شعرم بود از اول منتقد                   نیست مال بعد فرزند منتقد

حال بینی که شکوفا تر بشد                هی روان گشت و مزین تر بشد

تو نداری طبع شعری منتقد؟               حتی در حد دوبیتی منتقد؟

حال اگر روزی تو را فرزند بشد              کار تو گرداندن طفلت بشد

میشود ذهنت منور منتقد                 میسرایی شعر برتر منتقد

حال اگر بعد از زن و فرزند و کار           یکدفعه خاموش آن لفظت بشد

آن دگر تقصیر من نیست منتقد            چاره اش هم دست من نیست منتقد

خلاصه این آخر سالی هر خوبی و بدی هم از ما دیدین ببخشید.ماکه قصد شوخی داشتیم شما هم قصد مزاح.البته اضافه کنم من اصلا عادت ندارم به بزرگتر از خودم تو بگم اونم یه آقای بزرگتر ببخشید که شعره اینجوری در اومد.

با اجازه ی شما چون بعضی ها حرف معمولی رو هم نمیفهمن چه برسه به شعر یه خطابی به یه کامنتر با اسم جینگیلی مستون( همون که میدونی) بکنم.ببین ننه جون میدونی حکایت تو مثل چیه؟فرض کن مثلا شمس و مولانا نشسته باشن با هم حرف بزنن مشاعره کنن بعد یهو اندی این وسط درو باز کنه بخونه خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن.یا بهتر بگم مثلا وبلاگستان یه شرکت باشه دو تا همکار وبلاگ نویس دارن با هم حرف میزنن یه ظرف شیرینی هم هست که این وسط دهنشونو شیرین کنن  یهو مهندس ناظر اون ساختمون نیمه کاره ی روبروی شرکت بیاد تو شرکت از دم در در گوشی با همه حرف بزنه بعد بیاد تو اتاق دست کنه چند تا شیرینی برداره یکی در گوش من یکی در گوش همکارم بگه حرفاشم چرت و پرت و نامربوط باشه.اینجاست که آدم باید بگه اولا بچه به شیرینی دست نزن قند و شکر اضافه نخور برات خوب نیست بعدشم تو که نمیدونی چی به چیه اومدی اینجا بده منو به اون میگی بده اونو به من میگی که چی؟پاشو برو سر ساختمونت بالا سر کار خودت .ساختمونو ساختی همه میایم نظر میدیم.آخرم بگم که اصلا خوش دارم کامنت تو رو تایید نکنم انقدر بنویس که خسته بشی.فکر کردی حالا هر چی دلت خواست راجع به یکی دیگه نوشتی من ذوق کردم.خیلی اعصابت داغونه نن جون یه مشاوره برو.

حالا اگه اندی قول بده نیاد وسط من باز یه شعر بنویسم

کار من این نیست نقد و انتقاد از دیگران                     گوییا پیش آمده سو تفاهم بر کسان

من نمیدانم خود را در چنان جای بلند                         که بگویم کار این چون است و کار آن چنان

گر نویسم چند خطی بهر شوخی کردن است               نی ز بهر تفرقه،کارم آشتی دادن است

من ندارم آن سوادی که بگویم نقل قول                      گر بگویم چند سطری از همین فکر کم است

گر نوشتم مطلبی تنها حکایت نامه بود                      شرح حال آن بلاگ و خواندنیهایم ببود

گر ببودم لحن بد یا طعنه ای تقصیر نیست                 نیت من خیر بود،شری اندر دل نبود

من بخواهم معذرت گر حرف بد یا اشتباه                   در میان شصت بیتم بود از روی خطا

هر که گوید افرین بر من سزاوارش نیم                     هر که گوید بد ز دیگر ،خود سزاوارش ببود

گفته اند از ابتدا در آن مثلهای گران                          تو ادب را از که اموختی؟از بی ادبان

هر که رفت و آمد اندر این میان موشی دواند             با کمال معذرت ،در آستین خود دواند

بود یک شوخی میان من و بینام عزیز                     هر چه باشد کهنه کارم در بلاگفای عزیز

حالا من با اجازه یه رخصت دیگه هم بگیرم از اهل مجلس شما رو مهمون خواجه حافظ شیرازی کنم که غلط نکنم الان از این شعر نوشتن من و نقد کردن شما خبر داره.من میدونم خبرش به شیراز هم رسیده .البته من که سواتم قد نمیده به این چیزا ولی خوب دیگه.میدونم بابا این شعر اونی نیست که حافظ نوشته ما دیگه هیچی نداشته باشیم بین کتابامون یه دیوان حافظ داریم که .ببخشیدا آقا کوروش نمیذارن که دو کلمه حرف بزنم میدونستم الان یکی از دخترا میخواد بیاد بگه این شعره این مدلیه اون مدلی نیست .چه کنیم دیگه هر چی ایراده زیر سر ما خانوم جماعته خوب حافظ جان میگه

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند                 نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کلاه کج نهاد و تند نشست           کلاه داری و آیین سروری داند

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست                 نه هر سر بتراشدقلندری داند

 با این نقل قول خواستم بگم که من نه یه شاعرم نه یه وبلاگ نویس در حدی که قبول دارم.اگه وبلاگ هم نوشتم و روزانه نویسی کردم برای سرگرمی بود نه این که بگم بلدم بنویسم همیشه هم گفتم اون نوشته ها یه بخش خیلی کوچولویی بود از اون چیزایی که میخواستم بنویسم و نمینوشتم.میدونین حکایت وبلاگ من و شما و وبلاگ دیگران چیه؟حکایت همون فیل در تاریکی.هر کی رو بردن تو تاریکی به فیل دست زد یه جوری تصور کرد.حالا مردم میان وبلاگای ماها رو میخونن فقط اونی رو میبینن که نوشتیم .به قول مولانا 

 هر کسی از ظن خود شد یار من        از درون من نجست اسرار من

این برای همه ی وبلاگ نویسا صدق میکنه.هم من هم دیگران.امیدوارم که همه  منو به خاطر زیاد حرف زدن یا همین زیاد نوشتن ببخشید یه کلام میخواستم بگم که نگوییم بتمرگ بگوییم بفرمایید کار به کجاها که نکشید.اگه دیدین من ننوشتم یا سوالی کردین جواب ندادم به حساب گرفتاری بذارین نه بیتوجهی یا خدای نکرده بی ادبی.هر کی هم اومد به من گفت بتمرگ از همین الان گفته باشم دستت درد نکنه باعث شدی ادب از تو بیاموزم ننه.ایشالا همه تون شاد و موفق و سلامت باشین و بهترین سال عمرتونو شروع کنین.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:15  توسط ملودی  | 

یه سلااااممممم پر از انرژی به همه ی دوست جونای  خوب و مهربون و گلم  یه سلام با خسته نباشی به همه ی حسودا به همه ی بی ادبا به همه ی فرصت طلبا به همه ی ..... خلاصه سلام دیگه بقیه رو بیخیال فعلا.با اجازه ی وکیل مدافعهای وبلاگم نوشته های شوشو حذف شد حذف که نه سیو شد .حالا  بذارین منم دو کلام حرف بزنم.اول از همه یه عالمه معذرت میخوام به خاطر اشتباهی که کردم .خودم میدونم کارم خیلی خیلی اشتباه بود و میشه گفت کاملا از روی بیفکری و بچگی بود.اصلا بیخود ترین کاری بود که تا حالا کرده بودم.مثلا اومدم حرف شوشو رو گوش کنم به حرفش احترام بذارم از اونور بوم افتادم.من اینکاری که کرده بودمو گذاشتم وسط و از همه ی جوانب بهش نگاه کردم .از همه ی جوانب اشتباهات خودمو فهمیدم حتی اون چیزایی که شماها بهش اشاره هم نکرده بودین هم فهمیدم .بازم ببخشید.

بعدشم کامنتا رو خوندم یه چیزی خیلی توجهمو جلب کرد.اونم نوشته ی سحر جون بود تو یه قسمت از کامنتش اینو نوشته بود  ملودی خودش باید دست به کمر شه . نه که شوشو امروز پرنده پر زد . شوشو امروز گربه پرید . شوشو امروز بالا سرم ابر بود شوشو ..... شوشو......شوشو........  .باور کن بقیه هم گفته بودن چرا خودت نیومدی بنویسی ولی این کامنت خیلی خیلی جالب بود همین شد که گفتم شوشووووو خودم میرم مینویسم. خوب حالا برم سر اصل مطلب.دو ساله دارم تو این وبلاگ مینویسم از همه چی .البته الان فهمیدم که خیلی جاها زیادی نوشتم ولی بازم فکر میکرم روزانه نویسی به روش خاله زنکی یعنی این وگرنه بدم نمیومد یه جور دیگه بنویسم .حالا اینم هیچی.خیلی ممنون دوست جونام که نگران من بودین و منو بخشیدین ولی من از حرفای شوشو ناراحت نشدم که همه گفته بودین اشتباه کرده.درسته که نباید میومد این چیزا رو تو وبلاگ مینوشت ولی من دقیقا احساسشو درک میکنم.گاهی اوقات آدما وقتی یکی رو خیلی دوست دارن توقعشون ازش بالا میره و انتظار ندارن که اشتباهای الکی و بیخود بکنن.حالا حکایت شوشو بود فکر کنم موقع نوشتن مثل من از اونور بوم افتاد.همشم به خاطر اون نمودار تانژانتیه بود شایدم سینوسی.اونایی که این وبلاگو میخوندن خودشون فهمیدن اونایی هم که نفهمیدن عیب نداره دیگه.ولی به نظرم تعریف از یکی تکذیب دیگری نیست .یعنی دفاع از من مساوی با تکذیب شوشو نیست.خود شوشو گفت که نباید با عصبانیت مینوشته ولی من همین جا بگم که عصبانیتش خیلی هم بیجا نبود.خوشم اومد به اشتباه من بیتوجه نبود وخوشم اومد کاری رو که خودم جراتشو نداشتم اومد به جام کرد.خیلی برام سخت بود که خودم بیام بگم خیلییییی.بگذریم

خوشبختانه این موضوع تو زندگی شخصی ما اثر نداشت اگه هم دلخوری بود و عصبانیتی یا اعتراضی یا حرفی به نفع هر دوتامون بود که خیلی چیزا یاد بگیریم مخصوصا من که از همه نظر خیلی چیزا یاد گرفتم. نوشتن و اعتراض شوشو رو نشونه دوست داشتنش میدونم.این که دلش میخواست من بفهمم چیکار کردم و چیکار باید بکنم حتی تو این بلاگ الکی که چیزی نه از زندگی ما کم میکنه نه بهش اضافه میکنه.همیشه جلوی اشتباهای الکی رو گرفتن باعث میشه آدم کارای بیخود بزرگتر نکنه . فکر میکنم فهمیدن یه اشتباه تو دنیای وبلاگ نویسی خیلی به نفعم بود تا دیگه اشتباهای بزرگتر نکنم و همیشه عاقلانه و سنجیده یه کاری رو بکنم. الان اصلا از این که این اتفاق افتاد ناراحت نیستم.یعنی از اشتباهی که کردم خیلی ناراحتم ولی از این که معلوم شد ناراحت نیستم .اینو الانم نمیگم یکی از بچه ها که از همون اول میدونست هم بهش گفتم وخدا رو شکر کردم که انقدر منو دوست داشت نذاشت یه اشتباهی انجام بدم و رو نشه .فوری معلوم شد و منم فهمیدم که نباید یه کاری بکنم که در کل بیخوده.

با این که دلم نمیخواست به کامنتا اشاره کنم یا جوابی بدم ولی هر چی فکر میکنم میبینم نمیتونم اینا رو نگم.نمیخوام مثل شوشو بشینم دونه دونه جواب بدم خودمو بیچاره کنم هی تایپ کنم چون میدونم نرود میخ آهنی در سنگ کله ی بعضی ها که فقط بی احترامی بلدن. ولی چند تا موردو اگه نگم میترکم دیگه.اولشم بگم که منظور من کامنت خاصی نیست جون من بهتون بر نخوره بگین با من بودی با من بودی .به قول شراره جون یه بار نوشته بود هر کی فکر میکنه با اون بودم حتما با خودش بودم.اونایی که این وبلاگو از اول خوندن حتما شرایط عقد نامه ی ما رو خبر دارن.اگه بحث مرد سالاری و زورگویی بود هیچوقت شوشو اون شرایطو قبول نمیکرد.هر کی اومد همچین شرطایی رو قبول کرد معلومه که به طرفش چقدر اطمینان داره.تازه خیلی ها که اطمینان هم دارن باز همیچین بی احتیاطی نمیکنن.این که از من یه چیزی بخواد در حد عکس اردوان کمترین چیزی بود که میخواست اگه هم گوش نمیکردم زمین به آسمون نمیرسید و دم در دفتر خونه نبودم.گفتم که تقصیر خودم بود که از اونور بوم افتادم.حالا مرد سالاری تو ی جامعه غوووغاااا میکنه امری  جداگانه ست میتونین عوضش کنین نمیتونین هم انقدر خودتونو حرص ندین .نمیخوام بگم فرق مرد سالاری با منطقی بودن و خواسته های منطقی چیه حوصله ی نوشتن و بحث ندارم.خیلی وقتا شوشو یه چیزایی رو واقعا تحمل کرده ولی به من زور نگفته .حالا نمیخوام بگم چی چون هر کی خواننده ی این وبلاگ بوده میدونه .در هر صورت هر کی به شوشو بی احترامی میکنه یعنی ده برابر اون حرف به من بی احترامی کرده و بی احترامی به شوشو خیلی برام ناراحت کننده تره.

اما تو یا شماها .تو و شماهایی که حسادت تو همه ی جمله هاتون موج میزنه.جون من راست میگی؟نه بابا .کاری کردی دیگه جلوی آینه هم میرم باورم نمیشه خودمم .اصلا شوشو رو که میبینم میگم نکنه خوابه.اردوان هم تخیلی بیش نیست.ببین با من چیکار کردی .آخه تو چقدر غیبگویی ننه.خدمتت عرض کنم هر چه میخواهد اون دل تنگ و پر از مشکلاتت بگو.اگه اینجا خودتو خالی نکنی که نمیتونی جای دیگه.هر جا بری به مردم حرف الکی بزنی حالتو میگیرن .تنها جا برای تو همین وبلاگای من و دوستامه. خلاصه که خوش باش.راستش وقتی فکر میکنم میبینم خیلی محتاج دعایی.به خاطر همین برات دعا میکنم ومیدونم که خدا حتما حرف منو گوش میکنه چون عادت ندارم نفرین کنم و همیشه دعای خیر میکنم.با این که نمیدونم کی هستی و هیچ تصوری ازت ندارم و نمیخوام حدس هم بزنم ولی دعا میکنم خدا انقدر بهت خوشبختی و موفقیت بده تا دیگه ذهنت انقدر درگیر دو زار خوشبختی دیگران که با تلاش بدستش آوردن نباشه.خدا بهت راهی رو نشون بده که بفهمی مسیر پیدا کردن خوشبختی کجاست نه این که بشینی حسرت دیگرانو بخوری.تو هر چی بگی یا نگی به حال ما چه فرقی داره؟داریم زندگیمونو میکنیم.ولی این ره که تو میروی ندارد منزل.آها اینو یادم رفت .این که من بخوام دوباره بنویسم یا ننویسم به خودم مربوطه.درسته شوشو گفت ممنوع ولی زیاد خوشحال نشو آخه گفته خودت تصمیم درست بگیر.از دوری من غصه نخوری ها آقرین .راستی چطور شده بود شوشو رو ناز میدادی ننه؟آخییی دلت سوخت عصبانی شد .نازیییی درد و بلای شوشو به جونت نن جون .این دفعه چادر گل منگولیتو هم سرت کن بیا باریکلا دخمل خوبو نازنین فرشته ی روی زمین.شایدم فرشته های روی زمین.آها اینو یادم رفت قربونت نگران روز قیامت من نباش .اگه همین الانم بمیرم با وجدان اسوده و راحت میمیرم.تو فکر گناهای خودتو بکن .اگه بر حسب اتفاق هم منو تو رو تو ی یه قبر بذارن ناراحت نشو دیگه نکیرو منکر کارشون درسته حساب منو با تو قاطی نمیکنن.ناراحت نباش .

دوستا ی خوبم من خوشحال شدم وقتی دیدم واقعا از روی محبت و لطف ایرادای منو بهم یاد آوری کردین .هیچی بهتر از یه توصیه ی دوستانه به آدم نمیچسبه .خیلی چیزا یاد گرفتم مرسی مرسی هوار تا.چشممممم.این روزای آخر سال موقع تلاش و تموم کردن کارای امسال و رسیدن به کارای سال جدیده.دیروز سیزدهم اسفند بود  سالگرد عقدمون کلی یاد گذشته ها کردیم .خیلی زود گذشت خیلی .هیچ چیز برای من و شوشو لذت بخش تر از اون شامی که قرار بود  کاملا رمانتیک گونه باشه ولی  اردوان گوگولی وسطش کولی بازی در آورد نبود.قربون کولی بازیش برممم.میخوام از لحظه لحظه ی بودن با این گل کوچولوی گوگولی تپلی  لذت ببرم .همونی که همیشه آرزوشو داشتم و الان خدا رو یه عالمه شکر میکنم که او چیزی رو که میخواستم بهم داد .نتیجه ی زندگی دوست داشتنی و عاشقانه مون.شاید بهتر باشه بگم زندگی معمولیمون که پشت همه ی مشکلاتش یه احساس امنیت و دوست داشتن و اعتماد و عشقه .نمیدونم دوباره بنویسم یا نه هنوز بهش فکر نکردم.این روزا بیشتر به فکر زندگیمون رسیدن به اردوان گوگولیم کار دومم که واقعا حجمش این آخر سالی زیاد شده   و شروع کار خودم تو شرکت تا دو ماه دیگه هستم.تازه ملودی به کوزت کاری نمیپرداخت خونه رو تکون نمیداد  وقتی هم پرداخت با اردوان گوگولی پرداخت.دلم میخواد امسال خونه ی فنگیلیمون همچین بدرخشه برای همین وقتایی که اردوان گوگولیم لا لا کرده منم در حال درخشان کردن هستم وقتایی هم که شوشو به عنوان نیروی کمکی سر میرسه یا اردوان گوگولی بندری میزنه یا اگه خواب باشه منم اون حس کدبانوگریم قلنبه میشه میرم سر کارای خورده ریز.هنوز وقت نکردم به ایمیلا جواب بدم ولی حتما یکی یکی جواب میدم.هر کدومتون خواستین یا کاری داشتین میتونین برام ایمیل بنویسین.بازم میگم دوستتون دارم این دفعه نمیگم حتی اگه دوستم نداشته باشین.این دفعه میگم دوستتون دارم چون واقعا میبینم دوستم دارین و میبینم که دل به دل راه داره.اگر تو این مدت باعث آزار و اذیت کسی شدم یا کسی رو با حرفم ناراحت کردم معذرت میخوام.امیدوارم منو ببخشین.یکی یکی اسم نمیبرم چون میترسم از قلم بندازم ولی از لطف همه تون تو کامنتای خصوصی و غیر خصوصی خیلی خیلی ممنونم.از تبریک سالگرد عقدمون هم همین طور خیلی چسبید قربونت برم مرسی فکر نمیکردم یادت باشه

از همین الان سال نو همه تون مبارک باشه.ایشالا سال نو برای همه تون هر جا که هستین  یه سال سرشار از موفقیت خوشبخت شادی سلامتی و همه ی چیزای خوب باشه.

پ.ن: دوست عزیزم من واقعا  از طرف اونایی که اومدن تو وبلاگت چیزی نوشتن معذرت میخوام.شرمنده م .اونی که کامنت میذاشت معلومه تو نبودی یکی دیگه بود و هست .واقعامعذرت میخوام اگه کسی به طرفداری از من اومده تو وبلاگت حرفی زده.هر کی اینکارو کرده واقعا اشتباه کرده با اینکارش به من بی احترامی کرده که اومده اونجا مثلا  دفاع کنه.ببخشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط ملودی  |